تخم مرغ دزد

   عاقبت تخم شتر مرغ دزد....

تخم دزد شترمرغ میشود


یه پودرایی تو بازار اومده بود که وقتی میخوردی زبون آدم رنگی میشد . خیلیم خوشمزه بود . عکس یی اسکلتی روش بود که چیشاشم کور بود .. ما اسمشه گذوشته بودیم گرد چیش کوروو . اسمارتیز و آدانس بادی و از ایی کیت کت و یام و یام و کارملا و آبنبات کوجکی .. خلاصه همه و همه تو طول روز دهن ماره آب می اندختن . خب پول تو جیبی هم که ایقدااا ندوشتیم که بوخویم همه ره بخریم

. باباو مامانومون الکی میگفتن اینا خوب نیس . مریض میشین ... یا میگفتن اینا کثیفه و شاش موش توشه .. یا ایکه تو کارخونه که میخاد دوروس بشه کارگرا وقتی میرن خیره سرشون توالت دسشونه نمیشورن و با همو دس نشسته میان دوباره ایی خمیره ایناره بهم میزنن . بابام که میگفت کارگرا بخاطر ایکه حقوقشونه خوب نمیدن .. میان تف و مف خودشونه میریزن داخل ایی شکلاتا که مردم بخورن و مریض بشن .

یکی دیگش میگفت خودووم با چیش خودووم دیدم که ایی کارخونه کالباس سازیا میرن تو جادها میگردن و ایی سگا و خرووی که ماشین زده رو برمیدارن میکنن کالباس . میگفت چرو دیگه نسل گربه داره تموم میشه ... خب اینا گربه هاره میگیرن پوستشه صادر میکنن فرانسه واسی پالتو .. روده شه میفرسن آلمان واسی نخ جراحی .. بلانسبت فلان جاشه میکنن واسی کرم دوره چیش ... خونشه میکنن واسی ماتیک ....چشمشه خشک میکنن و میکنن تسبیح شاه مقصود.. چمیدونم دومشم حتما میکنن از ایی قلم موهووی که زنها باهاش آرایش میکنن ... منم پیش خودوم میگفتم الکی میگن گاو حیوون مفیدی هسااا خب گربه که مفید تره ... خلاصه بگذریم ولی همه ایی داستانا سر ایی بود که یه تومن بما ندن بریم یی اسمارتیزی یا شکلاتی بخریم ......

خواهر کوچیک من اوو موقا میرفت کودکستان سه سال از من کوچیکتر بود ولی خدا میدونه ایی بچه چه مفز متفکری بود . اومد و گفت کاکو  ایجوری نمیشه که ما همیشه بخویم از خونه پول بیگیریم . بیا یی نقشه ای بکشیم و خودومون پولدار بیشیم . گفتم خب اگه میتونی خودت هر کاری میخووی بکنی بکن . گفت نه ه ه .. من نمیتونم . من هم کوچیک هسم هم دختر هسم ... کسی به حرفووم گوش نمیده .. تو بیا هر کاری که من میگم بکن . چون تو همی زورر داری هم خب پسری .

گفتم خب چکار کنم ؟ گفت بیو بیریم به بچووی کوچمون کلک بزنیم . بیگیم که میخوویم براتون دوچرخه مفتکی بیاریم . خلاصه .... اومدیم و ایی هم از اونجووی که میگم از اوو بچووی اجامره بود . مستقیم نرفت به بچا بگه . اومد یی کاغذی با یی خودکاری آورد و داد به من . بعد یه جوری که بچها متوجه باشن بمن گفت کاکو اسم .. اکبر و حمید ... اینا رو هم بینویس چون پول دادن بمن که اسمشونه بینویسیم ....

منم تعجب کرده بودم که ایی بچه میخاد چیکار کنه . کم کم بچهای کوچه متوجه شدن . منم رو یه کاغذی با خط درشت نوشتم اکبر 5 تومن .. حمید 5 تومن . بعد خواهرم بلند گفت زیاد ننویسی که جا نداره هاا گیره همشون نمیاد . فقط بچووی کوچه روستا . کوچه روستا کوچه بغلی ما بود که خونه هاش همش بزرگ بود و همشون پولدار بودن .. ما هم از اونا خیلی بدوومون میومد . با بچووی کوچه روستا هم بازی نمیکردیم .

خلاصه همه بچا دورومون جمع شدن . گفتن ایی چیچیه . خواهر منم گفت ایی واسی دوچرخه مجانیه . هر کی اسمش اینجو بینویسیم بعد از 10 روز یی دوچرخه مفتی میاد در خونشون . فقط باید 5 تومن بدین واسی کارگری که میخاد دوچرخوو رو بیزاره تو تاکسی بار .

همه بچها باورشون نشد و گفتن خب مگه میشه مفتی کسی به کسی دوچرخه بده .. گفت خب شما که خرین عقلتونم نمیرسه بدبختا . همه که مث شما گدا گودوول نیسن . ایی جریانش ایی بوده که یی پیره مردی تو آلمان خیلی پولدار بوده .. بعد یی بچه ای دوشته که خیلی دلش دوچرخه میخاسه . بعد ایم براش نخریده بوده و بعد پسرش قهر میکنه و از خونه میزاره میره ... بعد شب کنار خیابون خوابیده بوده که یی تریلی میاد روش و میکشدش .....

ایی پیرمردوو هم خیلی ناراحت میشه و همه پولاشو میده دوچرخه واسی همه بچهای دنیا . ولی باید اسم دوچرخه و مدلش و اینا رو بینویسی تا براتون بفرسه .... آقا ما خودمون با ایی قالتاقی .. فقط دهنوم باز مونده بود . همشم میگفت اینا اگه باورتون نمیشه از ایی داداشوم بپرسین .. رو میکرد به من و میگفت  مگه نه ؟ منم میگفتم هااااا راس میگه .. راست میگه .. تو رادیو هم گفته بودن . 

 

کم کم یکی از بچه ها اومد و یی 5 تومنی مچاله داد و گفت بیو اسم منه بینویسن . خواهرومم زود پولو ره از دسسش گرفت و گفت .. خب بوگوو چه چرخی میخویی تا برات بیاد . او هم گفت یی دوچرخه موسه (دسته) بلند که دینامم دوشته باشه ... بعد گفت شبرنگم دوشته باشه ... باز رفت و اومد گفت صندلی بلند هم باشه .... که خواهروم زد تو سرش و گفت خب پرروووو 2 تومن باید اضافی بدی چوون بچه اوو پیرمرد آلمانیو .. فقط یی دوچرخه ساده دلش میخاسه ..مث تو دیگه ایقد پرروو نبوده اگه بیشتر وسایل میخووی باید بیشتر پول بدی او هم دوتومن دیگه آورد ....

   


خلاصه دردسرتون ندم .... تا فردو ظهرش بیشتر از 100 تومن گیرومون اومد .. ما هم رفتیم  هر چی دلمون میخاس خریدیم . دوتا پلاستیم پر  بیسکوت و شکلات و آدانس و آبنبات خارجی ... آوردیم خونه و قایم کردیم . سر راهمونم هر چی میدیدم .. عروسک و عینک و .. ولی معلووم بود  که خدا به پولوو برکت داده بود . سگ مصب مگه تموم میشد . ؟

... شب بود که زنگ در خونمون خورد . مامانوم رفت دم در و بعد از چن دقیقه دوتامونه صدا زد ..... آقا ما فهمیدیم جریانوو لو رفته . یکی از بچا همرووی ننه اش اومده بود دم در . مث ایکه رفته بود سرکیف مامانشو پول وردوشته بود . خلاصه بدبخت مامان ما هم از خجالت آب شده بود . رفت و 5 تومن آورد و داد به زنیکه . عجیب ایکه بچه زور و زورر میگفت نه میخام اینا دوچرخه برام بیارن . هر چی مامان من میگفت عزیزووم اینا شوخی کردن . دوچرخه کوجو بود .. ولی بچه احمق زیره بار نمیرفت که نمیرفت .حالا خواهرومم سفت و محکم سر حرفش بود و میگفت ما دروغ نگفتیم . حالو که 10 روز دیگه همه دوچرخه گیرشون اومد . میفهمید . مامان بچه هم دیگه کم کم دوشت باورش میشد . .

   

آقا.... در حیاط بسسه شد ... مامان ما یی دمپویی از ایی پلاستیکیا وردوشت و افتاد به جونمون . ایقد ماره زد که دیگه به گربه میگفتیم  حاج ابوالقاسم .... همش میگفت خب جیگر سوخته ها ....شما از کوجو ایی فکرو افتاد تو کله تون ؟بدبختا خدا میزنتتون . میرین تو جهنم .... خواهرومم میگفت برو بیبینماااا.... خدا مثلا ایقد بیکاره که بیاد ماره بندازه تو جهنم ؟ خب اگه خدا راس میگه و عرضه داره بیاد همی شکلات و آبنباتا ره واسی بچه ها بفرسه .. اگه تونس ایی کارو ره بکنه ..خب مارم میتونه بکنه تو جهنم .

خلاصه از پولا یی 25 تومنی خرج کرده بودیم که همشه پس دادیم . شب هم که بابام اومد .. وقتی فهمید  بدون ایکه ما بفهمیم و پررو بشیم رفت تو حیاط و خیلی خندید . مامانووم بهش گفت تقصیزه تو هس که میشینی جلو بچا همه چی تعریف میکنی .... خدا رحم کنه   ایی دوتا بزرگ که شدن حتما کلاهبردار میشن .

بعد هم یی چیزی گفت که دوروس نفهمیدم ... شتر مرغ دزد عاقبت چیچی میشه ....

ته دیگ : حالو خدا وکیلی خیال نکنین ما آدم کلاهبرداری شدیما ..خیلیم آدم صاف و صادقی هسیم . .

فالوده شیراز و زهر هلاهل

     شهر گل و بلبل و عزراییل

هیچ وقت یادوم نمیومد که بابام برام چیزی خریده باشه . همیشه قول میداد و عمل نمیکرد . خب ما هم عادت کرده بودیم . هیچ وقت هم از لحاظ روحی و روانی ضربه نمیخوردیم . نه مث بچووی ایی دوره که تا میرن شیشه ای و کراکی و کوفت و زهر ماری میشن ... زود یه آدم بیسواد بعنوان روانشناس میاد میگه ایی تو بچگی ضربه روحی خورده . درصورتیکه همه اینا الکیه . حالو بیخیال  

آقا یی روزی مادیدم بابامون اومد خونه و گفت بابا جون یی ماشین بنزی .. همو رنگی که دوس میداری برات خریدم . ما هم شوکه شدیم و باور نکردیم .. گفتیم حتما یی از ایی ماشین پلاستیکیا خریده که ازمون بخنده.

ولی قضیه از ایی قرار بود بابام یه رفیق زن ذلیلی دوشت . ایی آقو یه ماشین بنز قرمزی دوشت که خاک بر سر کرده بودش بنام زنش . بعدم مث ایکه با یی دختری دوس شده و خلاصه دخترو رو عقدش کرده بود . ایی خانومم اومده بود ماشینه آورده بود و گذوشته بود واسی فروش .. آقا بابای طمع  خووم ما هم دیده بود نصف قیمته .. زود رفته بود تو کارش . وگرنه منه بدبخت سیخی چن؟؟

آقا ما هم چون اوو وقتا عشق رانندگی دوشتیم خانواده و عمه و زن عمو و خانووم دوسی(مادر بزرگ پدری) رو ریختیم تو ماشین و عین نیسان که طالبی و کمبیزه بار زده .. راه افتادیم . ایقد رفتیم که شب رسیدیدم تبریز. از قضا هم خانووم دوسی گفت اینجو تبریزه ؟؟؟ گفتیم ها خانووم دوسی مگه چطوو؟ گفت هااا یی بچی یتیمی بود که اوو موقا آقووی حاجی آوردش و چن سالی بزرگش کردیم . بعدا شنیدیم اومده تبریز و زن بچه دار شده و بقالی داره . من گفتم خانووم دوسی خدا وکیلی ایی شبی تو شهر غریب برامون خشت نمال . 50 سال پیش کجو یادته؟ تازه اگرم باشدش دیگه ماره نمیشناسه که .شایدم آقووی جاجی یی جووی یه دسه گلی به آب داده بوده و تو خبر ندوشتی؟

گفت والو ننه قضات بخوره تو سرووم دم یی مسجدی وایسوو تا من برم همی یی دسی به آب برسونم همی یی نمازی بوخونم . گفتم خانوم دوسی مگه ما تو جنگل گم شدیم که هر 20 کیلومتر علامتگذاری میکنی؟ خب یی بار برو دس به آب و خلاصمون کن .

خلاصه رفت تو مسجد و گفت از ایی حاجی خانوما سوال کردم .. گفتن سر همی چارووییی مغازه سوپری داره .. آقا رفتیم دیدیم یی مرد 6-70 ساله له و لورده ای تو مغازه بود . ولی بیچاره خیلی با مغرفت بود زوود اومد و یکی از پسراشه گذوشت تو مغازه و اومد همرووی ما و رفتیم خونشون.آقا یه زن ترکی دوشت و 3 تا پسر که اصلان فارسی بلد نبودن ... یه دختری هم دوشت که خیلی خوشکل بود . دیدی بعضی از ایی دخترووی ترکا چه خوشکلن؟ زیر چیشکی هم همش ماره می پایید و خلاصه چذابیت خاص دوییت گرفته بودش. ما هم که هر وقت چیشومون به یی دختری میفتاد زبونمون باز میشد و ایقد خودشیرینکی میکردیم که دوزاری همه میفتاد . خلاصه ...

آقا ایی چند روزو به خوبی و خوشی گذشت . خیلی هم ایی بیچاره به ما احترام گذوشت . وقت رفتنم دیگه همه از همدیگه قول گرفتن که بیان شیراز . پسراش که خدارو شکر فارسی بلد نبودن . رو کانال ترک ست بودن . دخترو هم همش به ما نیگا میکرد و اشک هم تو چیشاش جمع شده بود .

شب عید بود که خود آقووی شیرازی زنگ زد و گفت میخاد بیاد شیراز . دخترو رو هم آورده بود . ما هم خوشال بودیم . خلاصه اومد و گفت من بعد از 40 سال اومدم شیراز . فقط شوما منه ببر جاهای شیرازو نشونوم بده . آقا ما هم به حساب ایکه دخترو هم میاد و ما هم مخشه میزنیم . گفتیم آقوی شیرازی من دربس در خدمتتم . خلاصه شروع کردیم و رفتیم حافظ و سعدی و ایی جاهووی دیدنی .

نا گفته نمونه که ایی آقووی شیرازی خیلی هم کوم لوس (شکمو) بود . ما هم از صبج میبردیمش سعدی و بستنی دم سعدی میدادیمش . بعد از سعدی میبردیمش پشت ارگ کریمخان و فالوده بهش میدادیم . بعد هم خلاصه کولچه و مسقطی ... خلاصه هر روز از صبح تا شب کارمون شده بود خوردن و گشتن . فقط یی اخلاق خوبی دوشت که نمیذوشت کسی حساب کنه . همی اخلاقش خیلی به دلوم مینشست . منم همش میگفتم آقوی شیرازی امروز بریم به یاد شیراز قدیم و اوو موقا یی فالوده و بستنی بزنیم .. او هم از خدا خواسته می پرید سوار ماشین .

دیگه روز پنچم عید بود که خداحافطی کردن و ما هم یی شماره ای از دخترو گرفتیم و بریدمشون قرودگاه . قرار بود یه روز تو تهران خونه یکی از پسراش بمونه و بعد بره تبریز.

یه 3-4 روزی گذشت ... ما گفتیم به بهونه ایی که راحت رسیدن بزار یی زنگی بزنیم خونشون .. شاید خدا کمک کرد و دختره گوشی رو برداشت و تونسیم یی لاس خشکه ای بزنیم . ولی از بخت بد پسرش بردوشت . گفتم آقوی شیرازی راخت رسیدن ؟ که پسرو زد زیر گریه و با لهجه غلیط ترکی گفت : بابا مرد .... گفتم ها؟ چیچی میگی / گفت بابا قندش رفته بوده روی 600 و توی تهران مرد ... ایهی ایهی ایهی ایهی ....


مجلات علمی

     ووووی  وووووی ....پلی بوووی

حاجی ممد آدم خوبی بود . مومن و دست بخیر. همیشه روزای  تاسوعا و عاشورا به سینه زنها و هیئتا پلو میداد . عندالله سفره ی خوبی هم میداد . تو سفرشم آش ماسه خوبی بود و تو خوروشش هم گوشت زیاد بود . حلوای کاسه هم که میذوشت با زعفروون خوبو بود .

روزای بیست و هشت صفر هم شله زرد دوروس میکرد که مغز بادووم خیلی توش بود . منم که همیشه عادت دوشتم اول همه مغز بادومووی روشه میخوردم که البته همیشه ننه و بوآم میزدن تو سرووم . روزای عید قربونم که دوتا بره میکشت و به همه میداد . خلاصه واسی هر جریان مذهبی یی کاری میکرد . هاااا راسی آش سبزی که دوروس میکرد خیلی خوشمزه بود . دیگه او رو نمیدونم کی دوروس میکرد .ولی عامو پره گوشت بود .

بعضی روزا هم ۷-۸ باکس سیگار اشنو و زر و همای بی فیلتر و بهمن و خلاصه هر چی گند و گه و سیگاره فعله کش بود میخرید و صدووی من میزد که همراش برم تو دیوونه خونه و بدیم به دیووونا. خب ما هم چون با مهرزاد پسرش رفیق بودیم .. میرفتیم . حالو پسر خودش همراش نمیرفتاااا.

ایی حاجی خیلی از مردن و مریضی میترسید . واسی همی هم بد جوری افتاده بود به خا....مالی خدا . از طرفی هم خیلی فحش میداد و دهنشم خیلی لق بود . مخصوصا به من خیلی فحش میداد چون همیشه لجشو در میاوردم . ولی موقی که یه سرما خوردگی هم دوشت خیلی مهربون میشد و با صدووی خیلی آرووم با همه حرف میزد . مخصوصا همش به من میگفت .. بوو جون حلالوم کن . تو آدم بی گناهی هسی ... جوون معصومی هسی .. خدا دعووی شما جوونووی پاکه بهتر میشنوه . منم جلوو مهرزاد میگفتم خدا بوآته از رو زمین ورداره که تو هم به یه آب و نونی برسی .. خلاصه..

آقا تا زد خبر آوردن که حاجی یی کلیه اشو از دست داده و باید ببرنش آلمان . دیگه همه افتاده بودن به دعا و نذر و نیاز . خلاصه بلیط و ویزا رو براش گرفتن و منم چون انگلیسیم خوب بود براش چیزاش و پرونده هاشو میخوندم . حالو الکی هم بودااا . اصلا لازم نبود که من بخونمش . ولی من الکی خیلی مهمش میکردم .. که تو خونشون به من احترام زیاد بیزارن .خلاصه تو ایی مدت من اونجو شدم بودم خدا . حالو پرونده پزشکی رو هم من که نمیتونسم بوخونم که .. الکی یی چیزی از خودوم در میاوردم .

مثلا الکی میگفتم اینجو نوشته عرق خار شتر خیلی واسی حاجی خوبه . آقا میرفتن زود عرق خارشتر میخریدن . یا الکی یی جمله آلمانی که نوشته بود میگفتم حاجی ایی نوشته دومب گیلاس و کاکل ذرت اگه دم بکنین خیلی خوبه .بعضی چیزووی هم که خودووم دلووم میخاس میگفتم مثلا ترحلوو یا کشک و بادنجوون .. چون تو راه که میخریدیم خودومونم یی پاتکی میزدیم . خلاصه هر چی که واسی سنگ کلیه خوب بود ما به اینا میگفتیم . حالو ایی بدبخت کلیه اش دیگه داغوون شده بود .مام فقط واسی خودشیرینکی  ایی جمله های آلمانی رو به ایی چیزا ترجمه میکردیم . اصلانم لوو نمیدادم که ایی آلمانی هس نه انگیلیسی . چون خورد و خوراکش اونجو بد نبود و به ماهم خیلی احترام میذوشتن .

خلاصه شبش که فرداش پرواز دوشت همی عروسا و دومادا دورش جمع شده بودن و حاجی به مهرزاد گفته بود فقط بیاد دنبال من .. آقا ما هم اومدیم و حاجی گفت باریکلوو به غیرت ایی بچه .. بووو الهی هر چی از خدا میخووی خدا بهت بده . بعد گفت من به تو خیلی مدیونم .. تو برام خیلی زحمت کشیدی .. الهی قضا و بلات بوخوره تو سر ایی مهرزاد .. ولی تو را بخدا هر چی که میخووی بوگو تا از آلمان برات بیارم . لباس . کفش ...

منم گفتم حاجی من فقط سلامتیته میخام . گفت نه خدا وکیلی ناراحت میشم .. آقا از او اصرار از ما هم انکار ... تاایکه گفتم حاجی فقط اگه بوتونی یی مجله ای هس خارجیه . واسی درسووم خیلی بدردووم میخوره . برام بیار . گفت روو چیشووم بوآووو ا . اسمشه بینویس . آقا ما هم نوشتیم  پلی بووی .....

مهرزاد زنگ زد و سلام احوالپرسی کرد گفتم بابات اومد ؟ گفت گوشی با خودش حرف بزن میخاد ازت تشکر کنه . آقا تا ما گوشی ره وردوشتیم و گفتیم آقووی حاجی سلام . داد زد گفت سلام درد تو کو.....ت ... جاک.....ش ... خیال کردی منم هم شغل بوآتم ؟.. گفتم حاجی مگه چطور شده ؟گفت خیال کردی من بکش هسم ؟ خیال کردی من خانووم بیار هسم ؟

حالو منم یادووم نبود که چیچی بهش گفته بودم . گفتم حاجی می چطوو شده گفت برو پس فطرت  تو اسم یی مجله ای گفتی که همش عکس زنووی خراب توشه و تونبونشونه در آوردن و عکس گرفتن . گفتم خب حالو ایی که عکسش بوده چه عیبی داره ؟ گفت نامرد جاکشی . جاکشیه   چه عکسش چه خودش.

معجزه ....


           خونه خاله کدوم وره...؟؟؟؟

از بسکه ماشالو تعدادمون زیاد بود و سه تا خانواده مجبور بودیم توی یه خونه زندگی کنیم همیشه یکی دو تا از بچه ها رو میفرستادن خونه عمه و خاله و دایی . خب تقصیره خودومنوم بودااا . ما با بچووی عاموم و بچووی عمه ام تغریبا یی ۱۲-۱۳ نفری میشدیم . از صبح تا شب هم آتیش میباروندیم . دخترا که تو خونه خاله بازی میکردن و یی چندتا استکان و نعلبکی و دیگ و قابلمه پلاستیکی کوچیک دوره خودشون جمع میکردن و یکی میشد خاله و مامان و شوهرر خونه .... منم خیلی دلووم میخاس بین دخترا بازی کنم و همیشه دلووم میخاس نقش بابا یا نقش دکتر بازی کنم و دیگروونه معاینه کنم . ولی از بس که هیز بازی در آورده بودم یا بین بازی الکی دخترا رو ماچ میکردم دیگه تو بازی راه نمیدادن . از طرفی هم از بابام میترسیدم چون از اونجووی که جنس منه میشناخت نمیذوشت با دخترا بازی کنم . میگفت خاله زنک میشی . خلاصه پسر ایرانی از دم تولد تا دم مرگ راحتی نداره و همیشه یی مزاحمی تو زندگی داره .

  

از طرفی هم پسرا هم نمیذاشتن من باهاشون بازی کنم . چون همی فحشهای زشت بلد بودم همی ایکه بعد از بازی کتکاری میکردم و سر و کله بچووی همسایه رو خون آلو میکردم . بعدشم ننشون میومد در خونه بدبخت ننه ما هم فقط معدرت خواهی میکرد . دیگه هرچی هم کتک میخوردم آدم نمیشدم . .... حالو چیچی میخاسم تعریف کنم ؟؟؟؟؟ اصل تعریفو یادووم رفت .... ها یادوم آومد.... خلاصه .

   

بخاطر همی مصیبتو ... تابسونا ماره میفرسادن خونه خالمون . ایی خالمون بچه دار نمیشد . زن خوبی هم بود. شوهرشم خداییش مرد خوبی بود خیلی منه دوس دوشت . ما هم میدیدم اینا ماره خیلی دوس دارن همش خودوموه ننر میکردیم و ایرادووی سر و کون نقره  ای میگرفتیم . همش میگفتیم ایرو میخویم و اوره میخوویم . اوو بدبختا هم میرفتن ومیخریدن . خلاصه اونجو خرموون خوب میرفت .

  

ها راسی ... اینا تو یی خونه ای زندگی میکردن که خیلی قدیمی بود . خیلی هم بزرگ و قشنگ بود . از ایی خونه های آجری قدیمی که حیاطش با آجرای بزرگ فرش شده بود و یی حوض بزرگی هم وسطش بود و دور تا دورش درختووی نارنج بود .

شبووی تابسوون چند تا تخت بزرگ دوشتن که میزدن وسط حیاط و پشه بند هم میزدن روش . خیلی خوابیدن تو پشه بند حال میده . اما یه مسیله بود که برام خیلی تعجب آور بود . اینا یه چیزی رو از همه مخفی میکردن . منم که یی بچه کوچیکی بودم فهمیده بودم . اینا اصلا توی حیاطشون آشغال نمیریختن . همیشه کف حیاطو رو تمیز نگه میداوشتن . وقتی هم میخاسن خیر سرشون برن توالت با یی دمپووی جدا تا دم خلا میرفتن بعد اونجا یکی دیگه می پوشیدن . به منم اجازه نمیدادن خاک بازی و گند و گه بازی کنم . منم خیلی زورووم میومد . به همی خاطرم همیشه تا حواسشون نبود هر وقت احتیاج به دستشویی دوشتم از همو بالووی بالکن مث آبشار میریختمش وسط حیاط ... بگذریم .

 

یی نصف شبی که همه خواب بودن من خوابووم نمیبرد . هر کاری میکردم اصلا نمیشد بخوابم . از پشه بند اومدم بیرون ... که دیدم وااای از زیر آجرووی کف حیاط نور زده بیرون . خیلی ترسیدم و دویدم رفتم خالمه از خواب بیدار کردم و بهش گفتم از زیر زمینو داره نور میاد بیرون . انگار خودش از قبل میدونس گفت بخاب عزیزوم ایی نور چراغو هس که خورده رو زمین . شبای دیگه هم باز میدیدم . هر چی میگفتم اونا میگفتن الکی نگو خوب نیس ایی حرفا ره واسه کسی نگو . تا ایکه ما میرفتیم تو کوچه و با بچووی کوچه میگفتیم ..... خلاصه بعد که ما رفتیم و تابسون تموم شد .... فهمیدیم از طرف اداره اوقاف اومدن و خونه رو تخلیه کرده بودن . چون گوش به گوش  همه فهمیده بودن . یعنی محترمانه من خونه ایی بدبختا رو به گااا داده بودم .گفته بودن که یکی از امامزادها یا از یارووی شاهچراغ احتمالا اینجو دفنه . خلاصه ایی بدبختا رو از خونه کرده بودن بیرون و درشه قفل زده بودن . البته یی پولی هم بهشون داده بودن از طرف شاهچراغ . آقا..دیگه ایی خاله و شوور خاله بما خوب نشدن که نشدن ....

 

هنوز هم که هنوزه همه عقیده دوشتن که اونجو یی خبری بوده . تا ایکه چند سال پیش از طرف یی سازمان بین المللی محیط زیست واسی یی سفر علمی رفتیم چرنوویل شوروی سابق . همونجو که نیروگووی اتمیش ترکیده بود . شب که از بالووی تپه به پایین نیگاه میکردم ..... دقیقا همو صحنه خونه خالمه میدیدم . تیکه تیکه از زیر سنگا و خاکها نور میزد بالا ...از مهندسی که اونجا بود سوال کردم که این چیه ؟گفت اینجا خالکهای فسفری زیاده . روزها آفتاب که بهشون میخوره .. شبا از خودشون نور پس میدن . توی دلووم واسشون افسوس خوردم که چقدر اینا دیگه خر تشریف دارن . اینهمه امامزاده دارن ... مفت و مفت داره هدر میره ... بعد احمقا میگن خاک فسفریه. 

 ته دیگ پست: امروز کانال تپش دوبله فارسی فیلم کازبلانکا رو گذاشت . این فیلمو بیشتر از 20-30 بار دیدم . خیلی شخصیت ریچارد و داستان زندگیش شبیه منه . وقتی ایی فیلمو ره میبینم و بازی ریچارد بلین ..دقیقا خودمو و داستان زندگی خودمو توش میبینم . حتما ببینیدش