تله خرس گیری

این دفعه که اومدم ایران حسابی به دهنووم زهر شد . ننه و خاله و زن دایی و ... همه و همه تیز کرده بودن دست ماره بدن به سیم برق و زنمون بدن . ما هم که زیر بار نمیرفتیم . هی میگفتیم عامو بخدا من خودومه خوشبخترین آدم دنیا حس میکنم . همیطورم هسا .. دروع نمیکم . ولی مگه کسی به خرجش میرفت . یکی میگفت من دلووم میخاد نوه هامو بیبینم . یکی میگفت من دلووم میخاد عمه بشم . یکی دیگش میگفت میخام بیبینیم زن دوییمون چه شکلیه .... خلاصه هر کسی هر آرزویی دوشت میخاس بوسیله من برآورده بشه .

خدا شاهده شبا که میخابم و به زندگیم فکر میکنم خیلی  از خودووم حال میکنم . هیچی تو دنیا کم ندارم .. البته مالی هم نیسمااا .. ولی همیطوریشم از زندگیم راضیم . خلاصه زندگی برام خیلی قشنگه .

هر کسی یه دوسی .. آشنایی .. خلاصه دختر ترشیده مورشیده ای پوکیده ای دوشت به ما معرفی کرد . منم راسش از خواسگاری خیلی متنفرم . اصلا حسابشه بکنین خیلی مسخره هس . آدم عین تاکسی بار خالی  بره تو یه خونه و یه دسته گل و شیرینی بخره و ببره خونه دختر که تو همی نیم ساعتو بخاد یه نفره انتخاب بکنه . خب من ایجوری برام سخته .

   

آقا هر جا ماره بردن  نه که مانخواسیما .. بلکه نتونسم تصمیم بیگیرم . خب نمیشه که همیطوری یه نفره انتخاب کرد . البته اگه واسه دوست دختری بود باز خوب بود . میشد یه کاریش کرد ولی واسه ازدواج خیلی سخته .حالو بگذریم

                

بعد از چند جا رفتن یکی از آشناهامون یی دختری معرفی کرد و رفتیم دیدیم ... خانواده ما هم گیر دادن و خیلی جدی زور و وازوور گفتن همی خوبه .گفتن اگه بگی نه .. معلومه داری الکی عیب میگیری و حتما میخووی دوباره بری دور یی مشتی پتیاره که تو خارج مث غافله گه گربه دور خودت جمع کردی. ظاهرا هم خوب بود ولی بنا به تجربه حس کردم سامتینگ رانگ ... یعنی یه جای قضیه میلنگه . خلاصه جریان کشید به جلسه دوم و ما هم گفتیم آقا ما باید تو یه جای غیر رسمی  چند جلسه حرف بزنیم تا آشنا بشیم . اونا هم قبول کردن و ما هم با هم رفتیم بیرون

    

 .

دیدیم که ایی خانووم فقط و فقط یه شرطی داره و اونم ایه که باید منو ببری خارج . ما هم لج کردیم و گفتیم که ما میخوویم همینجو زندگی کنیم . حالو نا گفته نمونه که من توی همه دنیا شغلووم هس بجز تو ایران .

خلاصه من گفتم خب ما کارمون نمیشه . بعد از یی هفته خبر دادن که ایی خانوم گفته عیبی نداره . خارج رفتنه بیخیال شده . ولی میخاد بیاد باز صحبت کنه . ما هم گفتیم عیبی نداره .

آقا ایی اومد سوار ماشین ما شد . دیدیم که یی کاغذی در آورد که روش 20-30 تا سوال نوشته بود . هی یکی یکی سوال کرد . ما هم جواب دادیم

    

بعد گفت که من چند تا شرط دارم . ما هم گفتیم خب بفرموین...خانووم ترکمون .گفت اول که من خرجووم زیاده شوما میتونی از پسش بر بیووی ؟ من جواب ندادم . گفتم خب زیاد مثلا چجوری؟ گفت من هر چی خواسم باید برام بخری . بازم جواب ندادم . گفت باید سالی دو بار منه ببری سفر خارجی . گفتم خب . گفت باید یه ماشین برام بخری و هر دو سال عوضش کنی . گفتم خب . گفت من باید توی مهمونیا آزاد باشم که هر لباس لختی خواسم ببوشم . کفتم خب . بعد گفت و از همه مهمتر تو اختلافووی خانوادگی حق نداری طرف خانوادته بیگیری .بعد گفت من دوس ندارم در مورد مهریه شما رو حرف خانوادم حرف بزنی چون دوس ندارم روی این چیزا بحث بشه . یی مشتی شرطویی تخمی تخیلی دیگه هم کرد که باز من چیزی نگفتم .

     

بعد گفت شما قبول داری . منم گفتم البته که قبول دارم . من حرفی ندارم . خلاصه خیلی هم زورووم گرفته بود . بعد گفت خب من به مامان و بابام میگم که شما شرایطمو قبول کردید . شما شرطی ندارین . منم  گفتم نه .

راسیاتش من یی شگرد خوبی واسی دخترووی ایرانی دارم که هر وقت بخام بپرونموشن که ناراحتم نشن بکار میگیرم . دخترووی ایرانی از دو تا چیز خیلی بدوشون میاد . یکی ایکه بگی من به خانوادم وابسته هستم و بدون اجازه بابام و مامانوم خواهر برادرام آب نمیخورم . یکی هم ایکه بگی من آدم تعصبی هستم و دوست ندارم زنووم با لباس لختی بگرده و بدون چادر و روسری باشه . اگر پیله ترین دختر هم باشه خودش میپره . آقا ما هم گفتیم فقط همین دو تا شرط رو داریم

     

. .. ولی این دفعه ایی شگردو کارساز نشد و نگرفت .... حالو بقیه اشو تو پست بعدی میگم