راه بهشت

                     راه بهشت

این پست رو تقدیم میکنم به همه دوستای فضول و پیله . منکه خودوم نمیخواسم بینویسم .خوندنشم حلال نیس . منکه راضی نیسم

آقا بیزارین بقیه همو خواسگاری قبلی رو بگم . خلاصه ... ما هم ایی خانووم ترکمونه از ماشین پیاده گردیم و گفتیم ایشالو بهتون زنگ میزنیم . دیگه هم نه به تیلیفونش جواب دادیم نه به مسیجاش . از طرفی هم پیغووم دادیم که ما تفاهمی نداریم . دیگه مگه ول میکرد؟ تازه طلبکارم شده بود . میگفت چرو بمن امید دادی و حالو وسط کار ول کردی؟ گفتم برید بهش بیگین اولندش که وسط کار نبود و اول کار بود  دومندش ما که عاشق و معشوق نبودیم . برو کاکو خدا روزیته جووی دیگه حواله کنه . یی موشتی هم نفرین و ناله حواله ما کردن . منم گفتم برو عامو بیبینماااااا کی با دعا اومده که حالو بخاد با نفرین بره . یی دنیووی میگن مرگ بر آمریکا ... روز بروز آبادتر میشه .

 

بیچاره ننه ما هم رفته بود تو جلسه دعا و یه لیوان آب آورد که همه زنا روش دعا خونده بودن . گفت مادر ایه بخور همه دعا خوندن و فوت کردن روش . منم یواشکی ریختمش دور ... رغبتوم نمیشد  که ... چون پنجاه تا پیرزن منواکسید کربن نفسشونه فوت کنن تو لیوان آب و بعد تو بخوری .

 

خلاصه آقا تا ایکه یی همسایه داریم که ایی خیلی زن خوبیه . خیلی هم زبر و زرنگه . به خونواده گفت که یی دختر برات سراغ دارم که قبای قد تنته . خوشکل خوشتیپ مومن نجیب بوآوی پولدار .. خانوم دوکتوررررررر. ما هم واسی که نگن آدم ایرادگیری هسیم و از طرفی هم پشت سرمون حرف در نیارن که فلانی یی مشکل فنی داره ... هر کی هر چی میگه میگیم باشه . خب ما تو قوم و خویش و محله سرمونه میندازیم پویین . بخاطر همی هم بعضیا شکشوون برده که نکنه ما خدووی نکرده یی باکیمون هس ..

طبق معمول ما رفتیم و نشسیم . دیدیم آقا ایی دخترو دیگه خیلی مومنه . ما هم که تیپمون قرتی پرتی بود . اولش که بحث سیاسی و گرونی و بدی آب و هوا .. بابای ماهم که طبق معمول اولش کلاس میذاره و بعدش تا خودمونی میشه من تنووم میلرزه . چون تا بحث سیاسی پیش میاد میدونم که همه رو میبنده به فحش خار ومادر  و دیگه آبرو برامون نمیداره .

 

همسایمونم همرامون اومده بود چون معرف بود خب .گفت خوب عروس خانوم شما سوالی ندارین از ایشون ؟ او هم گفت من فقط میخام بدونم ایشون نماز میخونه ؟ .... آقا یی سکوتی برقرار شد . بابام گفت والوووو خانوم توی ماهووی رمضون ما که به ایشون زنگ میزنیم میگیم چکار داری میکنی  میگه بابا دارم افطاری درست میکنم . خب کسی که ایقد وقت میذاره واسه افطاری درست کردن خب حتما نماز هم میخونه . منم حالو ایقد خندم گرفته بود ولی نمیتونسم که بخندم . بعد خودم گفتم نه خانوم من نماز نمیخونم . نه بخاطر اعتقاداتوم هسااا  . بلکه بخاطر تنبلی هست . چون تموم که نمیشه . هر روز که بخونی باز فردو هم باید بخونی . زن همسایمون گفت آفرین که چقدر صداقت خوبه . خلاصه یی جوری ماسمالیش کردن .

گفتن بهتره که هر دوتاتون برید تو یی اتاقی و حرفاتونه بزنین . ناگفته نماند که قیافشم بد نبود . اول او پرسید که شما چرو به مبانی دینی اعتقاد ندارین . منم دیدم آقا ایی خیلی جدیه ... رفتم تو مایه شوخی و خنده و گفتم خب خانوم همه دنیا رو که نباید پیغمبرا و اماما با ایمان کنن . خب شما هم سعی کن ماره با ایمان کنی . یی کمی رفت تو فکر و گفت حرفتون خیلی منطقی و قابل تامله .

 

بعد پرسید من باید حتما توی خونه ام محرم و صفر زیارت عاشورا و دعای ندبه و دعای کمیل و ابو حمزه ثمالی .. اینا باشه . از نظر شما مشکلی نداره . منم گفتم ببین خانوم ... شوما صبونه و نهار و شام و لباس و چیزووی دیگه رو واسه من تامین کن بعد هر کاری که خواسی بکن . خلاصه هرچی سوال از من میکرد منم یه چیزه الکی ولی منطقی جوابش میدادم ...

 

بعد بمن گفت شما سوالی نداری ؟ منم گفتم ببخشید شومو رقص بلدی؟ یی کمی جا خورد و گفت فکر میکنید رقص بلد بودن واسه یه زن مهمه که شما مطرح میکنی ؟ نخیر من بلد نیستم . گفتم شوما انواع آرایش و میکاپها رو بلدید؟ یه نفس بلندی از روخشم کشید گفت فکر میکنید لازمه ؟ گفتمم خب ببین .. مردا چقدر از وقتشونه حاضرن توی خونه بگذرونن و چقدر حاضرن توی یه مجلس عروسی بگذرونن ؟ خب هر آدم نرمالی از شادی و موزیک خوشش میاد . گفت منکه اهل این چیزا نیستم . گفتم پس رضایت میدی من خودم تنها برم توی کازینو و دیسکو ؟ 

 

آقا اخماشه کشید تو هم گفت خیلی ممنون که زحمت کشیدین و اومدین . من فکرامو میکنم و جوابتونو بعدا میدم . اومدیم بیرون و همه از من پرسیدن خب نتیجه چی شد ؟ منم گفتم صددرصد کارمون نمیشه چون خیلی با هم متفاوتیم .

 

جالبه که جواب مثبت داده بود و گفته بود حرفای ایشون خیلی جالبه ولی اگر  قول میده نمازش ترک نشه بیاد جلو . که خب منم چون اصولا اهل دروغ گنده نیستم ... نرفتم جلو . خلاصه ایم نشد .....

ته دیگ : حالو اگه ولوومون میکنین تا بریم پستووی خودومنه بیزاریم . چون اگه بخام بگم شونزه هزارتا خواسگاری هس ...

 

 

 

 

 

 

سوزوکی 80


          خربزه و عشق و سوزوکی ۸۰

نمیدوم چند سال قبل بود ولی میدوم دوره راهنمایی بودم . زندگی خوبی دوشتم . درسوم بد نبود . خداره شکر بووو و ننه سالم و تندرسی دوشتم . آرزوهام هم همشون بزرگ بودن و دیگه بیخیال شده بودم که برآورده بشه . میگفتم خب کو..ن لقشون میخاد برآورده بشه .. میخاد نشه یه دوچرخه هم دوشتم که باهاش میرفتم مدرسه هر از گاهی یه بوقی .. چراغ دینامی چیزی براش میخریدم خیلی هم باهاش حال میکردم . همی که صبحونه و نهار و شاممون به راه بود  بازم خوب بود تا ایکه .....

    

آقا یه روزی دیدیم یکی از بچه های کلاس سومی که همیشه هم ما میزدیم تو سرش و هر وقتم میخاس زرت و پرت کنه میرفتیم زیر لنگش و میزدیمش زمین و حسابی کنفش میکردیم ....با یه موتور سیکلت خوشکلی اومد مدرسه .

    

همه بچا ریختن دورش و همه نیگاش میکردن . منم تا ایی موتورو ره دیدم بند از بند دلووم پوکید . ایقد ایی موتورو خوشکل بود که دیگه نگو . حالو ما هم نمیخاسیم خودومونه کوچیک کنیم و بریم دورش . چون میدونسم اگه برم دوره موتورش زود خودشه چس میکنه و میزنه سرپوزوم .

ولی شب دیگه خوابوم نمیبرد . انگار همه خوشبختیووی عالم شده بود ایی موتو سوزوکی ۸۰ . نه درس میفهمیدم .. نه خواب دوشتم نه خوراک . اصلا دنیام شده بود آخرت یزید .

   

 

هر روز میرفتم در یه مغازه که ایی موتورا ره گذوشته واسی فروش و دو ساعت نیگاش میکردم . هر روزم میرفتم میپرسیدم که قیمتش چنه . مردیکه از دور میگفت ۱۲ هزار تومن . دیگه روزووی آخر میگفت بچه برو اینا فروشی نیس . پیش خودوم میگفتم دلووم میخاد بزرگ بشم اول یی کتک مشتی میزنم به ایی دیووس و بعدم ۱۲ هزار تومن میزدم تو پوزش که دیگه سبوکوم نکنه . البته یه صبحی هم رفتم چوب کبریت کردم تو قفل مغازش که تا ظهر که از مدرسه برمیگشتم دوشت باهاش ور میرفتااااا

 

از طرفی هم جرات ندوشتم حتی جلو بابام اسم موتو بیارم . چون هر وقت تو خیابون رد میشدیم از اول تا آخر فحش خاور میانه ای (خارو مادر) نثار هر چی موتوری بود میکرد . خلاصه دیگه دل به دریا زدیم ویه شبی به مامانوم گفتم  هر روز پاهام درد میکنه و دیر به مدرسه میرسم . بدبخت ننه ماهم رفت یه موشتی ویکسی و دوا زد به پاهامون که تا صبح از بو گندش خوابوم نبرد . دیدیم آقا نشد .

 

بهش گفتم عامو شما چرو نمیفهمید .. به بابام بوگو یی موتو مینی ۸۰ سوزوکی برام بخره که ما هم به درسامون برسیم . مامانوم اول گفت وووی ننه منکه جرات نمیکنم به بابات بگم . میخووی بفرستمون خونه بوآم؟ منم چن روز پاپیچش شدم و التماسش کردم . خلاصه او هم گفته بود و بابام هم گفته بود غلط میکنه . بهش بوگوو برو خودته رنگ کن . ما هم یی روزی کاکو کوچیک بودیم بزرگ شدیم ....دیدیم بازم نشد .

تا ایکه یی روزی تو مدرسه یی فورمووی میدادن واسی آموزش نظامی تو بسیج . یی دفعه یی فکر بکری زد به سرموون ... یکی از ایی فرما ره گرفتیم و آوردیم و دادیم به مامانوم گفتیم ای فرموره امضا کن که ما میخویم بریم جبهه ... میخوام برم واسی دین و وطنوم شهید بشم . شما که یی موتوری واسی من نمیخرین . دیگه ایی زندگیو ارزش نداره . اگرم امضا نکنین خودوم میرم .بدبخت ننه ما هم زد تو سر خودش گفت برو گم بشو ... امروز به بابات میگم که تکلیفته روشن کنه .

 

آقا ماهم تو دلمون خوشحال شدیم که نقشمون گرفت . ظهر بابام سر نهار بود که صدام زد و گفت بیو پایین کارت دارم . پیش خودوم گفتم دیگه موتورو گیرووم اومد . بابام دوشت خربزه مشهدی میخورد . همیطوری که دوشت خربزه رو با چاقو میبرید . گفت میخووی بیری جبهه ؟ گفتم ها . گفت بابا جون واسی موتور میخووی بیری ؟گفتم ها . شما که برام نمیخرین . ....... یی دفعه دیگه هیچی نفهمیدم . فقط دیدم خربوزه خورد تو پوزوم و سرووم هم خورد تو دیوال . گفت کره خر پاتمرگ برو . از فردو صبح برو همو بسیج و دیگه هم تو خونه نیو . خلاصه مث سگ پشیمون شدم و دیگه موتور و پوتور از فکرووم بیرون رفت ... آقا کلکمون نگرفت .

 

تا ایکه اومدم آمریکا ... تا حالو چند تا موتو بزرگ و فوق العاده خوشکل خریدم تو خونه گذاشتم . ولی افسوس که ..... حتی خوصله سوارشدنشم ندارم.

  

 

 

 

سیم برق

            تله خرس گیری

این دفعه که اومدم ایران حسابی به دهنووم زهر شد . ننه و خاله و زن دایی و ... همه و همه تیز کرده بودن دست ماره بدن به سیم برق و زنمون بدن . ما هم که زیر بار نمیرفتیم . هی میگفتیم عامو بخدا من خودومه خوشبخترین آدم دنیا حس میکنم . همیطورم هسا .. دروع نمیکم . ولی مگه کسی به خرجش میرفت . یکی میگفت من دلووم میخاد نوه هامو بیبینم . یکی میگفت من دلووم میخاد عمه بشم . یکی دیگش میگفت میخام بیبینیم زن دوییمون چه شکلیه .... خلاصه هر کسی هر آرزویی دوشت میخاس بوسیله من برآورده بشه .

خدا شاهده شبا که میخابم و به زندگیم فکر میکنم خیلی  از خودووم حال میکنم . هیچی تو دنیا کم ندارم .. البته مالی هم نیسمااا .. ولی همیطوریشم از زندگیم راضیم . خلاصه زندگی برام خیلی قشنگه .

هر کسی یه دوسی .. آشنایی .. خلاصه دختر ترشیده مورشیده ای پوکیده ای دوشت به ما معرفی کرد . منم راسش از خواسگاری خیلی متنفرم . اصلا حسابشه بکنین خیلی مسخره هس . آدم عین تاکسی بار خالی  بره تو یه خونه و یه دسته گل و شیرینی بخره و ببره خونه دختر که تو همی نیم ساعتو بخاد یه نفره انتخاب بکنه . خب من ایجوری برام سخته .

   

آقا هر جا ماره بردن  نه که مانخواسیما .. بلکه نتونسم تصمیم بیگیرم . خب نمیشه که همیطوری یه نفره انتخاب کرد . البته اگه واسه دوست دختری بود باز خوب بود . میشد یه کاریش کرد ولی واسه ازدواج خیلی سخته .حالو بگذریم

                

بعد از چند جا رفتن یکی از آشناهامون یی دختری معرفی کرد و رفتیم دیدیم ... خانواده ما هم گیر دادن و خیلی جدی زور و وازوور گفتن همی خوبه .گفتن اگه بگی نه .. معلومه داری الکی عیب میگیری و حتما میخووی دوباره بری دور یی مشتی پتیاره که تو خارج مث غافله گه گربه دور خودت جمع کردی. ظاهرا هم خوب بود ولی بنا به تجربه حس کردم سامتینگ رانگ ... یعنی یه جای قضیه میلنگه . خلاصه جریان کشید به جلسه دوم و ما هم گفتیم آقا ما باید تو یه جای غیر رسمی  چند جلسه حرف بزنیم تا آشنا بشیم . اونا هم قبول کردن و ما هم با هم رفتیم بیرون

    

 .

دیدیم که ایی خانووم فقط و فقط یه شرطی داره و اونم ایه که باید منو ببری خارج . ما هم لج کردیم و گفتیم که ما میخوویم همینجو زندگی کنیم . حالو نا گفته نمونه که من توی همه دنیا شغلووم هس بجز تو ایران .

خلاصه من گفتم خب ما کارمون نمیشه . بعد از یی هفته خبر دادن که ایی خانوم گفته عیبی نداره . خارج رفتنه بیخیال شده . ولی میخاد بیاد باز صحبت کنه . ما هم گفتیم عیبی نداره .

آقا ایی اومد سوار ماشین ما شد . دیدیم که یی کاغذی در آورد که روش 20-30 تا سوال نوشته بود . هی یکی یکی سوال کرد . ما هم جواب دادیم

    

بعد گفت که من چند تا شرط دارم . ما هم گفتیم خب بفرموین...خانووم ترکمون .گفت اول که من خرجووم زیاده شوما میتونی از پسش بر بیووی ؟ من جواب ندادم . گفتم خب زیاد مثلا چجوری؟ گفت من هر چی خواسم باید برام بخری . بازم جواب ندادم . گفت باید سالی دو بار منه ببری سفر خارجی . گفتم خب . گفت باید یه ماشین برام بخری و هر دو سال عوضش کنی . گفتم خب . گفت من باید توی مهمونیا آزاد باشم که هر لباس لختی خواسم ببوشم . کفتم خب . بعد گفت و از همه مهمتر تو اختلافووی خانوادگی حق نداری طرف خانوادته بیگیری .بعد گفت من دوس ندارم در مورد مهریه شما رو حرف خانوادم حرف بزنی چون دوس ندارم روی این چیزا بحث بشه . یی مشتی شرطویی تخمی تخیلی دیگه هم کرد که باز من چیزی نگفتم .

     

بعد گفت شما قبول داری . منم گفتم البته که قبول دارم . من حرفی ندارم . خلاصه خیلی هم زورووم گرفته بود . بعد گفت خب من به مامان و بابام میگم که شما شرایطمو قبول کردید . شما شرطی ندارین . منم  گفتم نه .

راسیاتش من یی شگرد خوبی واسی دخترووی ایرانی دارم که هر وقت بخام بپرونموشن که ناراحتم نشن بکار میگیرم . دخترووی ایرانی از دو تا چیز خیلی بدوشون میاد . یکی ایکه بگی من به خانوادم وابسته هستم و بدون اجازه بابام و مامانوم خواهر برادرام آب نمیخورم . یکی هم ایکه بگی من آدم تعصبی هستم و دوست ندارم زنووم با لباس لختی بگرده و بدون چادر و روسری باشه . اگر پیله ترین دختر هم باشه خودش میپره . آقا ما هم گفتیم فقط همین دو تا شرط رو داریم

     

. .. ولی این دفعه ایی شگردو کارساز نشد و نگرفت .... حالو بقیه اشو تو پست بعدی میگم

بگذر

                       خر گچی

زمان : نمیدونم یا 29 اسفند1365 یا 1فروردین 1366 حالو کاری نداریم .

بد جوری گرفتار شده بودم . سن و سالی هم ندوشتم ولی هر روز تعطیل ایی گرفتاری ره دوشتم . تا یاد روز جمعه یا تعطیلی میوفتادم تن و بدونووم میلرزید . دلووم میخاس جمعه ها هم تو همو مدرسه رختخواب ببرم و بخابم .

به دلووم مونده بود که یه روز جمعه فیلم سینمایی که اوو موقع همیشه هم تکراری بود رو ببینم . چون بابای ما آدم سفت و سختی بود . عقیده دوشت که بچه باید تو زندگی زحمت بکشه تا فردووی روزگار قدر عافیت رو بدونه . میگفت اگه بچه راحت همه چی گیرش بیاد بعدا که بزرگ شد قدر نمیدونه و زود معتاد میشه . نمیدونم از کجو به ایی نتیجه رسیده بود .

خلاصه واسه ایکه ما هم معتاد نشیم هر روز منه بیچاره و بدبختو ور میداشت و می برد سر ساختمون و کنار دست عمله و بنا ها میکشیدمون زیر کار .عصر هم خرد و خسته مثل گربه خاک آلود میومدیم خونه و تازه باید می شنستیم سر درس .

از شما چه بنهوون که دو سه تا دختر تو کوچمون هم از ما خوششون میومد .منم ایقد سعی میکردم که اونا یه دفعه با ایی لباس گچی و خاکی ما رو نبینن . دو سه تا از بچووی کوچمونم فهمیده بودن و زورشون گرفته بود چون دخترا محلشون نمیذاشتن . چون من هم درسووم خوب بود هم ماشالو الله اکبر خوش تیب بودم و خلاصه سالار کوچه بودم .

تو کوچه های بن بست معمولا دو سه تا آدم بی معنی و فضول هستن که هر ساعت یی انگلکی به همه میدن . ما هم دوشتیم . اینا گفته بودن که باید سر کوچه یی زنجیری نسب کنین که ماشین اضافی نیاد . بگدریم ...

 

آقا یه عصری بود که روز آخر سال هم بود . همو روزو هم تعطیل بود و ما هم طبق معمول رفته بودیم سر ساختمون و عصر هم قرار بود سال تحویل بشه . همه لباسامونم خاکی و گچی بود . وقتی اومدیم داخل کوچه خدا حدا میکردم که زنجیر سر کوچه باز باشه که من مجبور نباشم از ماشین بابام بیاده بشم و بازش کنم . ولی آقا هم زنجیرو بسه بود هم ایکه همه بچووی کوچه اعم ار دختر و بسر ته کوچه ایستاده بودن.

بابام هم که تا من زنجیرو رو باز کردم گاز داد و رفت ... آقا من سروومه انداختم زیر و دویدم بطرف خونه . ولی ایی ننه سگووی بوو سگا همشون با هم دست زدن و به ما گفتن : هووی هووی خر گچی .. هووی هووی خر گچی . یعنی ما از ایی خرووی هسیم که باهاش گچ حمل میکنن .

باورتون نمیشه اومدم تو خونه نشسم گریه کردم . بزرگم بودما . خیلی دلووم شکست . دنیا تو سرووم خراب شد . دلووم نمیخاس از خونه برم بیرون . او سال اوو عیدو برام زشتترین نوروز بود . حتی ایی توله سگ دخترا هم دیگه محل ما نمیذوشتن.

دیگه تو کوچه هم نمیرفتم واسه فوتبال بازی . مادرووم گفت چطو شده تو که کوچه رو ول نمیکردی . دیگه نمیری بازی ؟ منم جریان اوو روزو ره بهش گفتم . آقا شب که بابام اومد یی جرو دعووی شد . مامانووم میگفت بچی بدبختوومه میبری عملگی بعد بچا مسخرش کردن . خب ایم غروور داره . بچی بزرگ نشسه زار زار داره گریه میکنه .... الهی  بیمیرم 

بابام صدام کرد و گفت بچه تو حالو نمیفهمی ... بیزار یی روزی میرسه تو به همه جو میرسی ... بعد همه اینووی که بهت گفتن خر گچی و مسخرت کردن میان التماست میکنن واسی چندغاز حقوق . او موقع من گفتم  بازم داره چرت میگه میخاد دل منه خوشال کنه .

گذشت و گذشت .. ما هم از اوو محله رفتیم و دیگه هم با بچووی او کوچه رابطه صمیمی ندوشتیم . در حد یی سلام و علیکی فقط . ما هم از دانشگاه که اومدیم  یه شرکتی زدیم و دست بر قضا خیلی هم موفق شدیم. تا ایکه یکی یکی همو بچه های محله میومدن و التماس میکردن واسه کار . 

تصمیم دوشتم حسابی تحقیرشون کنم و مجبورشون کنم ماشینمو بشورن و برام در باز کنن و خلاصه حالشونو بگیرم . جتی یکی از دخترای محل که اومده بود واسه منشیگری رو میخاسم وادارم که کارای ترو تمیز کردن هم بکنه ....

ولی یه چیزی توی دلم میگفت نه .... نکن .... ببخششون و بهشون احترام بذار .  

 

ته دیگ پست : بعلت تقاضا های دوستان که از فضولی دارن رنج میکشن ... پست بعدی ره در مورد خواسگارها مینویسم . حالوفعلا ایره بخونین ...