اعترافات یه بچه پر روو

        اعترافات یه بچه پر روو

این چیزایی که اینجو مینویسم خیلی خطرناکه . ولی اصلا تاییدش نمیکنم . اگرم خواسین بر علیه خودوم بکار ببرین ...آقا کلا تکذیبش میکنم .....

یه سالهایی بود که ما هنوز بزرگ نشده بودیم . البته از لحاظ جسمی نه از نظر عقلی . واسی ایکه الان که دارم فیلمووی جنایی و هالیودی ره میبینم میفهمم که من چقدر ذهن پویایی دوشتم و چقد از زمانه خودوم جلو بودم . اگه تو خارج بودم  میبردنم و بعنوان نابغه  ازووم استفاده میکردن . باز خداره شکر که تو همی مملکت بودیم . راحت تونسیم زندگیمونه بگذرونیم . والا کی  حوصله داره حالو پاشه بره تو ایی مرکزووی تحقیقاتی ؟؟؟

یه سالی همرووی بابا و ننه ۸-۹ تا از خار و کاکو ها با یه پیکان ۵۱ قراضه که درش به دیوارش آویزون بود عین تاس کباب سگ و کاسه واجبی و تابوت عزراییل همه چیزش رو زمین کشیده میشد چپیدیم توش و راه افتادیم واسی مشهد . 

       

آقا چیشتون روزه بد نبینه که یه باربندی بالاش بود که اندازه یه نیسانی فقط رختخواب و متکا و جاجیم و حتی پشه بند هم توش بود . صندوق عقبش که مالامال از کیسه برنج و گاز پیکنیکی و کاسه و کوزه ... خلاصه ته ماشینو دیگه رو زمین کشیده میشد . وضع مسافرا هم که بهتر از ایی نبود هممون رو پووی همدیگه نشسته بودیم و از همو اول تو سرو کله هم میزدیم و هر ماشینی هم که ازمون سبقت میگرفت هممون هوو ش میزدیم . بسکه بچا هم توی را ه بواسطه فشاره ماشین خیره سرشون باد و برووت درکرده  بودن دیگه سرمونم گیج میرفت و همه چیزو بصورت دوتایی میدیدم . بدبختی اینجو بود که هر کدوم از بزرگترا هم کاری میکرد ( ایشالو برسه واسه شب اول قبر مرده هاشون)... مینداختن گردن ما بچه ها و چند تا پس گردنی میخوردیم . حالو اگه قسم خدا میخوردیم که کاره ما نبوده بازم تو سری میخوردیم که گومشو بدبخت اسم خداره سر زبونت نیار بخاطر ایی چیزا ...

خلاصه هر ۲۰ کیلومتری هم یه بار پنچر میشدیم که اتفاقا بد هم نبود چون زود میرفتیم و بچا تو بیایون ظهرابی .. دست به آبی .. خلاصه آقا یه هفته تو راه بودیم . ولی به عشق امام رضا و کنار دریا  اصلا حالیمون نبود که کجو به کجان .....

 ... بعد از یه هفته که هر شب توی پیاده رو پارک و کنار خیابون میخوابیدیم چیشومون خورد به گنبد طلایی امام هشتم . خانووم دوسی هم گفت والو بزنین کنار تا سلام بدیم . هممون از ماشین پیاده شدیم و عین کمپوت ماهی ساردین که شکل ظرف رو بخودش میگیره تا یه مدتی سر و دست و کونمون کج و کوله بود . بگذریم آقا ... یه نیم ساعتی همه بطرف گنبد طلایی انگشتشونه نشونه رفتن و یه مشت چیزوویی خوندن که ما نفهمیدم . 

    

بعد از اینکه تو یه خونه لهه و پوکیده یه اطاقی گرفتیم . گفتنن بریم زیارت ... خلاصه آقا ما رفتیم دیدیم واااای چقدر قشنگه ... همه جو آینه کاریه و همه دوره یه اطاقکی چسبیدن . بابای ما هم که همیشه دلش میخاست به بچاش یه حال مفتکی و مجانی بده .. ماره گذوشت رو شونشو مث شیر رقت تو دل جمعیت .... هی داد میزد زود باش ماچ کن ... ما هم تند تند  مرقد طلایی رو ماچ میکردیم که بخاطر عطرکه یهشون زده بودن خیلی هم دهنمون تلخ شده بود ... از بالو هم دیدیم که ای خداااااا چقدر پول تو ای اطاقکو ریخته ... خلاصه شب از فکره پولا خوابوم نمیبرد ...

 

یه پسر عامویی دوشتیم که ایی فلکزده خیلی پخمه بود بخاطر همی پخمگیشم همیشه به حرفووی من گوش میداد و همیشه هم کتک مفصلی از باباش و ننش میخورد . همه گنا ها رو هم من مینداختم گردن او . ولی نمیتونست درست توصیح بده و همیشه محکوم میشد . بسکه پخمه بود آخرشم چند سال پیش بعنوان یکی از مردان علمی اروپا شناخته شد (خاک تو سرش)....

شب مجبور بودیم هممون تنگ هم بخوابیم ... صداش زدم گفتم اوهووی کره بز بیداری؟؟ گفت ها  بیدارم . گفتم دلت میخاد پولدار بشی گفت هااا گفتم من یه نقشه کشیدم که بریم تو حرم پولووی تو حرمه بودوزیم ......یه دفعه گفت واااییی بدبخت زبونته دندون بیگیر ... امام رضا میزنه تو کمرمون ....

گفتمش برو گمشو ....امام رضا ایهمه پول میخاد چکار ؟ تازه اگه پول لازم دوشته باشه به خدا که بگه خدا یه کمپرسی اسکناس صدتومنی  میفرسه دره خونش.گفت نه من میترسم بابام و مامانوم بیمیرن ..... زدم تو سرشو گفتم بیییشعورررر خب مردن که مردن ... بهتر ... وقتی پول دوشته باشی دو تا نوکر میگیری میان برات کارته انجام میدن . دیگه نمیخاد بریم مدرسه و مشق بینویسیم ... همه چی میتونیم بخریم . گفت هاااا خوبه ساندیچ سوسیس میخریم ... شربت آلوبالو ... از اوو خامه ها که دوتا نون کنارشه ... گفتم خب دیگه ورر نزن . 

   

صبح که شد باز رفتیم حرم و همه دوشتن زیارتنامه میخوندن ولی من همش دوشتم به در و دیوارا نیگاه میکردم . همه درهای خروجی و ورودی رو ورانداز کردم . پنجره ها و قفل در مرقد ... خلاصه به این نتیجه رسیدم که هیچ راهی نداریم جز ایکه یه دستگاهی درست کنیم که ما بریم رو سقف گنبد و بعد سوراخش کنیم و بوسیله ایی دستگاه بتونیم آویزون بشیم و بیایم پویین . بعد پولای حرم رو بریزیم تو یه گونی و از همونجا بریم بالا . حتی راهروی ورودی به بالای گنبد رو هم رفتیم و پیدو کردیم . نقشه رو که به پسر عاموم گفتم گفت به شرطی میام که دوتا کفتر هم از تو حیاط بیگیریم و ببریم . گفتم احمق خب تو ماشین که داریم میریم شیراز همه میفهمن ما دزدی کردیم . خلاصه منصرف شد ..... البته نتونستیم اون دستگاه رو بسازیم ولی سالهای سال از فکرش بیرون نمیرفتیم . در ضمن خجالت هم میکشیدیدم از امام رضا حاجتی رو بخایم . اونم بهمون نمیداد . درکل حاجت هیچکدوم از اعضای خونواده رو هم نداد ... که عذاب وجدانش هنوز گریبانگیرمه که بخاطر فکر پلیده من نه خونه و ماشین مجلل به بابام و شفای درد زانوی خانوم دوسی و بخت دختر عمه ام و مرگ هووی زن عاموم ..... هیچکدوم برآورده نشد که نشد .

 

    

حالو کاری نداریم به این حرفا ... چند وقت پیش فیلمه ماموریت غیره ممکن با بازیگری تام کروز رو دیدم .... دقیقا همون نقشه ای که من واسه سرقت کشیده بودم  اونم توی فیلم واسه دزدیدن یه سی دی  داشت نشون میداد . حالا شما قضاوت کنین .... من باید مرد علمی اروپا میشدم یا اون پسر عموی پخمه من ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

علم بهتر است یا ثروت یا .....

      علم بهتر است یا ثروت یا ......

آرش پسر خوبی بود . خونشون تو کوچه ما بود . خانوادش آدمای با کلاسی بودن . اسباب بازی و دوچرخه و ایی چیزا هم خیلی داشت . همه اسباب بازیاش به روز بود . ماشین کوکی و از ایی آدم آهنیا و خلاصه چیزووی دوشت که همه ما بچه ها تو خواب هم نمیدیدم . مامانش خیلی با کلاس بود و خوش تیپ میگشت . باباش هم مرد خوبی بود . ولی هیچکدوم از بچه های کوچه رو تو خونشون راه نمیدادن که با آرش بازی کنه . چون ما هممون بیتربیت بودیم و فحشای خاورمیانه ای میدادیم . بازیهووی ما مثلا ایی بود که پوست هندونه های تو آشغالها رو تیکه تیکه میکردیم و بهم پرت میکردیم یا از ایی بازیهوی که  توله گداها بازی میکردن . ولی آرش اصلا قاطی ما نمیشد . یعنی مامانش نمیذوشت .

از قضا یه روزی دیدیم از خونه آرش اینا صدووی چیغ و لوووک میاد و یه عده زنی دارن میزنن تو سرو صورتشون . فهمیدیم که بابای آرش بدبخت تصادف کرده و مرده . خیلی حالمون گرفته شد . ننه ما هم رفت خونشون و به ننه آرش دلداری میداد و آب قند و عرق گل گاوزبون و نبات براش درست میکرد که غش نکنه . ما هم که یه بچه سبک و خودشیرینکی بودیم دایما میرفتم تو آشپزخونه و سینی چایی رو میوردیم جلو مردم میگرفتیم . هر کاری هم که دوشتن و هر چیزی که میخاسن بخرن ما مث پادووک میرفتیم میخریدیم . واسی کفن و دفن و مراسمها هم ما خیلی کمک میکردیم . و از همه مهمتر دور آرشه ول نمیکردیم . هر کاری که دوشت ما انجام میدایدم . چون یه حسی میگفت که ایی آرش آدم بدرد بخوریه .

خلاصه .... همه چیز تموم شد و دست و پای مراسم عزا برچیده شد . اما من حسابی نوره چیشه مامان آرش شده بودم . از صبح تا شب تو خونشون تلپ بودم و دیگه مث دوتا برادر با هم بودیم . دیگه ظهر واسه نهار هم نمیرفتیم خونه . همه بچا بمن حسودیشون میشد . از بچها گذشه مردووی کوچه هم به من غبطه میخوردن چون یواش یواش میومدن به مامان آرش یه سلام و علیکی کنن که بلکم یه چیزی بهشون بماسه ولی او جوابشونه نمیداد خلاصه هر کاری میکردن یه نفوذی بکنن نمیتونسن . چون مامانه آرش عین کپی برابر اصل بود با هنرپیشه ایرانی شهناز تهرانی . ....

توی مدرسه من و آرش همیشه با هم بودیم  درساش افتصاح بود . کره خر اسم خودشم با انگلیسی نمیتونست بنویسه . ولی نمیدونم چرا همیشه مورد تشویق مدیر و ناظم و دبیرا بود . هر کاری که دونایی باهم میکردیم و میبردنمون دفتر کتک مفصلی بمن میزدن و بعدشم با مهربونی اونو نصیحت میکردن که دیگه با این دوستای بیتربیت و بی ادب نگرد . بارها میشنیدم که بهش میگفتن حیفه شخصیت تو هست که با این آدم دوست هستی . من برام سوال شده بود که چرا .... خب این نره الاغ که نه درسش خوبه نه تربیت داره  نه خوش سرو زبونه ... هیچی نداره . دیگه بخودم قبولونده بودم که خب حتما شانس داره .

 آرش مث بزغاله دست آموز هر جا که من میرفتم و هر کاری که من میکردم دقیقا انجام میداد . اصلا از خودش خلاقیت و عرضه ای هم نداشت .  یه مدت باشکاه کشتی میرفتم که اونم مث بز دنبالم راه افتاد ..  همیشه هم عین تپه چس میخورد زمین و باید سه ساعت راست و ریستش میکردم . تا اینکه واسه مسابقات کشتی دانش آموزی کشور من انتخاب شدم ولی دبیره ورزشمون بمن گفت که آرش هم ورزشکاره خوبیه و باید بیاد .که از فدراسیون مخالفت کردن . خلاصه هردومنو فرستادن که اون توی همون مقدماتی اوت شد و من مقام آوردم . اما صبح سر صف اول اونو بعنوان دانش اموز نمونه معرفی کردن و خیلی هم ناز و نوازشش کردن ولی منه بیچاره رو گفتن بعدا توی یه فرصت مناسب تشویق میکنیم که نکردن.

سربازی که معاف شد . هر دوتایی رفتیم واسه آزمون بانک امتحان دادیم . که اون رد شد و من قبول شدم . اما واسه مصاحبه با وجودیکه همه سوالها رو جواب دادم منو رد کردن و بعد از مدتی فهمیدم آرش  قبول شده . میگفت زنگ زدن گفتن اشتباه شده و بیا تو قبولی .

توی کوچمون یه دختری بود که خیلی خوشکل بود . از شما چه پنهون مخشو هم ما زده بودیم . قرار شد که بریم خواستگاریش . ولی دیدم یه روز زنگ زد و زد زیره گریه که بابام  با تو مخالفه .. گفتم چرا . گفت  مامان آرش اومده خواستگاری و خلاصه بابام با اون موافقه . دیگه خیلی زورم گرفته بود . باید این معما رو حل میکردم . رفتم پیشه مامان آرش و با عصبانیت گفتم شما چرا رفتی خواستگاری فلانی .

با یه مهربونی خاصی برام یه لیوان شربت اورد و یه هزارتایی هم قربون صدقه ما رفت و با یه زبونی به ما فهموند که این دختره بهتره که بشه زن آرش . خلاصه ما هم که تحت تاثیر محبتهای مامان آرش قرار گرفته بودیم با رضایت کامل از خونه بیرون اومدیم .

بعدها که یه کم عقلمون به کاره دنیا رسید فهمیدیم که این آرش نبوده که خو ش شانس بوده بلکه همه از مدیر و ناظم و دبیره ورزش و افسر کلانتری و بابای دختره و ...... بخاطر خوشکلی ننه آرش احترامشو میذاشتن و راه پیشرفت همه جا براش باز میشده . فهمیدم که یه ننه خوشکل و باعرضه از علم و ثروت و شانس هم بهتره

 

احمد مولا

                 احمد مولا

شاید کمتر کسی باشه که توی شیراز زندگی کرده باشه یا خودش شیرازی باشه ولی اخمد آقووی مولا رو نشناسه . اصلا یه سری از جوکای شیرازی راجع به احمد مولا هس . یه مرد هفتاد  ساله ای که مجرده با چیشوی سبز وحشتناک که اگه تو چیشاش نیگا بکنی  عین مار بوآ هس نمیدونم بودا هس  ...( حالو هر چی )... که با چیشاش ایی موش و خرگوشا ره هیپنوتیز میکنه و بعد میخوره ... آدمه هیپنوتیز میکنه . واااای باورتون نمیشه  هنوزم که پیر شده و جونش داره درمیره .. ولی نیگووی تو چیش هر بچه ببه و گوگوری مگوری که بکنه بچووی مث مرغ میتپه سره جووی خودش . 

                                  

 

هر از گاهی میاد دم در شرکت و داد میزنه اووی مهندس بیو کارت دارم . خب ما هم که از خودومون مطمینیم  و میدونیم که باکیمون نیس  میریم پویین و یه اسکناس ده هزارتومنی میگیره و پول دو دست چلو خورش قیمه  با یه خربیزه مشهدی  و خلاصه این کاره هر ماهش هست . کارش همینه  و همه کاسبا و ادمای  خیر کمکش میکنن . چون میگن صواب داره  . ولی زبونش خیلی  وله . مثلا ازش پرسیدن چرو میری از فلانی(من) هر ماه پول میگیری ؟ رو چه حسابی؟  گفته خب هرچی تو بچگیش خرجش کردم دارم حالو ازش میگیرم . خلاصه شده موجب خنده مردم . 

                      

این احمد آقو  علاقه بسیار عجیبی به پسر بچه داره . خودش میگه ۳ تا چی تو دنیا خوبه  پول و پاترول و پسر .  یادومه میگفتن یه روزی احمد مولا توی فرودگاه دوشته از آفریقا برمیگشته  دست دوتا پسر بچه سیاه آفریقووی هم تو دستش بوده  میگن احمد آقو اینا واسی چیچین؟ میگه والا  کاکو اینا واسی محرم و صفرمون .

 

یا توی وصیتنامش نوشته که منه خاک نکنین ... جنازه منو بسوزونین و ازش پودر بچه جانسون درست کنین . بعدشم سنگ قبرومه شیب دار مث سورسورک درست کنین که بچه ها روش سر سره بخورن  بجووی قرآن هم شبای جمعه مجله کیهان بچه ها بخونین .

یه روز ما همرووی چند تا از رفیقامون رفته بودیم تهرون . خلاصه آقا  بلیط هواپیما هم ندوشتیم ولی همیطور زورمالکی رفتیم فرودگاه مهر آباد که اگه بشه تو لیست انتظار سوار بیشیم . خلاصه خودتون دیدین که تو ای مهر آباد  سگ صاحب خودشه نمیشناسه . ولی خب ما هم  بچه پررو هسیم . رفتیم و زدیم جلو . دیدین که ایی کارمندووی هواپیمایی  مخصوصا دخترا  که چقدر چوسی میان ؟ انگار حالا یه مانتو سورمه ای و یه مقنه پیچ پیچکی کردن سرشون دیگه صاحب هواپیما هستن . ....

خلاصه ما هی رفتیم رو خط اعصاب اینا که بلیط بما بوفروشن هی میگفت ااه ه ه  آقا برو عقب مگه نمیگم بلیط نداریم ... منم ول نمیکردم . چون بهترین کار اینه که بری رو خط اعصابشون و هر چی هم بهت فحش و بد و بیراه گفتن باز حرف خودتو تکرار کنی ..... خلاصه بلیط داد ولی مشروط بر اینکه مسافر جا مونده باشه

نشسته بودیم که یه جمعیت زیادی هم منتظربودن . رفییقوم گفت وااای همه این مسافرا که نشستن واسی شیرازن . من گفتم نه واسی اهواز و مشهدن .... خلاصه گفت کاشکی میشد آمار بیگیریم ببینیم چندتا مسافرن که اگه زیادن و جووی ما نمیشه بیریم تو شهر و یه هتلی .. مسافرخونه ای .... رو چمنی ... زیره پلی جووی پیدا کنیم ... یه کمی فکر کردم و گفتم بچا خوب به چهره و صورت مسافرا نیگاه کنین  . هر کدومشون خندید یا عکسلعملی نون داد بدونین شیرازیه .

بعدشم رفتم پووی میز اطلاعات پرواز گفتم خانوم قربونتو برم اگه میشه دوست ما گم شده  یه بار پیجش کنین  تا بیاد اینجو ... آقا ایم تو بلندگو چند با صدا زد :: آقای احمد مولا به اطلاعات :  آقا ایی بلندگو اسم احمد مولا رو میورد همه زده بودن زیره خنده .... فهمیدیدم که مسافر شیرازی فراوونه

 

 با عرض پوزش .. نمیدونم دیگه چه قری ریختن که نمیشه براتون عکس بذارم .. وگرنه عکسای زیادی داشتم که مرتبط بود . حالا اگه تونستم میذارم

 

عاق والدین

                              عاق والدین
نمیدونم ایی کلمه رو چطوری مینویسن عاق درسه یا آق یا عاغ   .... خلاصه کاری نداریم ولی دیگه تو فرهنگ ما زیادی به والدین و ننه و بووآ  حق دخالت تو زندگی بچا رو دادن. نمیگم بچه باید پر رو  و پوست کلفت باشن .  البته بچووی ایی دوره  که میگن خیلی پررو شدن . مثلا چند روز پیش تو کوچه دوشتم رد میشدم ... همسایمون آقووی شجاعی رو دیدم که بدبخت تو سرما نشسه بود کنار کوچه ... بدبخت پیرمرد ۶۰ ساله .... بهش گفتم آقووی شجاعی  چرو اینجو نشسی ؟ اگه جووی میری بیو تا برسونمت . گفت نه ... ممنون .. قربون معرفتت . گفتم خب سرما میخوری  بیا بیشین تو ماشین . خلاصه اومد و نشست تو ماشین . منم چون ماشینوم قراضه هست و قفل درش خرابه  عمدا سوارش کردم که برم تو بانک و ایی هم بیشینه  تو ماشین که هم ماشینومه ندزدن همی ایکه  پلیس ماشینو ره نبره . آقا ایی بدبخت یی دفه درد دلش باز شد و گفت آخی روزگار چه بسر آدم میاری . گفتم آقووی شجاعی چته ؟ چروو آه میکشی نکنه خدووی نکرده یکی از قووم و خیشات  چار چرخشون رفته هوا  و زدن گاراژ؟؟؟ گفت نه کاکو ... کاشکی همه ایل و طایفم مرده بودن و ایی روزو ره نمیدیدم .       

 

 
   گفتم خب بوگو چت شده . یی آهی کشید و گفت عامو جون من جا....کش شدم . دارم جا....کشی میکنم . آقو ما هم یی دفعه خوشکومون زد . گفتیم  مشتی بوگوو بلانسبت . ایی حرفا چیچیه ؟ .          حالو ایی آقووی شجاعی که میگم آدم کمی نبودآ ... قبلا رییس بانک بود و از ایی آدمووی که هر روز کت و شلوار میپوید و از ایی کفشووی ورنی که قیز قیز میکنه پاش بود . خیلی با شخصیت بود . ولی بدبخت  کارد به اوسوقونش رسیده بود . گفت آقا ایی پسر ما تازگی رفته دانشگووی آزاد . ترم دومشم هس . گقتم خب . گفت آقا هر روز دس یی از ایی دخترووی قرشمالا رو میگیره میاره  میبره طبقه بالو . میگه میخام باهاشون درس بوخونم . میگم خب بی غیرت  تو یی خواهر کوچیکتری داری .. خب ایی یاد میگیره . میگه بابا اوپن مایند باش . اتفاقا اسم شومو رو هم آوردم گفتم بچه نیگووی آقووی دکتر بکن .. اینا با پووی پتی شبا تا صبح تو کوچه راه میرفتن و درس میخوندن . میگه اونا امکانات ندوشتن .......  

  

 

   خلاصه دردسرتون ندم منظورووم به ایی بود که ما بدبختا دیگه خیلی پپه  هسیم . از وقتی که اومدیم ایران ایی ننه و بوآی ما که اللهی خدا نسیب گرگ بیابون نکنه به ما گیر دادن که باید زن بوسوونی .. هر چی میگم آقا ولووم کنین بخدا من خوشبختترین آدم تو دنیا هسم . ول نکردن که نکردن . گفتن وووی ما آرزو داریم ... میخویم بچه توره بیبینیم . گفتم عامو ولووم کنین  مگه ما چکار کردیم واسی شما که بچه من واسی من بکنه ؟ خلاصه نشد  که نشد .     آقا هرقووم و خیش و شاگردووی کلاس قرآن ننه ما بود دیگه یه جوری دیگه بما نیگا میکردن و تا ماره میدیدن تو گوش هم پچ پچ میکردن .    معلوم بود هر کسی یه دختر ترشیده مرشیده ای تو فامیلش بود میخاس بما معرفی کنه . یه بار هم یه لیوان آبی ننمون داد بما گفت بخور ... گفتم ایی چیچیه؟ گفت ایی آب دعا هست چهل تا از ایی حاجی خانوما روش دعا خوندن و فوت کردن ... گفتم عامو ننه ولووم کن . دی اکسید کربن و رطوبت دهن چهل تا پبره زنه من بخورم ... خلاصه ما نخوردیم .    اما از بد روزگار هر شب ما باید یه کت و شلواره سورمه ای دوشتیم میکردیم تنمونو یه سبد گلی هم میخریدیم ۴۰ -۵۰- هزار تومن  با یه بدبختی میرفتیم خواستگاری .

   

ولی چیشتون روزه بد نبینه ... ... هر چی دمپخت تو شهر شیراز بود ما رفتیم خواسگاریشون .    من نمیدونم ایهمه دختر زشت کوجو بودن . ننمون میگفت نه ه ه ه والو . همشون قشنگن . به چیش تو زشتن . ایی خیر ندیده های دخترووی آمریکویی یی دعا و جادوویی کردن تو چویی دادن بهت خوردی . دیگه ایناره به چیش نمیاری . گفتم ننه خب اونا که دعا و جادو ندارن . تازه اگه بخان بکنن میریزن تو قهوه .. چویی کوجو بود . آقا اگه دختره چاق بود ... میگفتن واااای چه هیکلی  ... باید یه کمی هم زن گوشت دوشته باشه و تو دس هم بیاد . میخووی شب اوسوخون بیگیری تو بغلت ؟ اگه لاغر بود میگفتن به به عین باربی ... قلمی و  و ظریفه . چه فایده داره زن مث سرخاب دیو باشه . میگفتم   آقا شما طرفدار من هسین یا طرفدار مردم . .... ننه ام میگفت نیگاه بکن ... اگه بخووی بهونه بیاری شیرومه حلالت نمیکنم و بابام هم میگفت  عاقت میکنم . منکه نفهمیدم معنی ایی دو تا جمله یعنی چی ؟؟؟؟ فعلا ایره دوشته باشین  تا بقیشه بگم .....   

 

فیس بوک

          مرده شوره این فیسبوکه ببرن

اولندش که ببخشید که یه یک سالی نبودم . خیلی اینجو گرفتاری دارم . البته نه گرفتاریه بد .. خداره شکر همش خوبه . اگه خدا یاری کنه بازم شرو ع کردم به نوشتن .

تلفن خونه ما دقیقا عین خروس بی محله . اون موقعهایی که باید زنگ بزنه نمیزنه . هر وقتم از برق میکشیمش بیرون  میبینیم که آخخخخخیییی .... مثلا از اداره پست زنگ زدن که پوشین بیوین که یی بسته پستی از خارج اومده و توش کلی شکلاتووی خارجی و آدانس و عطر و ادکلن توش بوده . البته قوم و خویشووی ما که از ایی بخارا ندارن . ایم از طرف همو بچه آهووی ها و جوجه طاووسا و .... که هنوز امیدی به برگشتن من دارن ....بوده که بلکم من خر بشم و باز برگردم . یا ایکه از طرف یه آدم مهمی تلفن میشه . ولی همی تلفنو وقتی از برق نمیکشیمش از صبح مث آش رو رووک زنگ میخوره . حالو کاشکی یه دوزاری سود توش بود . همش ایی قووم و خویشووی عتیقه و درجه یک ما که معلووم نیس از پس کدووم  قبرسوونی اومدن زنگ میزنن و یا مشکل مالی دارن و میخان پول قرض کنن یا خبر مرگشون با شوهرشون یا زنشون  جر و خشتک دروون راه انداختن . ننه گدا ها انگار ما اینجو مشاوره خونواده هسیم . وقتی شب تو بغل همدیگه قربون صدقه همدیگه میرن و واسه همدیگه سرقدم میرن که یاد ما نیسن .. همی تا جرو دعواشون میشه عین ۱۱۰ زنگ میزنن بما . بگذریم .. گوره بوآشونم کرده .

 

 

ما یه عموویی داریم که خیلی به اصطلاح آدم با کلاسیه . جوون ننه ش استاد دانشگاه هم هس ولی اقد ایی آدمو خسیس و گدا هس که حد و نهایت نداره . آقا ایجوری بگم که ایی کت و شلواره دوره دومادیشم هنوز داره میکنه تنش . تو ماشین پیکانش هنوز بنزین دوره شاه هست . هیچوقتم هیچ خیریش بما نرسیده . همیشه هم ما کمکش کردیم . خلاصه آقا دیدیم همی تلفن کذایی زنگ زد . خدا شاهده انگار  بدلووم افتاده بودااا ... گفتم ور ندارم . بعد گفتم شاید یکی یی دفعه یی اتفاقی براش افتاده باشه . آقا وردوشتیم ... دیدیم عین سالن مرده شور خونه  صدووی جیغغغغغ و لووووک  میاد و وسطشم فحشووی با تربیتی . مث آشغال و بیشعور و کثافت و خلاصه بد بدش دیگه  بیشرف بود . 

 

 

خوب که گوش گرفتیم  از وسط صداها دیدیم از خونه عمو جان هست . گفتیم خدا رحم کنه حتما یا ایزوگام خونشون خرابه  یا ماشینش روشن نمیشه و میکانیک آشنا میخاد یا اگه خدا بخاد خودش یا زنش مرده ... دیدیم نه زنش گوشی ره از ما گرفت و گفت بیووین بداد ما برسین .  منکه گیج شده بودم گفتم خب زنیکه دیوونه درس حرف بزن بیبینم چه مرگیته . بعد  گفت هااا بیو ...بیوووو...بیبین ایی عمو جونت چه دست گلی به آب داده . 

 

 

منکه خودووم نفهمیدم چیچی میگه  گوشی رو قطع کردم . گفتم برووو گم بوشوو زنیکه  دیوونه . اعصاب ندارم از دست ایی کارمندووی  حرف نشنو و گیج و گووج . تو هم شدی قوزه بالو قوز .

خلاصه بعد معلوم شد که ایی آقووی محترم که همیشه سر هر موضوعی ماره دوره خودش جمع میکرد و شروع میکرد به نصیحت  که هاااا  انسان باید تو زندگیش همیشه انسانیت دوشته باشه . آدم باید وجدان خودشه قاضی بکنه .... و وو فلان و بیساااررر.... همی آقو تو زرد از آب در اومده .

جریان از ایی قرار بوده که همی جناب وجدان پرست سی سال پیش واسی ادامه تحصیل تشریفشونه میبرن آمریکا و گورشونه اونجو گم میکنن . بعد از قضا چون می خواستن از تخفیف شهریه و اقامت اونجو استفاده کنن میرن با یه دختر آمریکایی ازدواج میکنن . نمیدونم شایدم همیطوری رفاقتی و خودمونی با هم زندگی میکنن . بعد که درسش تموم میشه این خانوم حامله میشه و تا میخاد بگه ایی کره که تو کومه منه مال تو هس ... ایی آقو فرار میکنه و میاد آمریکا . ایی بدبخت ضیفه میمونه و یی کره حرووم . 

 

 

خلاصه تا ایکه تکنولوجی پیشرفت قابل توجهی میکنه و یی چیزی بنام فیس بوک پیدو میشه . بچووی همی عامووم که از ایی قیسبوک بازووی قهار هسن  میبینن یی آدم آمریکووی ایناره ریکویست واسی فرند کرده . که بعد که اینا با هم حرف میزنن میبنن که فامیلیشون که یکیه .. قیافشم که عین همی عکسیه که باباشون گرفته تو جوونیش و گذوشته تو طاقچه . 

 

 

بعد که با ایی پسروو حرف میزنن میگه که بووی من ایرانی بوده و فامیلیش ایی بوده . از همه بدتر ایکه عکس عامو ماره تو بغل ننه اش نشون میده . که آقا بچووی ایرانی هم که دیدین ... که از کوچیکی همش دلشون شوره ارث و میراث بوآشونه میزنه .... خیلی ناراحت میشن ..... به ننشون میگن و ننشونم که همیشه یکی از افتخاراتش ایی بود که عشق اول عامو ما هس ... بعد از بیست سال زندگی  بدجور خورد سر پوزش .

همه زنووی خونواده تو دلشون خیلی خنک شد . ولی ظاهرا همه باهاش دارن همدردی میکنن . شایدم انشاالله از هم جدا شدن . ولی فکر نکنم ..  دیگه کو شوهر؟؟   .. خلاصه ایم از فیسبوک ...

 

شاه ماهی

                  شاه ماهی...

ایی خاطره که میخام براتون بگم مال چن سال قبله .. خیال نکنین من هنوز ایجور هسم و هنوز عقلووم کمه .

آقا یی سالی ما خیلی کارووی خل مشنگ بازی در میوردیم . اعتماد بنس که چه عرض کنم ؟ اعتماد بنفش خیلی خوبی هم دوشتیم . هم پر رو بودیم هم ایکه اگه یی روز کسی ماره کنف نمیکرد اصلا مریض میشدیم . خیلی مهمه که از کنف شدن نترسی . اگه یی روزی از کنف شدن نترسیدی به همه جو میرسی . بگذریم ....

آقا ما یی بابا بزرگی دوشتیم که خیلی با خدا بود . خدا بیامرز روزی ۵۰ رکعت نماز میخوند . از نماز وحشت و میت و مستحب گرفته تا نماز جعفر طیار .... ای شب جمعه خدا بیامرزی طلبید تو ایی پستو ... از دار دنیا هم چیزی ندوشت غیر یی خونه قدیمی . 

  

چند سالی بود که بعد از فوتش خونشه فروخته بودن سهم ننه ماهم شده بود ۲۰۰-۳۰۰ هزار تومن . ما هم رفتیم ایران .. گفتن ایی پولو ره بوسون بده به مادرت . هر چی گفتیم آقا همینجو بدینش به یی آدم مستحقی و آبروداری .... تو کلشون فرو نرفت که نرفت . ما هم کردیمش دلار و آوردیمش آمریکا .....

تو خونه نشسه بودیم که یکی از بچووی تهرونی که تازه اومده بود و خیلی هم چس کلاس واسی خودش میذوشت زنگ زد گفت میوی بریم کنسرت گوگوش؟ ما هم گفتیم ها میویم ... خلاصه همو پولو ره که قرار بود بدیم به یی آدم مستحقی وردوشتیم و بردیم دادیم بلیط کنسرت ایی خانووم ترکمون .... ناگفته نماند که من از مشروب خوشوم نمیاد و نمیخورم . چرو دروغ بگم ؟آقا ظرفیتووم خیلی کمه و اگه بووش هم بهووم بخوره میوفتم رو اراجیف گفتن و خلاصه خیلی بد میشه . 

     

ولی تو راه ایی دوسامون با زور دادنمون خوردیم . اولش ایی مهران اومد و تو سالن شروع کرد به خوندن که همه اومدن بیرون که بزنن سر پوزش . هیشکی تو سالن نموند . حالو سالن کوجو بود؟ آقا سالن سیتی تیاتر سانفرانسیسکو ... یه چی میگم یه چی میشنویداااا.... کور میرفت توش بینا میومد بیرون .. خیلی مجلل هس . خلاصه دیدن که همه مردم دارن میرن .. دیگه اعلان کردن خانووم گوگوش اومده ... همه افغانیا که هجوم آوردن تو سالن . چون افغانیا خیلی گوگوشه دوس میدارن . ما هم رفتیم قسمت بالووی سالن رو بالکن . اولشم شروغ کرد و یی تیکه خوند و همه ساکت شدن . 

      

بعد اومد یی کمی حرف زد و کامبیز پسرشم اومد رو سن .. کوجی زادوری و ایی امیر قاسمی ... خلاصه همه خا... مالا هم دورش بودن . دیگه مردم دس میزدن و هر کسی داد میزد .. یکی  میگفت گوگوش دوست داریم ...یکی میگفت شاماهی عاشقتیم ... یکی دیگه داد میزد ملکه صحنه .... گوگوشم به همه میگفت ممنون .. قربونتون برم .... فداتون بشم ...  

   

خلاصه ما هم که سالنو دوشت دور سرمون چرخ میخورد .. تا ایکه همه ساکت شدن و چراغا هم خاموش شد .. فقط رو صحنه چراغ روشن بود .. یی مردیکه ای هس که رهبر ارکسترش هی که فلوت میزنه .. که مث علی ورجقک خودشه تکون میده .. او هم شروع کرد فلوت زدن و میخاس آهنگ : توی یک دیوار سنگی .. دوتا پنجره اسیره رو بزنه ..... گوگوشم .. چشماشو بست و رفت تو حس .. همه سالن هم رفتن تو حس ....

      

نمیدونم چطور شد که ما دیدیم همه ابراز احساسات کردن و یه لقب قشنگی واسی سوپر استار گفتن ... ولی ما از غافله عقب افتادیم ..

آقا ما هم بلند شدیم با صدووی بلند داد کشیدیم گفتیم : (ماشالوو ننه کامبیززززز ....)

آقا ما ایره گفتیم .. همه سالن پوکید از خنده ...  تا ده دقیقه همه میخندیدن . دو سه بار خود گوگوش دوباره رفت تو حس که بخونه تا چشماشو میبست  یه دفعه خندش میگرفت و میزد زیره خنده ....

رفیق ما پشت یقه ماره گرفت نشوندومون رو صندلی گفت بتمرگ تو هم با ایی لهجه شیرازیت ... آبرومونه بردی ......

تو یکی از روزنامه های محلی شمال کالیفرنیا همون هفته نوشته بود ننه کامبیز سیتی تیاتر رو ترکوند ......

اوو شب تا صبح هممون میخندیدم و خوش بودیم .. فهمیدم که پول بیلیطو واقعا حلال بوده .......

 

 

مدیریت امریکایی

آقا شرمنده یی مدتی نتونسم بیام و آپ کنم . نیزارین به حساب بیمعرفتی . بیزارین بحساب ایکه ما هم کار داریم و بالاخره باید چرخ زندگیمون بچرخه .. . مخصوصا مرد اگه پول تو جیبش نباشه مرده متحرکه دیگه کسی احترامش نمیزاره ..... ) حالو بحث نکنین در باره ایی)

             برکات تحریمهای آمریکا

بیزار براتون بگم که آقا نمیدونم کدووم شیر پاک خورده ای اسم ماره داده بود دفتر جذب نخبه گان .... خودومونم آخرش نفهمیدیم تو چه کاری نخبه هسیم . همی زندگیمون که سرشار از سوتی دادن و کنف شدن و سبک شدن بوده . حالو چرو دفتر جذب نخبگان ماره اشتباهی پیدو کرده ... خدا عالمه .

دردستون ندم تا چیش باز کردیم دیدیم گذشتنمون مسئول یی سی چل نفری و همه هم چیششوون به دهن ما هس که بیبینن ما چیچی میگیم و چیکار میکنیم . 

  

خب ما هم گفتیم آقا بیزار تا مدیریت آمریکایی که اونجو یاد گرفته بودیم همینجو اجرا کنیم .. شاید جواب داد . اومدیم اول خوشکلترین و بهترین وسایل و مبلمانه آوردیم... خیلی دکور خوشکلی واسه دفتر خودمون چیدیم . هر روز هم یی دستوره جدیدی میدادیم . اول گفتم که همه باید با اسم کوچیک همدیگه رو صدا کنن .. نازی  مهسا  سروش اکبر صادق یهرام شهلا پری احمد صفدر  ربابه ..... خلاصه همه اسم همدیگه رو صدا میزنن .  حتی دستور دادم کسی نگه خانوم فلان یا آقا فلان ... اولش خیلی سختشون بود و خندشون میگرفت ولی حالا همه خیلی خوششون اومده .

  

یه روز در هفته روز یه نفره . پنجشنبه ها روز یه نفر میشه . یعنی تو این روز اون آدمو خیلی دستش بازه . میتونه اون موزیکی که میخاد بزاره ... همه کمابیش ازش فرمون میبرن ... همه هم با اسم فامیل صداش میزنن و جناب آقای یا سرکار خانوم صداش میکنن .

همه این کارایی که کردم خوب بوده و خوب جواب داده بجز اینکه یه برنامه دارم که هر شنبه صبح اجرا میکنم . و اون اینه که یه راوند یا گردهمایی میزارم که با مشکل برخورده . برنامه از این قراره که صبح پنجشنبه همه رو جمع میکنم و یه دایره تشکیل میدیم و همونجا من واسشون از عملکرد یه هفته ای شرکت صحبت میکنم . و اگه کسی کاره خوبی انجام داده همه واسش دست میزنن و اگه کار بدی انجام داده همه هووش میکنن .

 

  

از اونجایی که مدتیه تحریم هستیم و روز بروز خبرای بدی میاد و من نمیخواستم خبرای بد رو واسه اینا بگم (چون بدبختا خیلی از بیکار شدن میترسن ).. شروع کردم داستانووی عشقی براشون تعریف میکنم . نه داستانووی معمولی . بلکه داستانووی عشقی خواننده ها و هنرپیشه های ایرانی و امریکایی .

مثلا هفته پیش داستان عاشق شدن مهستی و شوهرش و عاقبت کارشو گفتم . و این هفته هم قصه زندگی حمیرا و اون عشق اتشینش با خدا بیامرز پرویز یاحقی و بعدشم بااحمد مسعود و جریان توبه کردنشون و خلاصه ..... 

تو همین گیر و دار حس میکنم جو عشقی تو شرکت زیاد شده ... چند تا پسر  داریم که همشون عاشق دخترای شرکت شدن .نوع لباس پوشیدنا عوض شده . دیگه کسی سر کسی داد نمیکشه .. کسی از کسی بد نمیگه و همه وقتی اسم همدیگه رو صدا میزنن با یه حالت سوالی  میگن .. کسی هم از کمی حقوق گله نمیکنه. من چون خودوم آدم رند و رمالی هسم همه چیزه میفهمم ولی رو خودووم نمیارم . خلاصه اگه ایی تحریم ایران بیشتر طول بکشه و ما هم مجبور باشیم هر روز ایی خشتها رو واسه اینا بمالیم  فکر کنم امسال ۱۰- ۱۲ تا عروسی افتادیم .

مشنگ مجلس

           مشنگ مجلس

ایی پستو قبلا تو یی سایتی دیگه چن سال قبل نوشته بودم . که حالو دوباره مینویسم . یی وقتی خیال نکنین کپی کردم از رو دس کسیاااا . ایی مال خودومه . اگه باورتون نمیشه بیوین بریم شاه چراغ براتون قسم بخورم .

معمولا تو خانوادهووی شیرازی (البته اوو مووقا) یی آدمی بود که شخصیت کمیکی دوشت . خب اوو وقتا همه جمع میشدن و میرفتن باغ و در و بیروون . دیگه ایجوری هم نبود که هر وقت میخاسی بیری یی جووی تفریح .. بچا حال پدر و مادره بیگیرن . دیدین ایی روزا ؟ وقتی میخووی دسجمعی بیری بیرون . دختر اوو میگه من کلاس کنکور دارم . پسر اوو یکی دیگه میگه باید برم کلاس کامپیوتر ... یا وقتی هم میان عوض ایکه بیان از طبیعت لذت ببرن و آبرک بازی ( تاب سواری) و هوولی حمالی ( الا کلنگ) و چلک موسه ( الک دولک) و هفت سنگ و خر وسطوو و هزاروون بازی قشنگ .. بکنن  بجاش میان یی از ایی بازییوی کامپوتری میگیرن دسشون . یا ایکه یی از ایی آی فونا میزارن تو گوششون و آهنگ سوسن خانوم .. چیش عسلی گوش میدن .

 

زنا هم که همش دارن درباره عمل دماغ و ... فلانی شکمشه عمل کرده و ...مامان سیمین پناه بر خدا  سیلیکون گذاشته و .... اینا حرف میزنن . مردا هم که یا درباره سیاست و مملکت میگن و یا درباره ماشین  زانتیا و آزارا و سان تافه .... ایی چیا میگن . خلاصه اصلا حال نمیده . خب ایی کارا رو میشه تو خونه هم بکنی . ولی همیشه یه آدمی بود که معمولا تو هر خانواده ای بود که میگفتنش مشنگ مجلس .

معمولا  یکی از پسرای مجرد فامیل مث دایی کوچیکه یا عاموی کوچیک  اینجوری میشدن . اینا کلا به همه شوخی میکردن .همه هم دوسش دوشتن . توی مهمونیا همش در حال جک و جفنگ گفتن بودن . تمام اعضای فامیل از کوچیک و بزرگ و زن و مرد یی جوری به اصطلاح میدادن دسشو میخاسن بزارنش سر کار ... ولی او هم از اوو هفت ختما بود.

اگه تو خونواده یی کلفت پیری یا یی پیره زن چروکیده ای بود ... ایی سربسرش میذاشت و ادعا میکرد که خواسگارش هس و عاشقش شده . خلاصه همه و همه  دوسش داشتن ..... و اماااااا

دویی عباس من 38 سالش بود ..هنوز مجرد بود و زن نگرفته بود . خوش بر و رو و ورزیده .. اهل مطالعه بود ... درآمدش خیلی توپ بود . همه دخترا و زنا از 15 ساله تا 75 ساله عاشقش بودن و دوسش میداشتن .. نه رو حساب چیزیاا .. همیطوری همه خوششون میومد ازش. اگه یی سیزده بدری میخاس نیاد .. جیغ همه در میومد و صدتا زنگ بهش میزدن . چون همه میگفتن اگه دویی عباس نیاد .. ما هم نمیایم .خلاصه مجبورش میکردن بیاد .

دویی عباس مشنگ مجلس خونواده ما بود . یا جک میگفت یا سربسر خانووم دوسی میذوشت .. یا با تنبکش شعرووی بند تنبونی میخوند ...... واااااای وااااای ..پدر سگ خانووم همدم .. لگد زد توی دنده ام .. برم دره رو ببندم که باد نخوره تو دنده ام ...... یا .... خر من یک  دو   سه روزه   یونجه نخورده  پس چرا تا حالا نمرده ... از گوش خرووم گوش خرووم  شیپور میسازم .. می رم  شیپورچی میشم به خرووم مینازم . از چشم خرووم چشم خرووم دوربین میسازم .. میرم عکاس میشم به خرووم می نازم . ....و جالب ایی بود که تا شب هم که میخوند  تموم نمیشد و هیچوقتم تکراری نبود .

اما یه غم پنهوون ته ته دلش موج میزد . یه زخم کهنه از ته نیگاهاش معلوم بود . اگه یه کم دقت میکردی رد پای یه عشق آتشین ... یه ناکامی ...رو توی وجودش حس کنی . یه ناکامی و فراقی که به لذت دردش عادت کرده بود .

اون سال سیزده بدر دیگه دویی عباس نبودش . رفته بود خارج ... دیگه هم نیومد . مشنگ مجلس ندوشتیم . سالووی دیگه هم دل دماغش نبود...

 

تو را عاشقانه دوست میدارم... مثل گلهای بهاری ..... مثل پنجره رو به دریا..مثل گلهای عاشق در باغچه های انتظار...... تورا مثل خودت پاک و معصوم دوست دارم






خاله سوسکهi

             خاله خزوکک (خاله سوسکه)

شرمنده :ای چیزووی که با خودکاره صورتی مینویسم نخونین . خصوصیه . بعد فردو همتون پشت سرمون صفحه میزارین میگین ایی خشت مال عاشق شده و .. از ایی حرفا ...

به رویای پرندگان راهمان نمیدهند.... همین مختصرکه تو در من اوج میگیری و من از کف دستت جرعه ای مینوشم ... برایم کافیست .


خانوم دوسی زن نسبتا عاقلی بود. ایکه میگم نسبتا یعنی از ننه بزرگای دیگه عاقلتر بود . ولی یی عیبی که دوشت ایی بود که دهنش خیلی ول بود . یعنی به کوچیک و بزرگ راحت فحش خار و مادر میداد . ما هم همیشه تلاش میکردیم که لجشه بالو بیاریم تا فحشومون بده و ما هم حال میکردیم . تو خونه ما زندگی میکرد . یی رادیو ظبتی دوشت که از مکه آورده بود و خیلی روش حساس بود . نمیذوشت کسی بهش دس بذاره . ما هم عمدا میرفتیم موجشه عوض میکردیم

 

از صبح تا شب فقط پارازیت گوش میداد . یا نوار سوسن خدا بیامرزه میذوشت . یا نوار حبیب که میخوند شهلای من کجایی و مادر و من مرد تنهای شبم... بعدشم واسی حبیب گریه میکرد . نمیدونم کدوم دیووسی بهش گفته بود که حبیب زنش سرطان گرفته و مرده و یی هفته بعدم هم ننه ش از پله میوفته و میمیره .

     

خلاصه ایم واسی ایکه موقی که حبیب و سوسن میخونن ما جیغ و جاق نیکنیم .. میومد ماره جمع میکرد و میگفت بیوین تا براتون قصه خاله خزوکک تعریف کنم . شیرازیا به سوسک میگن خزوک .... بعد هم یی موشتی تخمک طالبی که خودش دوروس کرده بود و ده هزارتاشه که بخوری اندازه یی تخمک کدو نمیشه میریخت جلو ما  البته بعضی وقتا هم چند تا پسته سر بسه که هر چی خودش زور زده بود نتونسه بود بشکنتش داخلش بود .. .... تنها قصه ای هم که بلد بود همی خاله سوسکه بود .

ولی آقا یی نکته جالبی که بود ایی بود که ایی خانووم دوسی ... قصه خاله خزوکک و با تصنیف شمسی خانووم گفت چی گفت در گوش من گفت چی گفت .. با تصنیف عامو سبزی فروش بعله سبزی کم فروش بعله رو با هم قاطی میکرد . خلاصه آلزایمروو میزد بالو .

خلاصه میشنسیم و طی یی مراسم با شکوهی ... قصه گوش میدادیم.بعد هم شروع میکرد که خاله خزوکک میاد بیرون میخاسه شوهر پیدو کنه و زیر بازارچه یی مردک گردن کلفتی که قصاب بوده .. احتمالا هیز هم تشریف دوشته .. میگه خاله خزوکک زن من میشی ؟ بعد هم بدبخت خاله خزوکک اولین چیزی که میپرسیده ایی بوده که اگه یی روزی دعوامون شد منه با چی  میزنی ؟ خب قصابو هم میگه که با ایی ساتوروو میزنم خارو مادرته به عزات میشونم .. خاله حزوکک هم میترسه میگه : نه نه نمیشم .. اگر بشم کشته میشم ...

    

بعد هم بقال میاد و او هم میگه اگه دعوامون بشه با سنگ ترازون میزنم و تو روح جد و آبادت گ.... میذارم . خلاصه قصه که به اینجو میرسید آلزایمر خانووم دوسی میزد بالو و میگفت حالو همتون دست بزنید .. من زن بقال نمیشم ... چرو نمیشی ؟ کاری که بقال میکنه .. با سنگ و مثقال میکنه .... من زن دکتور نمیشم ... چرو نمیشی ؟ کاری که دکتور میکنه  سوزن تو قنبل میکنه .. وایییییی واییییی.

      

بعد دوباره شروع میکرد و میگفت بعد خاله خزوکک می ره جلوتر و سبزی فروش میاد جلو و میگه خاله خزوکک زن من میشی؟ او هم میگه اگه دعوامون بشه منه با چیچی میزنی ؟ او هم میگه با ایی بادنجون و کدو میزنم تو سرت که مث تپاله پخش بیشی رو زمین .. آقا بعد دوباره خانووم دوسی قاطی میکرد و تصنیف عامو سبزی فروش ... بعله ... سبزی کم فروش ... بعله ... سبزیت گل داره ... بعله    درد دل داره ......

 

خلاصه تا ایکه میرسید به آقو موشه ... به اینجو که میرسید میگفت : ایی خاله خزوکک که به ایی همه مرد خوب و گردن کلفت و با غیرت جواب نه داده بود ... خاک تو سرش به آقو موش مردنی که عاشقش بوده و نه پول دوشته نه زور دوشته ... میگه ها زنت میشم .. چون ازش سوال کرده بوه وقتی دعوامون شد منه با چیچی میزنی ؟ او هم گفته بود عزیزووم با دومب نرم و نازوکووم . اصلا مگه دیوونه هسم که بزنمت ؟

بچووی دیگه همشون گیج میشدن . چون ایی قصوو اصلا سرو ته ندوشت . ایقد همه چی با هم قر و قاطی میشد که هیچکدومشون شعورشون نمیرسید به قصه . خب حقم دوشتن .. شوما حسابشه بکنین ... سه چارتو تصنیف قاطی پاتی بدن تحویل بچه ....

ولی ایی قصه خاله سوسکه واسی من خیلی جالب بود . همیشه خیال میکردم  تنها کاری که زن ایرونی داره ایه که فقط و فقط بره شوهر کنه . دیگه بکار هیچ کاره دیگه ای هم نداره . بعد هم هنوز که هنوزه  وقتی میرم خاسگاری فکر میکنم باید یی جوری به همه بفهمونم که من میتونم زنمو کتک بزنم .

     

انگار که یکی از مهمترین وظیفه  شوهر  کتک زدنه . اگه مرد نتونه کتک بزنه  میشه مث همو موشو تو قصه . هر کی عاشق باشه و مهربون باشه ... خل و چله . خلاصه ما هم تصمیم گرفتیم که اگه زن بیگیریم یی کتک مفصلیش بزنم . چون ایی تو فرهنگ ما ریشه داره که زن باید کتک بخوره ... اگه نزنیش .. اگه جلوش کم بیاری ... سوارت میشه .

همی حالو هم هنوز اگه ظرف بشوری .. اگه آشغال بیزاری دم در اگه بچه بغل کنی باز می گن زن ذلیل ... چیزی عوض نشده . هنوزم زن ایرانی زندگیش با شوهر کردن کامل میشه .... هنوزم تو سرش میزنن ... چرا ؟؟؟؟؟؟؟ به نظر من همش تقصیره خودشه ..... تو قسمت کامنتا  در موردش بحث میکنیم . 

   



آرزو بدل مردن

          کربلای جبهه ها یادش بخیر

باور کنین  هنوز توی غارها دوشتیم زندگی میکردیم ... اگر عاشقی نبود .

ایی جمله بالوو اصلا به مطلبمون ربطی ندوشت . همیجوری نوشتم .......

      

اوو موقا موز خیلی گروون بود . تو بازارم گیر نمیومد . ایجوری نبود که مث الان که ارزونترین میوه ..موز باشه . گاهی وقتا ایی دس فروشا 5-6 تا موز سیاه نکبتی .... میذوشتن جلوشون . دونه ای صد تومنم بود . بعد حالو دلار چن بود؟ 20 تومن . یا سکه چن بود ؟ 1500 تومن . یعنی بخای حسابشه بکنی یی سکه آزادی که میدادی 15 تا موز بهت میدادن . از ایی گذشته  ایکه الان هر بچه کودکستانی که یی شعری ... چیزی از حفظ میخونه اگه باباش رییس باشه زود یی سکه بهش میدن . یعنی الان تو جیب هر بچه ریقینکی دو سه تا سکه هس ولی اوو موقه کسی از ایی پولا ندوشت که . ( البته همی حالو هم تو گاوصندوق همه خانواده ماره بگردی یه  ربع سکه هم نیس).

   

آقا ما دانشجو بودیم و دوشتیم واسی خودومون  حال میکردیم تغریبا آخرووی جنگ بود و بسیج دانشجویی راه افتاده بود و قرار شد ما واسی یی سه ماهی بریم جبهه . خلاصه  دردسرتون ندم . ماره سوار کردن و بردن اهواز . تو اهواز ما جیم شدیم و رفتیم تو شهر . گفتیم آقا شاید رفتیم و دیگه برنگشتیم . شوخی که نیس جنگه .... اقلا واسی آخرین بار بریم یی سر و گوشی آب بدیم . یی چلو کبابی بخوریم ... یی سری به دخترووی اهوازی بزنیم بیبینیم بنده خدا ها چیزی کم و کسری نداشته باشن .. خلاصه ... تو یکی از خیابونووی مرکزی و شلوغ  دیدیم یی دسفروشی چندتا از ایی موزووی سیاه کرده و مونده و کفک زده گذوشته . آقا ماره میگی؟؟؟ دست و دلومون لرزید . یی دفعه همه سلولووی تنومون با هم داد و فریاد زدن که موز میخوویم . انگار که انداختنومون تو چاله مورچه و پونصد هزارتو مورچه افتاده بجونومون . از بس که دلمون موز میخاس .

   

گفتیم خب ما که خداره شکر پول داریم بیزار بیریم یکیشه بخریم . گفتیم کاکو شرمنده .. موز دونه ای چنه ؟ ایی پس فطرت هم دید ما لهجمون شیرازیه و قریبیم گفت دونه 500 تومن . گفتم عامو چه خبره ؟ انگار ک...خل گیر آوردی؟ اینا همه جووی دنیا دونه 100 تومنه . گفت وولک بروو  تو خریدار نیسی . گفتم خب داری گروون میدی .... خلاصه یی مشتی متلک اوو بما گفت . ما هم که زیر باره فلک نمیریم ... ما هم جوابشه دادیم . نزدیک بود جرر و دعوا هم بشه ... خلاصه ولش کردیم ... رفتیم جبهه ..

   

...... آقا ایقد ما مینرسیدم که حد و حساب ندوشت . الکی واسی که خودومونه نشکونیم بیخیال نشون میدادیم . خب هیشکی که نمیترسید ... انگار فقط من میترسیدم . همشون  نه که دعا و ایی چیزا میخوندن .. از هیچ چیزی نمیترسیدن . ولی خدا نصیبتون نکنه  صدووی خمپاره و توپ که میشنفتم ... بند از بند دلووم می پوکید . شب هم که تا صبح چیشام رو هم نمیومد . از خواب و خوراک افتاده بودم . مخصوصا یکی دو بار هم هواپیمووی عراقی اومد و بمبارون کرد که منه بدبخت دیگه زهره ترکمون شده بودم . هر چی هم دعا ی کمیل و ندبه و عاشورا میخوندم .. اصلا افاقه نمیکرد که نمیکرد . تا ایکه ....

    

فرماندمون که بیچاره آدم خوبی بود یی روزی اومد گفت کی میخاد امدادگر بشه ؟ ییهو ما انگار یی برقی تو دلمون افتاد . دستمونه بالو کردیم و گفتیم ما میخوویم بیشیم امدادگر . .... خیال کردیم که کار امدادگر ایه که تو بیمارستان کار کنه و اونجو هم که امنه . همشم تو سایه خونوک .. میخوریم و میخابیم ... بعدم سالم میریم شهر و بعدشم همی از سهمیه رزمندا استفاده میکنیم  همی میتونیم امتیاز مینی بوسی اتوبوسی ... یا یا سهمیه رزمنده ها میتونیم واسی فوق لیسانس قبول بیشیم .

      

رفتیم خودومونه معرفی کردیم و تو بیمارستان لشکر مشغول شدیم . آقا .. هیچی هم بلد نبودیم . میگفتن تزریقات .... بلد نبودیم . میگفتن فشار خون .... میگفتن کمکووی اولیه ... آقا ما عین بز کوهی  فقط نگاشون میکردیم . خلاصه طی یی مراسم باشکوهی ماره بردن تو واحد امداد و تعاون . گفتیم باز خوبه حتما تعاون تو قسمت تعاونیه ... اونجو میتونیم اقلا واسی خودومون تن ماهی و کنسرو و سیگار و کومپوت دو دره کنیم و یواشکی بزنیم به تن و بدنمون و حال بیویم..

   

رفتیم و ماره با یی از ایی لند کروزا بردن خط اول.. یی برونکاردی هم دادن دس ما .. بعد یی بچه اصفونی هم شد همکار ما .. کارومونم ایی بود که هر کی مجروح میشه باید بیزاریمش تو برونکارد و بیاریمش ... یعنی بدترین کاری که میشد تو جبهه بدن دست یی آدمی . همونجو گفتم دیگه خدافظ .. فقط دلووم واسی ننه و بوآم سوخت که چقد گریه میکنن وفتی میفهمن من شهید شدم .

از بخت بد ما دو شب بعدشم آقا حمله شروع شد . ... عامو جهنم که میگن همونجو بود . ایی فرق میکنه با اوو چیزی که آدم تو تلوزیون میبینه هاااا . زمین و زموون آتیش بود . منم گفتم آقا هرچی میخاد بشه بیزار بشه ... به بچی اصفونیو گفتم تو برو منم میام بیزار میخام برم مستراب ... گفت زود بیایااااا .. تو دلووم گفتم ها جوون ننه ات زود میام ...  رفتیم و خودومونه گم و گور کردیم . ولی از دور و نزیک حواسمون بود . تا صبح یی ثانیه آتیش بند نمیشد . ما هم تپیده بودیم تو یی گودی و تکون نمخوردیم . تا دیدیم اصلا همه یی جوره دیگی هسن . همه دارن میدوون ایور و اوور .

   

تا فهمیدیم آقا گاوموون زوییده .. میگن محاصره شدیم و راه فرارم نیس. منه بدبخت دیگه ترس دیشبه یادووم رفت . گفتم خدایا منکه آدم دوروسی نیسم . میدونم اگر در راه تو هم شهید بشم .. تو بهشت راه م نمیدن . ولی خب تو جهنم رو دست میبرنووم . یی کاری بکن که ما از ایی گرفتاری خلاص بیشیم .

بدبختی هم ایی بود که هیچ دعایی هم بلد نبودبم . فقط فاتحه بلد بودم . ایم نه که وقتی میرفتیم تو فبرسون و حلوا میگرفتن جلوموون ... بعد میگفتن اگه فاتحه نخونی شب مرده میاد بخوابت .. ما هم از ترس مرده ایه بلد شده بودیم . ولی چه فایده ؟ هر بار که میخوندم از وسطش یادووم میرفت و یاد مردن میوفتادم .

   

دیگه گفتن آقا خودتونه آماده کنین واسی جنگ تن به تن . چون اگه دس عراقیا بیفتین همتونه میکشن . چون اینا دارن میان جلو و وقت ایره ندارن که شما ره ببرن پشت جبهه . که یه دفعه یی درد بی درمون دیگه ای افتاد تو تنوم ......

نمیدونم چه مرگیم شد .. یاد موز افتادم . عین ایی آدمووی که تو بیابون گیر کردن و سراب میبینن . به هیچی فکر نمیکردم . فقط به خودووم فحش میدادم ... که چرو همو موزوو رو نخریدم 500 تومن ؟ کاشکی الان بود و میخریدم 2000 تومن .... دست کردم تو جیبوم و دوهزار و خرده تو جیبوم بود ... گفتم ای خاک تو سرت .. آرزو بدل داری میمیری . گذشته ها که گذشته ... آینده هم که دیگه به آب گو...ید .

هر چی میخاسم دعا بخونم .. هر چی میخاسم سعی کنم تا زنده هسم به ننه بوآم و دوسام فکر کنم ... هر چی میخاسم به دخترووی کوچمون فکر کنم نمیشد که نمیشد .... فقط به خریتی فکر میکردم که چرو موقعیت خریدن موزه از دست دادم .....

خلاصه نجات پیدو کردیم ... اومدم شیراز و زود رفتم چهار راه سینما سعدی که موز بخرم . ولی دیدم نه ..... به دلووم نمیچسبه . چون موقعیتای زندگی وقتی خوبه که جای خودشون باشن . با همو ارزشی که توی زمان خودشون داشتن .

شاید اگه اونایی رو که یی روزی بهشون اهمیت زیادی نمیدادیم . یا نه ... اهمیت هم میدادیم و دوسشون دوشتیم ... و الان از دسشون دادیم و حالا قدرشونه میدونیم و هلاکشون هسیم ... اگه زنده بشن  یا ایکه برگردن ....دیگه اون مزه و طعم قبلی رو نداشته باشن . حیف که مرده ها زنده نمیشن ... وگرنه  حرفوم ثابت میشد .

ته دیگ : میدونم همه و همه با این حرف من مخالفن . ولی یه کم فکر کنین و بعد فحش بدین .....



تخم مرغ دزد

   عاقبت تخم شتر مرغ دزد....

تخم دزد شترمرغ میشود


یه پودرایی تو بازار اومده بود که وقتی میخوردی زبون آدم رنگی میشد . خیلیم خوشمزه بود . عکس یی اسکلتی روش بود که چیشاشم کور بود .. ما اسمشه گذوشته بودیم گرد چیش کوروو . اسمارتیز و آدانس بادی و از ایی کیت کت و یام و یام و کارملا و آبنبات کوجکی .. خلاصه همه و همه تو طول روز دهن ماره آب می اندختن . خب پول تو جیبی هم که ایقدااا ندوشتیم که بوخویم همه ره بخریم

. باباو مامانومون الکی میگفتن اینا خوب نیس . مریض میشین ... یا میگفتن اینا کثیفه و شاش موش توشه .. یا ایکه تو کارخونه که میخاد دوروس بشه کارگرا وقتی میرن خیره سرشون توالت دسشونه نمیشورن و با همو دس نشسته میان دوباره ایی خمیره ایناره بهم میزنن . بابام که میگفت کارگرا بخاطر ایکه حقوقشونه خوب نمیدن .. میان تف و مف خودشونه میریزن داخل ایی شکلاتا که مردم بخورن و مریض بشن .

یکی دیگش میگفت خودووم با چیش خودووم دیدم که ایی کارخونه کالباس سازیا میرن تو جادها میگردن و ایی سگا و خرووی که ماشین زده رو برمیدارن میکنن کالباس . میگفت چرو دیگه نسل گربه داره تموم میشه ... خب اینا گربه هاره میگیرن پوستشه صادر میکنن فرانسه واسی پالتو .. روده شه میفرسن آلمان واسی نخ جراحی .. بلانسبت فلان جاشه میکنن واسی کرم دوره چیش ... خونشه میکنن واسی ماتیک ....چشمشه خشک میکنن و میکنن تسبیح شاه مقصود.. چمیدونم دومشم حتما میکنن از ایی قلم موهووی که زنها باهاش آرایش میکنن ... منم پیش خودوم میگفتم الکی میگن گاو حیوون مفیدی هسااا خب گربه که مفید تره ... خلاصه بگذریم ولی همه ایی داستانا سر ایی بود که یه تومن بما ندن بریم یی اسمارتیزی یا شکلاتی بخریم ......

خواهر کوچیک من اوو موقا میرفت کودکستان سه سال از من کوچیکتر بود ولی خدا میدونه ایی بچه چه مفز متفکری بود . اومد و گفت کاکو  ایجوری نمیشه که ما همیشه بخویم از خونه پول بیگیریم . بیا یی نقشه ای بکشیم و خودومون پولدار بیشیم . گفتم خب اگه میتونی خودت هر کاری میخووی بکنی بکن . گفت نه ه ه .. من نمیتونم . من هم کوچیک هسم هم دختر هسم ... کسی به حرفووم گوش نمیده .. تو بیا هر کاری که من میگم بکن . چون تو همی زورر داری هم خب پسری .

گفتم خب چکار کنم ؟ گفت بیو بیریم به بچووی کوچمون کلک بزنیم . بیگیم که میخوویم براتون دوچرخه مفتکی بیاریم . خلاصه .... اومدیم و ایی هم از اونجووی که میگم از اوو بچووی اجامره بود . مستقیم نرفت به بچا بگه . اومد یی کاغذی با یی خودکاری آورد و داد به من . بعد یه جوری که بچها متوجه باشن بمن گفت کاکو اسم .. اکبر و حمید ... اینا رو هم بینویس چون پول دادن بمن که اسمشونه بینویسیم ....

منم تعجب کرده بودم که ایی بچه میخاد چیکار کنه . کم کم بچهای کوچه متوجه شدن . منم رو یه کاغذی با خط درشت نوشتم اکبر 5 تومن .. حمید 5 تومن . بعد خواهرم بلند گفت زیاد ننویسی که جا نداره هاا گیره همشون نمیاد . فقط بچووی کوچه روستا . کوچه روستا کوچه بغلی ما بود که خونه هاش همش بزرگ بود و همشون پولدار بودن .. ما هم از اونا خیلی بدوومون میومد . با بچووی کوچه روستا هم بازی نمیکردیم .

خلاصه همه بچا دورومون جمع شدن . گفتن ایی چیچیه . خواهر منم گفت ایی واسی دوچرخه مجانیه . هر کی اسمش اینجو بینویسیم بعد از 10 روز یی دوچرخه مفتی میاد در خونشون . فقط باید 5 تومن بدین واسی کارگری که میخاد دوچرخوو رو بیزاره تو تاکسی بار .

همه بچها باورشون نشد و گفتن خب مگه میشه مفتی کسی به کسی دوچرخه بده .. گفت خب شما که خرین عقلتونم نمیرسه بدبختا . همه که مث شما گدا گودوول نیسن . ایی جریانش ایی بوده که یی پیره مردی تو آلمان خیلی پولدار بوده .. بعد یی بچه ای دوشته که خیلی دلش دوچرخه میخاسه . بعد ایم براش نخریده بوده و بعد پسرش قهر میکنه و از خونه میزاره میره ... بعد شب کنار خیابون خوابیده بوده که یی تریلی میاد روش و میکشدش .....

ایی پیرمردوو هم خیلی ناراحت میشه و همه پولاشو میده دوچرخه واسی همه بچهای دنیا . ولی باید اسم دوچرخه و مدلش و اینا رو بینویسی تا براتون بفرسه .... آقا ما خودمون با ایی قالتاقی .. فقط دهنوم باز مونده بود . همشم میگفت اینا اگه باورتون نمیشه از ایی داداشوم بپرسین .. رو میکرد به من و میگفت  مگه نه ؟ منم میگفتم هااااا راس میگه .. راست میگه .. تو رادیو هم گفته بودن . 

 

کم کم یکی از بچه ها اومد و یی 5 تومنی مچاله داد و گفت بیو اسم منه بینویسن . خواهرومم زود پولو ره از دسسش گرفت و گفت .. خب بوگوو چه چرخی میخویی تا برات بیاد . او هم گفت یی دوچرخه موسه (دسته) بلند که دینامم دوشته باشه ... بعد گفت شبرنگم دوشته باشه ... باز رفت و اومد گفت صندلی بلند هم باشه .... که خواهروم زد تو سرش و گفت خب پرروووو 2 تومن باید اضافی بدی چوون بچه اوو پیرمرد آلمانیو .. فقط یی دوچرخه ساده دلش میخاسه ..مث تو دیگه ایقد پرروو نبوده اگه بیشتر وسایل میخووی باید بیشتر پول بدی او هم دوتومن دیگه آورد ....

   


خلاصه دردسرتون ندم .... تا فردو ظهرش بیشتر از 100 تومن گیرومون اومد .. ما هم رفتیم  هر چی دلمون میخاس خریدیم . دوتا پلاستیم پر  بیسکوت و شکلات و آدانس و آبنبات خارجی ... آوردیم خونه و قایم کردیم . سر راهمونم هر چی میدیدم .. عروسک و عینک و .. ولی معلووم بود  که خدا به پولوو برکت داده بود . سگ مصب مگه تموم میشد . ؟

... شب بود که زنگ در خونمون خورد . مامانوم رفت دم در و بعد از چن دقیقه دوتامونه صدا زد ..... آقا ما فهمیدیم جریانوو لو رفته . یکی از بچا همرووی ننه اش اومده بود دم در . مث ایکه رفته بود سرکیف مامانشو پول وردوشته بود . خلاصه بدبخت مامان ما هم از خجالت آب شده بود . رفت و 5 تومن آورد و داد به زنیکه . عجیب ایکه بچه زور و زورر میگفت نه میخام اینا دوچرخه برام بیارن . هر چی مامان من میگفت عزیزووم اینا شوخی کردن . دوچرخه کوجو بود .. ولی بچه احمق زیره بار نمیرفت که نمیرفت .حالا خواهرومم سفت و محکم سر حرفش بود و میگفت ما دروغ نگفتیم . حالو که 10 روز دیگه همه دوچرخه گیرشون اومد . میفهمید . مامان بچه هم دیگه کم کم دوشت باورش میشد . .

   

آقا.... در حیاط بسسه شد ... مامان ما یی دمپویی از ایی پلاستیکیا وردوشت و افتاد به جونمون . ایقد ماره زد که دیگه به گربه میگفتیم  حاج ابوالقاسم .... همش میگفت خب جیگر سوخته ها ....شما از کوجو ایی فکرو افتاد تو کله تون ؟بدبختا خدا میزنتتون . میرین تو جهنم .... خواهرومم میگفت برو بیبینماااا.... خدا مثلا ایقد بیکاره که بیاد ماره بندازه تو جهنم ؟ خب اگه خدا راس میگه و عرضه داره بیاد همی شکلات و آبنباتا ره واسی بچه ها بفرسه .. اگه تونس ایی کارو ره بکنه ..خب مارم میتونه بکنه تو جهنم .

خلاصه از پولا یی 25 تومنی خرج کرده بودیم که همشه پس دادیم . شب هم که بابام اومد .. وقتی فهمید  بدون ایکه ما بفهمیم و پررو بشیم رفت تو حیاط و خیلی خندید . مامانووم بهش گفت تقصیزه تو هس که میشینی جلو بچا همه چی تعریف میکنی .... خدا رحم کنه   ایی دوتا بزرگ که شدن حتما کلاهبردار میشن .

بعد هم یی چیزی گفت که دوروس نفهمیدم ... شتر مرغ دزد عاقبت چیچی میشه ....

ته دیگ : حالو خدا وکیلی خیال نکنین ما آدم کلاهبرداری شدیما ..خیلیم آدم صاف و صادقی هسیم . .

فالوده شیراز و زهر هلاهل

     شهر گل و بلبل و عزراییل

هیچ وقت یادوم نمیومد که بابام برام چیزی خریده باشه . همیشه قول میداد و عمل نمیکرد . خب ما هم عادت کرده بودیم . هیچ وقت هم از لحاظ روحی و روانی ضربه نمیخوردیم . نه مث بچووی ایی دوره که تا میرن شیشه ای و کراکی و کوفت و زهر ماری میشن ... زود یه آدم بیسواد بعنوان روانشناس میاد میگه ایی تو بچگی ضربه روحی خورده . درصورتیکه همه اینا الکیه . حالو بیخیال  

آقا یی روزی مادیدم بابامون اومد خونه و گفت بابا جون یی ماشین بنزی .. همو رنگی که دوس میداری برات خریدم . ما هم شوکه شدیم و باور نکردیم .. گفتیم حتما یی از ایی ماشین پلاستیکیا خریده که ازمون بخنده.

ولی قضیه از ایی قرار بود بابام یه رفیق زن ذلیلی دوشت . ایی آقو یه ماشین بنز قرمزی دوشت که خاک بر سر کرده بودش بنام زنش . بعدم مث ایکه با یی دختری دوس شده و خلاصه دخترو رو عقدش کرده بود . ایی خانومم اومده بود ماشینه آورده بود و گذوشته بود واسی فروش .. آقا بابای طمع  خووم ما هم دیده بود نصف قیمته .. زود رفته بود تو کارش . وگرنه منه بدبخت سیخی چن؟؟

آقا ما هم چون اوو وقتا عشق رانندگی دوشتیم خانواده و عمه و زن عمو و خانووم دوسی(مادر بزرگ پدری) رو ریختیم تو ماشین و عین نیسان که طالبی و کمبیزه بار زده .. راه افتادیم . ایقد رفتیم که شب رسیدیدم تبریز. از قضا هم خانووم دوسی گفت اینجو تبریزه ؟؟؟ گفتیم ها خانووم دوسی مگه چطوو؟ گفت هااا یی بچی یتیمی بود که اوو موقا آقووی حاجی آوردش و چن سالی بزرگش کردیم . بعدا شنیدیم اومده تبریز و زن بچه دار شده و بقالی داره . من گفتم خانووم دوسی خدا وکیلی ایی شبی تو شهر غریب برامون خشت نمال . 50 سال پیش کجو یادته؟ تازه اگرم باشدش دیگه ماره نمیشناسه که .شایدم آقووی جاجی یی جووی یه دسه گلی به آب داده بوده و تو خبر ندوشتی؟

گفت والو ننه قضات بخوره تو سرووم دم یی مسجدی وایسوو تا من برم همی یی دسی به آب برسونم همی یی نمازی بوخونم . گفتم خانوم دوسی مگه ما تو جنگل گم شدیم که هر 20 کیلومتر علامتگذاری میکنی؟ خب یی بار برو دس به آب و خلاصمون کن .

خلاصه رفت تو مسجد و گفت از ایی حاجی خانوما سوال کردم .. گفتن سر همی چارووییی مغازه سوپری داره .. آقا رفتیم دیدیم یی مرد 6-70 ساله له و لورده ای تو مغازه بود . ولی بیچاره خیلی با مغرفت بود زوود اومد و یکی از پسراشه گذوشت تو مغازه و اومد همرووی ما و رفتیم خونشون.آقا یه زن ترکی دوشت و 3 تا پسر که اصلان فارسی بلد نبودن ... یه دختری هم دوشت که خیلی خوشکل بود . دیدی بعضی از ایی دخترووی ترکا چه خوشکلن؟ زیر چیشکی هم همش ماره می پایید و خلاصه چذابیت خاص دوییت گرفته بودش. ما هم که هر وقت چیشومون به یی دختری میفتاد زبونمون باز میشد و ایقد خودشیرینکی میکردیم که دوزاری همه میفتاد . خلاصه ...

آقا ایی چند روزو به خوبی و خوشی گذشت . خیلی هم ایی بیچاره به ما احترام گذوشت . وقت رفتنم دیگه همه از همدیگه قول گرفتن که بیان شیراز . پسراش که خدارو شکر فارسی بلد نبودن . رو کانال ترک ست بودن . دخترو هم همش به ما نیگا میکرد و اشک هم تو چیشاش جمع شده بود .

شب عید بود که خود آقووی شیرازی زنگ زد و گفت میخاد بیاد شیراز . دخترو رو هم آورده بود . ما هم خوشال بودیم . خلاصه اومد و گفت من بعد از 40 سال اومدم شیراز . فقط شوما منه ببر جاهای شیرازو نشونوم بده . آقا ما هم به حساب ایکه دخترو هم میاد و ما هم مخشه میزنیم . گفتیم آقوی شیرازی من دربس در خدمتتم . خلاصه شروع کردیم و رفتیم حافظ و سعدی و ایی جاهووی دیدنی .

نا گفته نمونه که ایی آقووی شیرازی خیلی هم کوم لوس (شکمو) بود . ما هم از صبج میبردیمش سعدی و بستنی دم سعدی میدادیمش . بعد از سعدی میبردیمش پشت ارگ کریمخان و فالوده بهش میدادیم . بعد هم خلاصه کولچه و مسقطی ... خلاصه هر روز از صبح تا شب کارمون شده بود خوردن و گشتن . فقط یی اخلاق خوبی دوشت که نمیذوشت کسی حساب کنه . همی اخلاقش خیلی به دلوم مینشست . منم همش میگفتم آقوی شیرازی امروز بریم به یاد شیراز قدیم و اوو موقا یی فالوده و بستنی بزنیم .. او هم از خدا خواسته می پرید سوار ماشین .

دیگه روز پنچم عید بود که خداحافطی کردن و ما هم یی شماره ای از دخترو گرفتیم و بریدمشون قرودگاه . قرار بود یه روز تو تهران خونه یکی از پسراش بمونه و بعد بره تبریز.

یه 3-4 روزی گذشت ... ما گفتیم به بهونه ایی که راحت رسیدن بزار یی زنگی بزنیم خونشون .. شاید خدا کمک کرد و دختره گوشی رو برداشت و تونسیم یی لاس خشکه ای بزنیم . ولی از بخت بد پسرش بردوشت . گفتم آقوی شیرازی راخت رسیدن ؟ که پسرو زد زیر گریه و با لهجه غلیط ترکی گفت : بابا مرد .... گفتم ها؟ چیچی میگی / گفت بابا قندش رفته بوده روی 600 و توی تهران مرد ... ایهی ایهی ایهی ایهی ....


مجلات علمی

     ووووی  وووووی ....پلی بوووی

حاجی ممد آدم خوبی بود . مومن و دست بخیر. همیشه روزای  تاسوعا و عاشورا به سینه زنها و هیئتا پلو میداد . عندالله سفره ی خوبی هم میداد . تو سفرشم آش ماسه خوبی بود و تو خوروشش هم گوشت زیاد بود . حلوای کاسه هم که میذوشت با زعفروون خوبو بود .

روزای بیست و هشت صفر هم شله زرد دوروس میکرد که مغز بادووم خیلی توش بود . منم که همیشه عادت دوشتم اول همه مغز بادومووی روشه میخوردم که البته همیشه ننه و بوآم میزدن تو سرووم . روزای عید قربونم که دوتا بره میکشت و به همه میداد . خلاصه واسی هر جریان مذهبی یی کاری میکرد . هاااا راسی آش سبزی که دوروس میکرد خیلی خوشمزه بود . دیگه او رو نمیدونم کی دوروس میکرد .ولی عامو پره گوشت بود .

بعضی روزا هم ۷-۸ باکس سیگار اشنو و زر و همای بی فیلتر و بهمن و خلاصه هر چی گند و گه و سیگاره فعله کش بود میخرید و صدووی من میزد که همراش برم تو دیوونه خونه و بدیم به دیووونا. خب ما هم چون با مهرزاد پسرش رفیق بودیم .. میرفتیم . حالو پسر خودش همراش نمیرفتاااا.

ایی حاجی خیلی از مردن و مریضی میترسید . واسی همی هم بد جوری افتاده بود به خا....مالی خدا . از طرفی هم خیلی فحش میداد و دهنشم خیلی لق بود . مخصوصا به من خیلی فحش میداد چون همیشه لجشو در میاوردم . ولی موقی که یه سرما خوردگی هم دوشت خیلی مهربون میشد و با صدووی خیلی آرووم با همه حرف میزد . مخصوصا همش به من میگفت .. بوو جون حلالوم کن . تو آدم بی گناهی هسی ... جوون معصومی هسی .. خدا دعووی شما جوونووی پاکه بهتر میشنوه . منم جلوو مهرزاد میگفتم خدا بوآته از رو زمین ورداره که تو هم به یه آب و نونی برسی .. خلاصه..

آقا تا زد خبر آوردن که حاجی یی کلیه اشو از دست داده و باید ببرنش آلمان . دیگه همه افتاده بودن به دعا و نذر و نیاز . خلاصه بلیط و ویزا رو براش گرفتن و منم چون انگلیسیم خوب بود براش چیزاش و پرونده هاشو میخوندم . حالو الکی هم بودااا . اصلا لازم نبود که من بخونمش . ولی من الکی خیلی مهمش میکردم .. که تو خونشون به من احترام زیاد بیزارن .خلاصه تو ایی مدت من اونجو شدم بودم خدا . حالو پرونده پزشکی رو هم من که نمیتونسم بوخونم که .. الکی یی چیزی از خودوم در میاوردم .

مثلا الکی میگفتم اینجو نوشته عرق خار شتر خیلی واسی حاجی خوبه . آقا میرفتن زود عرق خارشتر میخریدن . یا الکی یی جمله آلمانی که نوشته بود میگفتم حاجی ایی نوشته دومب گیلاس و کاکل ذرت اگه دم بکنین خیلی خوبه .بعضی چیزووی هم که خودووم دلووم میخاس میگفتم مثلا ترحلوو یا کشک و بادنجوون .. چون تو راه که میخریدیم خودومونم یی پاتکی میزدیم . خلاصه هر چی که واسی سنگ کلیه خوب بود ما به اینا میگفتیم . حالو ایی بدبخت کلیه اش دیگه داغوون شده بود .مام فقط واسی خودشیرینکی  ایی جمله های آلمانی رو به ایی چیزا ترجمه میکردیم . اصلانم لوو نمیدادم که ایی آلمانی هس نه انگیلیسی . چون خورد و خوراکش اونجو بد نبود و به ماهم خیلی احترام میذوشتن .

خلاصه شبش که فرداش پرواز دوشت همی عروسا و دومادا دورش جمع شده بودن و حاجی به مهرزاد گفته بود فقط بیاد دنبال من .. آقا ما هم اومدیم و حاجی گفت باریکلوو به غیرت ایی بچه .. بووو الهی هر چی از خدا میخووی خدا بهت بده . بعد گفت من به تو خیلی مدیونم .. تو برام خیلی زحمت کشیدی .. الهی قضا و بلات بوخوره تو سر ایی مهرزاد .. ولی تو را بخدا هر چی که میخووی بوگو تا از آلمان برات بیارم . لباس . کفش ...

منم گفتم حاجی من فقط سلامتیته میخام . گفت نه خدا وکیلی ناراحت میشم .. آقا از او اصرار از ما هم انکار ... تاایکه گفتم حاجی فقط اگه بوتونی یی مجله ای هس خارجیه . واسی درسووم خیلی بدردووم میخوره . برام بیار . گفت روو چیشووم بوآووو ا . اسمشه بینویس . آقا ما هم نوشتیم  پلی بووی .....

مهرزاد زنگ زد و سلام احوالپرسی کرد گفتم بابات اومد ؟ گفت گوشی با خودش حرف بزن میخاد ازت تشکر کنه . آقا تا ما گوشی ره وردوشتیم و گفتیم آقووی حاجی سلام . داد زد گفت سلام درد تو کو.....ت ... جاک.....ش ... خیال کردی منم هم شغل بوآتم ؟.. گفتم حاجی مگه چطور شده ؟گفت خیال کردی من بکش هسم ؟ خیال کردی من خانووم بیار هسم ؟

حالو منم یادووم نبود که چیچی بهش گفته بودم . گفتم حاجی می چطوو شده گفت برو پس فطرت  تو اسم یی مجله ای گفتی که همش عکس زنووی خراب توشه و تونبونشونه در آوردن و عکس گرفتن . گفتم خب حالو ایی که عکسش بوده چه عیبی داره ؟ گفت نامرد جاکشی . جاکشیه   چه عکسش چه خودش.

معجزه ....


           خونه خاله کدوم وره...؟؟؟؟

از بسکه ماشالو تعدادمون زیاد بود و سه تا خانواده مجبور بودیم توی یه خونه زندگی کنیم همیشه یکی دو تا از بچه ها رو میفرستادن خونه عمه و خاله و دایی . خب تقصیره خودومنوم بودااا . ما با بچووی عاموم و بچووی عمه ام تغریبا یی ۱۲-۱۳ نفری میشدیم . از صبح تا شب هم آتیش میباروندیم . دخترا که تو خونه خاله بازی میکردن و یی چندتا استکان و نعلبکی و دیگ و قابلمه پلاستیکی کوچیک دوره خودشون جمع میکردن و یکی میشد خاله و مامان و شوهرر خونه .... منم خیلی دلووم میخاس بین دخترا بازی کنم و همیشه دلووم میخاس نقش بابا یا نقش دکتر بازی کنم و دیگروونه معاینه کنم . ولی از بس که هیز بازی در آورده بودم یا بین بازی الکی دخترا رو ماچ میکردم دیگه تو بازی راه نمیدادن . از طرفی هم از بابام میترسیدم چون از اونجووی که جنس منه میشناخت نمیذوشت با دخترا بازی کنم . میگفت خاله زنک میشی . خلاصه پسر ایرانی از دم تولد تا دم مرگ راحتی نداره و همیشه یی مزاحمی تو زندگی داره .

  

از طرفی هم پسرا هم نمیذاشتن من باهاشون بازی کنم . چون همی فحشهای زشت بلد بودم همی ایکه بعد از بازی کتکاری میکردم و سر و کله بچووی همسایه رو خون آلو میکردم . بعدشم ننشون میومد در خونه بدبخت ننه ما هم فقط معدرت خواهی میکرد . دیگه هرچی هم کتک میخوردم آدم نمیشدم . .... حالو چیچی میخاسم تعریف کنم ؟؟؟؟؟ اصل تعریفو یادووم رفت .... ها یادوم آومد.... خلاصه .

   

بخاطر همی مصیبتو ... تابسونا ماره میفرسادن خونه خالمون . ایی خالمون بچه دار نمیشد . زن خوبی هم بود. شوهرشم خداییش مرد خوبی بود خیلی منه دوس دوشت . ما هم میدیدم اینا ماره خیلی دوس دارن همش خودوموه ننر میکردیم و ایرادووی سر و کون نقره  ای میگرفتیم . همش میگفتیم ایرو میخویم و اوره میخوویم . اوو بدبختا هم میرفتن ومیخریدن . خلاصه اونجو خرموون خوب میرفت .

  

ها راسی ... اینا تو یی خونه ای زندگی میکردن که خیلی قدیمی بود . خیلی هم بزرگ و قشنگ بود . از ایی خونه های آجری قدیمی که حیاطش با آجرای بزرگ فرش شده بود و یی حوض بزرگی هم وسطش بود و دور تا دورش درختووی نارنج بود .

شبووی تابسوون چند تا تخت بزرگ دوشتن که میزدن وسط حیاط و پشه بند هم میزدن روش . خیلی خوابیدن تو پشه بند حال میده . اما یه مسیله بود که برام خیلی تعجب آور بود . اینا یه چیزی رو از همه مخفی میکردن . منم که یی بچه کوچیکی بودم فهمیده بودم . اینا اصلا توی حیاطشون آشغال نمیریختن . همیشه کف حیاطو رو تمیز نگه میداوشتن . وقتی هم میخاسن خیر سرشون برن توالت با یی دمپووی جدا تا دم خلا میرفتن بعد اونجا یکی دیگه می پوشیدن . به منم اجازه نمیدادن خاک بازی و گند و گه بازی کنم . منم خیلی زورووم میومد . به همی خاطرم همیشه تا حواسشون نبود هر وقت احتیاج به دستشویی دوشتم از همو بالووی بالکن مث آبشار میریختمش وسط حیاط ... بگذریم .

 

یی نصف شبی که همه خواب بودن من خوابووم نمیبرد . هر کاری میکردم اصلا نمیشد بخوابم . از پشه بند اومدم بیرون ... که دیدم وااای از زیر آجرووی کف حیاط نور زده بیرون . خیلی ترسیدم و دویدم رفتم خالمه از خواب بیدار کردم و بهش گفتم از زیر زمینو داره نور میاد بیرون . انگار خودش از قبل میدونس گفت بخاب عزیزوم ایی نور چراغو هس که خورده رو زمین . شبای دیگه هم باز میدیدم . هر چی میگفتم اونا میگفتن الکی نگو خوب نیس ایی حرفا ره واسه کسی نگو . تا ایکه ما میرفتیم تو کوچه و با بچووی کوچه میگفتیم ..... خلاصه بعد که ما رفتیم و تابسون تموم شد .... فهمیدیم از طرف اداره اوقاف اومدن و خونه رو تخلیه کرده بودن . چون گوش به گوش  همه فهمیده بودن . یعنی محترمانه من خونه ایی بدبختا رو به گااا داده بودم .گفته بودن که یکی از امامزادها یا از یارووی شاهچراغ احتمالا اینجو دفنه . خلاصه ایی بدبختا رو از خونه کرده بودن بیرون و درشه قفل زده بودن . البته یی پولی هم بهشون داده بودن از طرف شاهچراغ . آقا..دیگه ایی خاله و شوور خاله بما خوب نشدن که نشدن ....

 

هنوز هم که هنوزه همه عقیده دوشتن که اونجو یی خبری بوده . تا ایکه چند سال پیش از طرف یی سازمان بین المللی محیط زیست واسی یی سفر علمی رفتیم چرنوویل شوروی سابق . همونجو که نیروگووی اتمیش ترکیده بود . شب که از بالووی تپه به پایین نیگاه میکردم ..... دقیقا همو صحنه خونه خالمه میدیدم . تیکه تیکه از زیر سنگا و خاکها نور میزد بالا ...از مهندسی که اونجا بود سوال کردم که این چیه ؟گفت اینجا خالکهای فسفری زیاده . روزها آفتاب که بهشون میخوره .. شبا از خودشون نور پس میدن . توی دلووم واسشون افسوس خوردم که چقدر اینا دیگه خر تشریف دارن . اینهمه امامزاده دارن ... مفت و مفت داره هدر میره ... بعد احمقا میگن خاک فسفریه. 

 ته دیگ پست: امروز کانال تپش دوبله فارسی فیلم کازبلانکا رو گذاشت . این فیلمو بیشتر از 20-30 بار دیدم . خیلی شخصیت ریچارد و داستان زندگیش شبیه منه . وقتی ایی فیلمو ره میبینم و بازی ریچارد بلین ..دقیقا خودمو و داستان زندگی خودمو توش میبینم . حتما ببینیدش

راه بهشت

                     راه بهشت

این پست رو تقدیم میکنم به همه دوستای فضول و پیله . منکه خودوم نمیخواسم بینویسم .خوندنشم حلال نیس . منکه راضی نیسم

آقا بیزارین بقیه همو خواسگاری قبلی رو بگم . خلاصه ... ما هم ایی خانووم ترکمونه از ماشین پیاده گردیم و گفتیم ایشالو بهتون زنگ میزنیم . دیگه هم نه به تیلیفونش جواب دادیم نه به مسیجاش . از طرفی هم پیغووم دادیم که ما تفاهمی نداریم . دیگه مگه ول میکرد؟ تازه طلبکارم شده بود . میگفت چرو بمن امید دادی و حالو وسط کار ول کردی؟ گفتم برید بهش بیگین اولندش که وسط کار نبود و اول کار بود  دومندش ما که عاشق و معشوق نبودیم . برو کاکو خدا روزیته جووی دیگه حواله کنه . یی موشتی هم نفرین و ناله حواله ما کردن . منم گفتم برو عامو بیبینماااااا کی با دعا اومده که حالو بخاد با نفرین بره . یی دنیووی میگن مرگ بر آمریکا ... روز بروز آبادتر میشه .

 

بیچاره ننه ما هم رفته بود تو جلسه دعا و یه لیوان آب آورد که همه زنا روش دعا خونده بودن . گفت مادر ایه بخور همه دعا خوندن و فوت کردن روش . منم یواشکی ریختمش دور ... رغبتوم نمیشد  که ... چون پنجاه تا پیرزن منواکسید کربن نفسشونه فوت کنن تو لیوان آب و بعد تو بخوری .

 

خلاصه آقا تا ایکه یی همسایه داریم که ایی خیلی زن خوبیه . خیلی هم زبر و زرنگه . به خونواده گفت که یی دختر برات سراغ دارم که قبای قد تنته . خوشکل خوشتیپ مومن نجیب بوآوی پولدار .. خانوم دوکتوررررررر. ما هم واسی که نگن آدم ایرادگیری هسیم و از طرفی هم پشت سرمون حرف در نیارن که فلانی یی مشکل فنی داره ... هر کی هر چی میگه میگیم باشه . خب ما تو قوم و خویش و محله سرمونه میندازیم پویین . بخاطر همی هم بعضیا شکشوون برده که نکنه ما خدووی نکرده یی باکیمون هس ..

طبق معمول ما رفتیم و نشسیم . دیدیم آقا ایی دخترو دیگه خیلی مومنه . ما هم که تیپمون قرتی پرتی بود . اولش که بحث سیاسی و گرونی و بدی آب و هوا .. بابای ماهم که طبق معمول اولش کلاس میذاره و بعدش تا خودمونی میشه من تنووم میلرزه . چون تا بحث سیاسی پیش میاد میدونم که همه رو میبنده به فحش خار ومادر  و دیگه آبرو برامون نمیداره .

 

همسایمونم همرامون اومده بود چون معرف بود خب .گفت خوب عروس خانوم شما سوالی ندارین از ایشون ؟ او هم گفت من فقط میخام بدونم ایشون نماز میخونه ؟ .... آقا یی سکوتی برقرار شد . بابام گفت والوووو خانوم توی ماهووی رمضون ما که به ایشون زنگ میزنیم میگیم چکار داری میکنی  میگه بابا دارم افطاری درست میکنم . خب کسی که ایقد وقت میذاره واسه افطاری درست کردن خب حتما نماز هم میخونه . منم حالو ایقد خندم گرفته بود ولی نمیتونسم که بخندم . بعد خودم گفتم نه خانوم من نماز نمیخونم . نه بخاطر اعتقاداتوم هسااا  . بلکه بخاطر تنبلی هست . چون تموم که نمیشه . هر روز که بخونی باز فردو هم باید بخونی . زن همسایمون گفت آفرین که چقدر صداقت خوبه . خلاصه یی جوری ماسمالیش کردن .

گفتن بهتره که هر دوتاتون برید تو یی اتاقی و حرفاتونه بزنین . ناگفته نماند که قیافشم بد نبود . اول او پرسید که شما چرو به مبانی دینی اعتقاد ندارین . منم دیدم آقا ایی خیلی جدیه ... رفتم تو مایه شوخی و خنده و گفتم خب خانوم همه دنیا رو که نباید پیغمبرا و اماما با ایمان کنن . خب شما هم سعی کن ماره با ایمان کنی . یی کمی رفت تو فکر و گفت حرفتون خیلی منطقی و قابل تامله .

 

بعد پرسید من باید حتما توی خونه ام محرم و صفر زیارت عاشورا و دعای ندبه و دعای کمیل و ابو حمزه ثمالی .. اینا باشه . از نظر شما مشکلی نداره . منم گفتم ببین خانوم ... شوما صبونه و نهار و شام و لباس و چیزووی دیگه رو واسه من تامین کن بعد هر کاری که خواسی بکن . خلاصه هرچی سوال از من میکرد منم یه چیزه الکی ولی منطقی جوابش میدادم ...

 

بعد بمن گفت شما سوالی نداری ؟ منم گفتم ببخشید شومو رقص بلدی؟ یی کمی جا خورد و گفت فکر میکنید رقص بلد بودن واسه یه زن مهمه که شما مطرح میکنی ؟ نخیر من بلد نیستم . گفتم شوما انواع آرایش و میکاپها رو بلدید؟ یه نفس بلندی از روخشم کشید گفت فکر میکنید لازمه ؟ گفتمم خب ببین .. مردا چقدر از وقتشونه حاضرن توی خونه بگذرونن و چقدر حاضرن توی یه مجلس عروسی بگذرونن ؟ خب هر آدم نرمالی از شادی و موزیک خوشش میاد . گفت منکه اهل این چیزا نیستم . گفتم پس رضایت میدی من خودم تنها برم توی کازینو و دیسکو ؟ 

 

آقا اخماشه کشید تو هم گفت خیلی ممنون که زحمت کشیدین و اومدین . من فکرامو میکنم و جوابتونو بعدا میدم . اومدیم بیرون و همه از من پرسیدن خب نتیجه چی شد ؟ منم گفتم صددرصد کارمون نمیشه چون خیلی با هم متفاوتیم .

 

جالبه که جواب مثبت داده بود و گفته بود حرفای ایشون خیلی جالبه ولی اگر  قول میده نمازش ترک نشه بیاد جلو . که خب منم چون اصولا اهل دروغ گنده نیستم ... نرفتم جلو . خلاصه ایم نشد .....

ته دیگ : حالو اگه ولوومون میکنین تا بریم پستووی خودومنه بیزاریم . چون اگه بخام بگم شونزه هزارتا خواسگاری هس ...

 

 

 

 

 

 

سوزوکی 80


          خربزه و عشق و سوزوکی ۸۰

نمیدوم چند سال قبل بود ولی میدوم دوره راهنمایی بودم . زندگی خوبی دوشتم . درسوم بد نبود . خداره شکر بووو و ننه سالم و تندرسی دوشتم . آرزوهام هم همشون بزرگ بودن و دیگه بیخیال شده بودم که برآورده بشه . میگفتم خب کو..ن لقشون میخاد برآورده بشه .. میخاد نشه یه دوچرخه هم دوشتم که باهاش میرفتم مدرسه هر از گاهی یه بوقی .. چراغ دینامی چیزی براش میخریدم خیلی هم باهاش حال میکردم . همی که صبحونه و نهار و شاممون به راه بود  بازم خوب بود تا ایکه .....

    

آقا یه روزی دیدیم یکی از بچه های کلاس سومی که همیشه هم ما میزدیم تو سرش و هر وقتم میخاس زرت و پرت کنه میرفتیم زیر لنگش و میزدیمش زمین و حسابی کنفش میکردیم ....با یه موتور سیکلت خوشکلی اومد مدرسه .

    

همه بچا ریختن دورش و همه نیگاش میکردن . منم تا ایی موتورو ره دیدم بند از بند دلووم پوکید . ایقد ایی موتورو خوشکل بود که دیگه نگو . حالو ما هم نمیخاسیم خودومونه کوچیک کنیم و بریم دورش . چون میدونسم اگه برم دوره موتورش زود خودشه چس میکنه و میزنه سرپوزوم .

ولی شب دیگه خوابوم نمیبرد . انگار همه خوشبختیووی عالم شده بود ایی موتو سوزوکی ۸۰ . نه درس میفهمیدم .. نه خواب دوشتم نه خوراک . اصلا دنیام شده بود آخرت یزید .

   

 

هر روز میرفتم در یه مغازه که ایی موتورا ره گذوشته واسی فروش و دو ساعت نیگاش میکردم . هر روزم میرفتم میپرسیدم که قیمتش چنه . مردیکه از دور میگفت ۱۲ هزار تومن . دیگه روزووی آخر میگفت بچه برو اینا فروشی نیس . پیش خودوم میگفتم دلووم میخاد بزرگ بشم اول یی کتک مشتی میزنم به ایی دیووس و بعدم ۱۲ هزار تومن میزدم تو پوزش که دیگه سبوکوم نکنه . البته یه صبحی هم رفتم چوب کبریت کردم تو قفل مغازش که تا ظهر که از مدرسه برمیگشتم دوشت باهاش ور میرفتااااا

 

از طرفی هم جرات ندوشتم حتی جلو بابام اسم موتو بیارم . چون هر وقت تو خیابون رد میشدیم از اول تا آخر فحش خاور میانه ای (خارو مادر) نثار هر چی موتوری بود میکرد . خلاصه دیگه دل به دریا زدیم ویه شبی به مامانوم گفتم  هر روز پاهام درد میکنه و دیر به مدرسه میرسم . بدبخت ننه ماهم رفت یه موشتی ویکسی و دوا زد به پاهامون که تا صبح از بو گندش خوابوم نبرد . دیدیم آقا نشد .

 

بهش گفتم عامو شما چرو نمیفهمید .. به بابام بوگو یی موتو مینی ۸۰ سوزوکی برام بخره که ما هم به درسامون برسیم . مامانوم اول گفت وووی ننه منکه جرات نمیکنم به بابات بگم . میخووی بفرستمون خونه بوآم؟ منم چن روز پاپیچش شدم و التماسش کردم . خلاصه او هم گفته بود و بابام هم گفته بود غلط میکنه . بهش بوگوو برو خودته رنگ کن . ما هم یی روزی کاکو کوچیک بودیم بزرگ شدیم ....دیدیم بازم نشد .

تا ایکه یی روزی تو مدرسه یی فورمووی میدادن واسی آموزش نظامی تو بسیج . یی دفعه یی فکر بکری زد به سرموون ... یکی از ایی فرما ره گرفتیم و آوردیم و دادیم به مامانوم گفتیم ای فرموره امضا کن که ما میخویم بریم جبهه ... میخوام برم واسی دین و وطنوم شهید بشم . شما که یی موتوری واسی من نمیخرین . دیگه ایی زندگیو ارزش نداره . اگرم امضا نکنین خودوم میرم .بدبخت ننه ما هم زد تو سر خودش گفت برو گم بشو ... امروز به بابات میگم که تکلیفته روشن کنه .

 

آقا ماهم تو دلمون خوشحال شدیم که نقشمون گرفت . ظهر بابام سر نهار بود که صدام زد و گفت بیو پایین کارت دارم . پیش خودوم گفتم دیگه موتورو گیرووم اومد . بابام دوشت خربزه مشهدی میخورد . همیطوری که دوشت خربزه رو با چاقو میبرید . گفت میخووی بیری جبهه ؟ گفتم ها . گفت بابا جون واسی موتور میخووی بیری ؟گفتم ها . شما که برام نمیخرین . ....... یی دفعه دیگه هیچی نفهمیدم . فقط دیدم خربوزه خورد تو پوزوم و سرووم هم خورد تو دیوال . گفت کره خر پاتمرگ برو . از فردو صبح برو همو بسیج و دیگه هم تو خونه نیو . خلاصه مث سگ پشیمون شدم و دیگه موتور و پوتور از فکرووم بیرون رفت ... آقا کلکمون نگرفت .

 

تا ایکه اومدم آمریکا ... تا حالو چند تا موتو بزرگ و فوق العاده خوشکل خریدم تو خونه گذاشتم . ولی افسوس که ..... حتی خوصله سوارشدنشم ندارم.

  

 

 

 

سیم برق

            تله خرس گیری

این دفعه که اومدم ایران حسابی به دهنووم زهر شد . ننه و خاله و زن دایی و ... همه و همه تیز کرده بودن دست ماره بدن به سیم برق و زنمون بدن . ما هم که زیر بار نمیرفتیم . هی میگفتیم عامو بخدا من خودومه خوشبخترین آدم دنیا حس میکنم . همیطورم هسا .. دروع نمیکم . ولی مگه کسی به خرجش میرفت . یکی میگفت من دلووم میخاد نوه هامو بیبینم . یکی میگفت من دلووم میخاد عمه بشم . یکی دیگش میگفت میخام بیبینیم زن دوییمون چه شکلیه .... خلاصه هر کسی هر آرزویی دوشت میخاس بوسیله من برآورده بشه .

خدا شاهده شبا که میخابم و به زندگیم فکر میکنم خیلی  از خودووم حال میکنم . هیچی تو دنیا کم ندارم .. البته مالی هم نیسمااا .. ولی همیطوریشم از زندگیم راضیم . خلاصه زندگی برام خیلی قشنگه .

هر کسی یه دوسی .. آشنایی .. خلاصه دختر ترشیده مورشیده ای پوکیده ای دوشت به ما معرفی کرد . منم راسش از خواسگاری خیلی متنفرم . اصلا حسابشه بکنین خیلی مسخره هس . آدم عین تاکسی بار خالی  بره تو یه خونه و یه دسته گل و شیرینی بخره و ببره خونه دختر که تو همی نیم ساعتو بخاد یه نفره انتخاب بکنه . خب من ایجوری برام سخته .

   

آقا هر جا ماره بردن  نه که مانخواسیما .. بلکه نتونسم تصمیم بیگیرم . خب نمیشه که همیطوری یه نفره انتخاب کرد . البته اگه واسه دوست دختری بود باز خوب بود . میشد یه کاریش کرد ولی واسه ازدواج خیلی سخته .حالو بگذریم

                

بعد از چند جا رفتن یکی از آشناهامون یی دختری معرفی کرد و رفتیم دیدیم ... خانواده ما هم گیر دادن و خیلی جدی زور و وازوور گفتن همی خوبه .گفتن اگه بگی نه .. معلومه داری الکی عیب میگیری و حتما میخووی دوباره بری دور یی مشتی پتیاره که تو خارج مث غافله گه گربه دور خودت جمع کردی. ظاهرا هم خوب بود ولی بنا به تجربه حس کردم سامتینگ رانگ ... یعنی یه جای قضیه میلنگه . خلاصه جریان کشید به جلسه دوم و ما هم گفتیم آقا ما باید تو یه جای غیر رسمی  چند جلسه حرف بزنیم تا آشنا بشیم . اونا هم قبول کردن و ما هم با هم رفتیم بیرون

    

 .

دیدیم که ایی خانووم فقط و فقط یه شرطی داره و اونم ایه که باید منو ببری خارج . ما هم لج کردیم و گفتیم که ما میخوویم همینجو زندگی کنیم . حالو نا گفته نمونه که من توی همه دنیا شغلووم هس بجز تو ایران .

خلاصه من گفتم خب ما کارمون نمیشه . بعد از یی هفته خبر دادن که ایی خانوم گفته عیبی نداره . خارج رفتنه بیخیال شده . ولی میخاد بیاد باز صحبت کنه . ما هم گفتیم عیبی نداره .

آقا ایی اومد سوار ماشین ما شد . دیدیم که یی کاغذی در آورد که روش 20-30 تا سوال نوشته بود . هی یکی یکی سوال کرد . ما هم جواب دادیم

    

بعد گفت که من چند تا شرط دارم . ما هم گفتیم خب بفرموین...خانووم ترکمون .گفت اول که من خرجووم زیاده شوما میتونی از پسش بر بیووی ؟ من جواب ندادم . گفتم خب زیاد مثلا چجوری؟ گفت من هر چی خواسم باید برام بخری . بازم جواب ندادم . گفت باید سالی دو بار منه ببری سفر خارجی . گفتم خب . گفت باید یه ماشین برام بخری و هر دو سال عوضش کنی . گفتم خب . گفت من باید توی مهمونیا آزاد باشم که هر لباس لختی خواسم ببوشم . کفتم خب . بعد گفت و از همه مهمتر تو اختلافووی خانوادگی حق نداری طرف خانوادته بیگیری .بعد گفت من دوس ندارم در مورد مهریه شما رو حرف خانوادم حرف بزنی چون دوس ندارم روی این چیزا بحث بشه . یی مشتی شرطویی تخمی تخیلی دیگه هم کرد که باز من چیزی نگفتم .

     

بعد گفت شما قبول داری . منم گفتم البته که قبول دارم . من حرفی ندارم . خلاصه خیلی هم زورووم گرفته بود . بعد گفت خب من به مامان و بابام میگم که شما شرایطمو قبول کردید . شما شرطی ندارین . منم  گفتم نه .

راسیاتش من یی شگرد خوبی واسی دخترووی ایرانی دارم که هر وقت بخام بپرونموشن که ناراحتم نشن بکار میگیرم . دخترووی ایرانی از دو تا چیز خیلی بدوشون میاد . یکی ایکه بگی من به خانوادم وابسته هستم و بدون اجازه بابام و مامانوم خواهر برادرام آب نمیخورم . یکی هم ایکه بگی من آدم تعصبی هستم و دوست ندارم زنووم با لباس لختی بگرده و بدون چادر و روسری باشه . اگر پیله ترین دختر هم باشه خودش میپره . آقا ما هم گفتیم فقط همین دو تا شرط رو داریم

     

. .. ولی این دفعه ایی شگردو کارساز نشد و نگرفت .... حالو بقیه اشو تو پست بعدی میگم

بگذر

                       خر گچی

زمان : نمیدونم یا 29 اسفند1365 یا 1فروردین 1366 حالو کاری نداریم .

بد جوری گرفتار شده بودم . سن و سالی هم ندوشتم ولی هر روز تعطیل ایی گرفتاری ره دوشتم . تا یاد روز جمعه یا تعطیلی میوفتادم تن و بدونووم میلرزید . دلووم میخاس جمعه ها هم تو همو مدرسه رختخواب ببرم و بخابم .

به دلووم مونده بود که یه روز جمعه فیلم سینمایی که اوو موقع همیشه هم تکراری بود رو ببینم . چون بابای ما آدم سفت و سختی بود . عقیده دوشت که بچه باید تو زندگی زحمت بکشه تا فردووی روزگار قدر عافیت رو بدونه . میگفت اگه بچه راحت همه چی گیرش بیاد بعدا که بزرگ شد قدر نمیدونه و زود معتاد میشه . نمیدونم از کجو به ایی نتیجه رسیده بود .

خلاصه واسه ایکه ما هم معتاد نشیم هر روز منه بیچاره و بدبختو ور میداشت و می برد سر ساختمون و کنار دست عمله و بنا ها میکشیدمون زیر کار .عصر هم خرد و خسته مثل گربه خاک آلود میومدیم خونه و تازه باید می شنستیم سر درس .

از شما چه بنهوون که دو سه تا دختر تو کوچمون هم از ما خوششون میومد .منم ایقد سعی میکردم که اونا یه دفعه با ایی لباس گچی و خاکی ما رو نبینن . دو سه تا از بچووی کوچمونم فهمیده بودن و زورشون گرفته بود چون دخترا محلشون نمیذاشتن . چون من هم درسووم خوب بود هم ماشالو الله اکبر خوش تیب بودم و خلاصه سالار کوچه بودم .

تو کوچه های بن بست معمولا دو سه تا آدم بی معنی و فضول هستن که هر ساعت یی انگلکی به همه میدن . ما هم دوشتیم . اینا گفته بودن که باید سر کوچه یی زنجیری نسب کنین که ماشین اضافی نیاد . بگدریم ...

 

آقا یه عصری بود که روز آخر سال هم بود . همو روزو هم تعطیل بود و ما هم طبق معمول رفته بودیم سر ساختمون و عصر هم قرار بود سال تحویل بشه . همه لباسامونم خاکی و گچی بود . وقتی اومدیم داخل کوچه خدا حدا میکردم که زنجیر سر کوچه باز باشه که من مجبور نباشم از ماشین بابام بیاده بشم و بازش کنم . ولی آقا هم زنجیرو بسه بود هم ایکه همه بچووی کوچه اعم ار دختر و بسر ته کوچه ایستاده بودن.

بابام هم که تا من زنجیرو رو باز کردم گاز داد و رفت ... آقا من سروومه انداختم زیر و دویدم بطرف خونه . ولی ایی ننه سگووی بوو سگا همشون با هم دست زدن و به ما گفتن : هووی هووی خر گچی .. هووی هووی خر گچی . یعنی ما از ایی خرووی هسیم که باهاش گچ حمل میکنن .

باورتون نمیشه اومدم تو خونه نشسم گریه کردم . بزرگم بودما . خیلی دلووم شکست . دنیا تو سرووم خراب شد . دلووم نمیخاس از خونه برم بیرون . او سال اوو عیدو برام زشتترین نوروز بود . حتی ایی توله سگ دخترا هم دیگه محل ما نمیذوشتن.

دیگه تو کوچه هم نمیرفتم واسه فوتبال بازی . مادرووم گفت چطو شده تو که کوچه رو ول نمیکردی . دیگه نمیری بازی ؟ منم جریان اوو روزو ره بهش گفتم . آقا شب که بابام اومد یی جرو دعووی شد . مامانووم میگفت بچی بدبختوومه میبری عملگی بعد بچا مسخرش کردن . خب ایم غروور داره . بچی بزرگ نشسه زار زار داره گریه میکنه .... الهی  بیمیرم 

بابام صدام کرد و گفت بچه تو حالو نمیفهمی ... بیزار یی روزی میرسه تو به همه جو میرسی ... بعد همه اینووی که بهت گفتن خر گچی و مسخرت کردن میان التماست میکنن واسی چندغاز حقوق . او موقع من گفتم  بازم داره چرت میگه میخاد دل منه خوشال کنه .

گذشت و گذشت .. ما هم از اوو محله رفتیم و دیگه هم با بچووی او کوچه رابطه صمیمی ندوشتیم . در حد یی سلام و علیکی فقط . ما هم از دانشگاه که اومدیم  یه شرکتی زدیم و دست بر قضا خیلی هم موفق شدیم. تا ایکه یکی یکی همو بچه های محله میومدن و التماس میکردن واسه کار . 

تصمیم دوشتم حسابی تحقیرشون کنم و مجبورشون کنم ماشینمو بشورن و برام در باز کنن و خلاصه حالشونو بگیرم . جتی یکی از دخترای محل که اومده بود واسه منشیگری رو میخاسم وادارم که کارای ترو تمیز کردن هم بکنه ....

ولی یه چیزی توی دلم میگفت نه .... نکن .... ببخششون و بهشون احترام بذار .  

 

ته دیگ پست : بعلت تقاضا های دوستان که از فضولی دارن رنج میکشن ... پست بعدی ره در مورد خواسگارها مینویسم . حالوفعلا ایره بخونین ...




استقبال گرم

          قوم الظالمین

 آقا ایی دفه بیلیط ما خیلی مسخره بود .  کلا از ایی سفرو خوشوم نیومد . اولا که تو لندن علاف شدم . چون بیلیطووم اوکی نشده بود و مجبو شدم برم تو شهر . منم از لندن خیلی بدووم میاد .خلاصه یی شب مجبور شدیم جل بیشیم سر یکی از رفیقامون . توی بحرین هم باز همیطور . 

خلاصه آقا تو هواپیما هم یی مرد وراجی  مخ ماره تیلیت کرد . ایقد ور زد که سرووم میخاس بوپوکه . ازووم سوال کرد شومو شغلت چیچیه ؟ منم الکی گفتم تو خارج شوفر تاکسی هستم . اوهم دید ما یی آدم بیسوادی هسیم بنا کرد به خشت موشتن . او دیگه دس ماره از پشت بسسه بود . میگفت که استاد دانشگاه تو آمریکا هس . میگفت الکترونیک درس میده . ولی اسم او دانشگاهی رو که میگفت من میشناختم که اصلا الکترونیک نداره . گفتم بیزار یی کمی بیزارمش سر کار . شروع کردم باهاش حرفووی علمی زدن . خلاصه همش میگفت حیف شما که ادامه تحصیل ندادی و اقلا یی دیپلمی نگرفتی . بگذریم ..

آقا وقتی اومدیم تو فرودگاه دیدیم خدا بده برکت ... هر چی قوم و خویش(قوم و خرس) دوشتیم هجوم اورده تو فرودگاه . نمیدونم کی خبرشون کرده بود ولی مث ایکه چون عصر جمعه بوده و همه تو یی مسجدی نزدیک فرودگاه تو یه مجلس ختمی بودن از همو راه اومده بودن فرودگاه که هم یی تفریجی بشه هم یی منتی هم سر ما گذوشته باشن .

من شخصا خیلی بدووم میاد تو مسافرت ساک و چمدون همرام باشه ولی دیگه مجبورا دوتا ساک و دوتا کیف دستی همرام بود . خلاصه آقا همه اومدن صورت ماره ماچ و موچ کردن ( البته فقط مردا و پیره زنا ) . بعد هم ساک و چمدونای ماره گرفتن و بردن . منم میخاسم برم با همو مردیکه که خشت میمالید خداحافظی کنم . او هم گفت باید شماره تلفنت بدی و خلاصه یی ربع ساعتی ماره معطل کرد . بعد که اومدم دیدیم ای دل غافل که بدبخت شدم . همه رفته بودن و ساک منم برده بودن . حالو پول هم ندوشتم . چون کیف پولمم تو ساک دستی ام بود .

فقط یه یه دلاری دوشتم که ته جیبوم بود . قبل از ایکه بفهمم همه رفتن یی پیره زن گدووی اومد و پیله شد که ننه یی کمکی به من بکن یتیم دارم . منم چون جلو چندتو دختر خوشکل بود و همشون دوشتن منه نیگا میکردن دست کردم و همو یه دلاریو ره دادمش . بهشم گفتم ننه ای یه دلاری هسا .. هزار تومن میرزه . نکنه گولت بزنن . گفت نه ننه نترس . هر روز صبح همی صرافووی چهارووی زند نرخ دلاره از من میپرسن .

خلاصه پای پیاده راه افتادم تا اومدم لب خیابون . با هزار بدبختی جلوو یی تاکسی باره گرفتیم و با بدبختی اومدیم در خونه پول کرفتیم و دادیمش . جالب بود که همه از دس من عصبانی بودن . همه غرو لند میکردن . میگفتن ما تو خونه متوجه شدیم تو با هیچکس نیومدی . گفتم خب چرو بعد نیومدین دنبالوم ؟ گفتن همه خیال کردن تو خودت یواشکی جیم شدی بری پیش دوس و رفیقات چون از ایی سبک بازیا همیشه از تو بر میاد .

خلاصه همیشه ساک و کیف ما زودتر از خودمون سوار ماشین میشن .

 

 

 

سفر به ایران

  شرمنده و ایی پستو خیلی قدیمیه . ولی چون دوشتم میرفتم ایران > گفتم بیزارمش شاید بالاخره بدر بخوره .

                      قرص قوه

.... فردو دارم خیر سرووم میرم  ایران . از یی جهتی خوشالم که میرم دوسا و رفیقا و همسایا و ننه و دویی و ... میبینم . ولی از یی جهتی دیگه مصیبته .

                                   

من هر وقت میخام برم به هیچ کس نمیگم . خیلی زور بزنه فقط به مادرووم . که اوهم واسی یی شهری بسه . نیم ساعت بعدش هر چی خواهر و برادر و دوس و رفیق و خاله و عمه و .. شروع میکنن به زنگ زدن و بعد از احوالپرسی سفارشاتشونه میدن .

همشون خیال میکنن ما اینجو یه بیلی رو دوشمونه و یه تاکسی بار هم سواریم و با بیل میزنیم زیر شلوار و پیرهن و دامن و عطر و ادکن و عینک ... بار میکنیم و همش هم مفت خرسکی .

تازه پشت سرووم هم حرف در آورده بودن که خب مگه چیچی برامون آورده؟ یه لباس ۶۰ دلاری با یه شلوار لیوایز ۴۰ دلاری با یه کیف ۶۵ دلاری .. خب ایی همش میشه ۱۶۵ دلار . ۱۶۵ دلارم یعنی ۱۶۵ تومن خودشون . آقا منم خیلی زوروم گرفت براشون پیغووم فرسادم گفتم :اوهووی خانوم ترکمون اولا ۱۶۵ دلار یعنی ۱۶۵ هزار تومن  دوما اگه خیلی خودت و اوو شوووهر مفو تفوت ادعاتون میشه بیوین اینجو ۵ دلارشو پس انداز کنین .  

 

یکیشون عینک ریبن بادی گارد که ۵۰۰دلاره میخاد . یه بچه اش پی اس پی که ۲۲۰دلاره میخاد . یکیشون دامن مارک مورانو میخاد ۳۵۰ دلار ... تازه اینا واسه خودشونه .میگم عزیزم من خودم از ایی چیزوی که میگین ندارم و واسی خودم هم نمیخرم

.تازه  مادر شوورای همشونم که زانو درد دارن و قرص زانو میخان . من نمیدونم تو ایران زناشون مث زضازاده وزنه بردارن که همشون کمر درد و زانو درد دارن؟ حالو من نمیدونم هی میگن ایران فلان و بیسار خب اسم ایی مارک لباسا رو از کجا یاد میگیرن؟ . واااای از لوازم آرایشی . همشون بی قید و شرط دیگه کرم پودر سفید کننده که حتما میخان .همشونم میگن آب رسان باشه . آخر نفهمیدیم آب رسان یعنی چی .خب خبر مرگتون از روز اول ایقد آرایش نکنین که صورتاتون عین گوز کلاغک ایقد خراب شه . نمیفهمن که همه زنوی غربی از خداشونه یه کم پوستشون تیره باشه و میرن پول میدن که تیره بشن .

از همه بدتر یه مصیبت جدیدی تازه اتفاق افتاده . تازگیا چند تا از مردووی جا افتاده و حاجی و مومن هم هسن زنگ زدن و بعد از کلی چاق سلامتی با صدووی آهسته که دور بریاشون نفهمن میگن والو الهی خیر ببینی : چند تا قرص قوه بیار واسه یه آدم آبرو دار میخویم . انگار یه مکه با دست خودت خریدی .

 زندگیشون داره از هم میپاشه . بعد از کلی پرس جو فهمیدم آقو منظورش قرص وایاگرا هست . و تازه فهمیدم واسه خودشونم میخان . عامو ایی ایرانیا چه چیزووی بلدن و ما نمیدونسیم .

اعلامیه :

با عرض سلام و تشکر از کلیه دوستان و آشنایان که از راه دور و نزدیک . بوسیله تلفن و ایمیل و اگهی روزنامه ما را شرمنده کردن . عرض کنم که بنده ایران نبودم . همی دور و حوالی مسافرت کاری بودم . چون باید حسابی آماده میشدم . هفته دیگه دارم میرم ایران . باید دست و پامه جمع میکردم . ( رسیدگی به امور بچه آهو ها و .....) .

ضمنا هم کامپیوترم خراب بود هم ایکه اینترنتم تموم شده بود و چون یه خورده گدا تشریف داریم دیگه نمیصرفید برم واسی یه سال تمدیدش کنم . تازه اومدم خونه . ایم با اینترنت خونه دوستام هس . ایشاللو ایران باز مینویسم . فعلا خدافظ

حیفش ... شیشصتو عکس از نیویورک و آقووی دکتر دوشتم که بلد نیسم بیزارم رو وبلاگ . اگه تونستم براتون میزارم

 

با حیوانات مهربون باشید

           جک و جونوورای خوشبخت سرزمین من

....امروز صبح با خیال راحت اومدم که کفشامه بکنم پام . دیدم آقا یی چیزی تو کفشووم داره مور مور میکنه . خیال کردم ماری عقربی .رتیلی سوسماری چیزی باشه ... خلاصه از ترس زهره ترکمومون شدم . پامه کشیدم بیرون دیدم یی مارمولکی اومد بیرون و فرار کرد . از زووره دلووم میخاسم برم دنبالش با دمپویی ایقد بزنم روش که جون از ماتحتش مسافر بشه که یادووم افتاد ایی کارو اینجو خیلی زشته . تازه اگرم یی آدم فروشی ببینه که یی کله پوکی (مارمولک) رو کشتیم و بره خبر بده که دیگه وامصیبت میشه .

یادووم افتاد به اوو دورانی که خودمون بچه بودیم تو شیراز . چقدر خوب بود . هرجونوری ره که میخاسیم اذیت میکردیم و هیچ کسی هم چیزی بهمون نمیگفت .

یادومه هر سگ زبون بسسه ای که تو کوچه رد میشد بلافاصله همه بچه ها سنگ ورمیدوشتن ومیزدنش .یا یه حلب خالی میبستن به گردنش که وقتی فرار میکنه صدا بده و بیشتر بترسه . میگفتن ایی نجسه . خوده سگا هم دیگه وارد شده بودن و تا بچه ها رو میدیدن از یه گوشه فرار میکردن .

گربه ها هم بی نصیب نبودن . ما که هر گربه ای میدیدم و میگرفتیم اول سیبیلشو میزدیم . سیبیل گربه ره که بزنی بیچاره نمیتونه مسیرشه تشخیص بده و رو دیوار نمیتونه راه بره . ایقد به در و دیوار میخوره که مییره . موش هم نمیتونه بیگیره . بعضی وقتا هم قیر از کناره های آسفالت پشت بوم میکندیم و میریختیم توی پوست گردو و ۴ تا پای گربه رو میکردیم تو پوست گردو . این دیگه نمیتونست راه بره و رو زمین لیز میخورد . خیلی خنده دار بود . خلاصه بیچاره میشد و از خستگی میفتاد رو زمین و ولو میشد .خیلی که میخاستیم احترامش بزاریم گربه کونکش میکردیم . یعنی دومبشه میگرفتیم و دور سرمون میچرخوندیمش بعد میذاشتیمش زمین . این تا مدتی نمیدونست از کدوم طرف باید فرار کنه . به آدمایی هم که دست و پاشونو گم میکنن میگن گربه کونک شده . یه پسری هم بود بنام مسعود پم پم . بخاطر ایکه همیشه  بجای و نهار و شام  کیک پم پم میخورد . ایی هم از گربه خیلی بدش میومد . گربه هارو میگرفت و با طناب دار میزد . آخرشم زد پسر عمو خودشه کشت و دارش زدن .

 

یه پرنده ای بود که بهش میگفتن کلاغ سوزئک ( سبزک) که بعدا فهمیدیم سبزه قبا هست . قدیمیا گفته بودن که  روز عاشورا ایی پرنده رفته به لشکر یزید گفته که امام حسین از کدوم مسیر رفته .. نمیدونم یادووم نیست یه چیزی تو همین مایه ها .. خلاصه هر جا ایی پرنده خوشکل و زیبا رو میدیدم دست میکردیم به سنگ و میزدیمش . میگفتن صواب داره .

مارمولکای کوچیکی بود که تو بیابون و زمینای کشاورزی بودن و خیلی تند میدویید . میگفتن اینم زن امام حسن بوده و بعد ازایکه امام حسن رو مسموم کرده به نفرین خدا گرفتار شده و بصورت مارمولک در اومده . اونا رو هم هر جا میدیدم با هزار زحمت و مکافات با سنگ میکشتیم .

خرگوش هم که میگفتم ایی زن یه پیغمبری بوده که بهش خیانت کرده و رفته با مردای دیگه و اون پیغمبر هم نفرینش کرده و بصورت خرگوش در اومده  خداره شکر تو ایران خرگوش زیاد دم دستمون نبود وگرنه باید از صبح تا شب  اونا رو هم توی لیستمون اضافه میکردیم .

از همه بدتر اما مورچه زرد بود که میگفتن اگه سوراخ مورچه زرد رو دیدی حتما باید توی سوراخ مورچه ها بشاشی . چون اینا لشکر یزید بودن و کافرن . نمیدونم  چرا باید روشون میشاشیدیم ؟

واااای اگر موش میگرفتیم . ایقد ایی بدبخته میزدیم که جونش در بره . بعدم دمبشه میبستیم به یی بندی و میچرخوندیمش . بعد هم تو یه سرنگی بنرین میکردیم و تو بدنش تزریق میکردیم و بعد آتیشش میزدیم  تا منفجر بشه .

راسی شما هم اگر از ایی هنرا داشتین برام بنویسین

 

مدرسه جبیب ابن مظاهر ( زینت پلویی)

بقیه  لنگه کفش کهنه :

....تغریبا همه کلاسها آماده شده بود واسه تزیین کلاس بچه ها به گروههای ۳ تا ۵ نفری تقسیم شدن . هر گروهی یه مسیولیت داشت . یه گروه کارشون از حفظ کردن دکلمه و ایی چرت و پرتها بود و یه گروه مسئول تهیه شیرینی و آبنبات شد . یه گروه قرار شد روزنامه دیواری و عکس و ایی اوضووی اللا ( اوضووی ال یعنی اوضاع و احوال مسخره) درست کنه . یی چندتو فلکزده و مفی تفی هم شدن گروه سرود . از اونجایی که ناظم هیز ما هم به هر بهونه ای میخاس با ننه جعفر تلفن بزنه و اتفاقا مدتی ما آتو دسسش نداده بودیم  آخر از همه گروه ما رو کشید کنار و چون میدونس مامان جعفر خوش سلیقه هست و دست و دلباز ... گفت تزیینات کلاس بعهده شما باشه . به جعفر  هم گفت : حتما از سلیفه مادرت استفاده کن . 

خلاصه جعفر بمن گفت خب چکار کنیم ؟؟؟ گفتم حق نداری به مامانت بیگی . صبر کن تا یه فکری بکنیم . باید یی مشتی بادبادک و کاغذ رنگی بخریم . ولی منکه عمرا پول واسه ایی اشغالا بدم . رفتیم توی رودخونه خشک و زیر پل نشستیم و فکر کردیم . زیر پل رودخونه خشک همیشه محل جلسه های ما بود . تا اینکه یه فکری بنظرمون رسید ...

حسین یه خاله مسنی داشت که توی بهزیستی کار میکرد . نمیدونم الانم اینجوری باشه یا نه . اما بهزیستی وسایل جلوگیری از حاملگی رو مجانی در اختیار خانواده ها میذاشت . خاله حسین هم مسیول اونجا بود . در ضمن همیشه توی خوشون یه مقداری از این وسایل رو نگه میداشت واسه همسایه ها که لازم داشتن . عصر رفتیم در خونه خاله حسین . که خدارو شکر خودش خونه نبود اما یه پسر دل و دیوونه دوشت که در رو باز کرد . حسین هم رفت داخل و ۵ بسته کاندوم آورد ( با عرض معذرت از همه شرمنده) . خلاصه ما هم اومدیم تو مدرسه و بعد از ساعت کلاس همه اونا رو باد کردیم و با ماژیک رنگی رنگیشون کردیم و به سقف کلاس آویزوون کردیم . فردا صبح که همه اومدن نه هیچ دبیری نه هیچ دانش آموزی تا چند روز نفهمید که این چییه . و همه تعجب میکردن که بادبادکای به این بزرگی رو ما از کجا آوردیم ( اون موقعها جوونا چشم و گوششون مث الان باز نبود ) . تنها کسی که زود فهمید دبیر تعلیمات دینیمون بود که یه پیرمرد با عینک ته استکانی بود . اما فقط نیگاهشون میکرد و میخندید . به کسی هم چیزی نگفت .

... خلاصه کلاس ما از همه لحاظ بهترین و قشنگتیرن بود . حسین گفت بهتره اگه میخایم کلاس رو به گند بکشیم حالا بکنیم که دهه فجره که مدیر و ناظما خیلی خیلی زورشون بگیره و حالشون گرفته بشه . گفتم باشه . رفتیم توی  رودخونه و ناگهان یه لنگه کفش زنونه از ایی پاشنه بلندا که از لاستیک فشرده هست رو پیدا کردیم .

زنگ اخر روز پنجشنبه بود و فرداش جمعه بود . توی کلاس از این بخاریهای دیواری داشتیم . کفش رو درست کنار شمعک بخاری بستم و اومدم بیرون در کلاس رو هم بستم .

صبح شنبه وفتی زنگ خورد و بچه ها در کلاس رو باز کردن ...... همه جا سیاه سیاه و پر از دوده بود . پلاستیک کفش آب شده بود و روی زمین جاری شده بود و همه کلاس و نیمکتها سیاه شده بودن . بادبادکها و تزیینات هم همه سیاه شده بودن .....

آقای مستشاری و رعنایی هر روز میومدن و میگفتن ما خودمون میدونیم کار کیه . ولی میخایم خودش بیاد بگه . اگه خودش بگه کاریش نداریم . سید جعفر احمق میگفت بهتره بریم بگیم تا کاریمون نداشته باشن . مجبور شدیم بردیمش توی رودخونه و یه کتکیش زدیم تا نره بگه .

تا مدتها توی حیاط مدزسه که راه میرفتیم  آقای مستشاری میومد جلوموون و زوول میزد توی چیشای ما سه نفر و به یه آدمای دیگه میگفت : نمیذارم قسر در برن . کسی نتونسته توی مدرسه من کلاس رو آتیش بزنه و در بره . درست عین سریال هزار دستان که اون مفتش میومد جلو رضا میر شکار و حرفایی طعنه آمیز میزد . و میدونست که قاتله اما مدرک نداشت . ....

 

 

 

دبیرستان زینت پلویی

این قسمت : لنگه کفش کهنه

اون موقا پول ارزش دوشت . ولی ۵ تومن همو روزا هم باز پول کمی بود . واسی من که بابام دستش به جیبش قهر بود خب ارزش دوشت . قرار بود هفته ای ۵۰ تومن بده . ولی عامو مگه میداد؟؟؟؟ اول که هزارتا حمالی جور واجور از جوون منه بدبخت میکشید . ماشینه باید میشستم ( اوهم ایی ماشینی که انگار تاس کباب سگ) . باغچه رو باید تمیز و میکردم ( باغچه ای که فقط دوتا نخ شمعدونی انگار ... توش بود . حوض رو باید خالی میکردم ( حوضی که فقط دوتا ماهی جوبی سیاه زشت و کفراتی بیشتر نداشت ... 

 خلاصه عین کوزت تو بینوایان باید کار میکردم تا ۵۰ تومنه بیگیرم . تازه او هم نه همی هفته ها . در ماه شاید یی هفته اش موفق میشدم . صبج که به بابامون میگفتیم پول  میگفت : لا اله لا الله ... بچه تو نمیفهمی آدم صبح اول صبح نباید اسم پول بیاره  تا شب دشتووم کور میشه؟ ظهر با احتیاط میگفتیم اگه میشه ایی هفتگی ماره بدین . ایی دفعه دیگه رو میکرد به مادرووم میگفت : زن چرو تربیت به بچات یاد نمیدی ؟؟؟چرو نمیگی باباتون ظهر خسته و کوفته اومده میخاد نهار بخوره  اسم پول جلویش  نیارین  لقمه تو گلوش میپیچه و بی بابا میشین و یتییم میوفتین زیر دست  مردم . شب دیگه نمیخاس بیگیم که پول .. چون خودش شروع میکرد میگفت هر شبی قبل از خواب اسم پول میارن  تا صبج خواب اله وله  میبینم . خب منم آدم چس چربی بودم دیگه بهش نمیگفتم ولی یی جاهایی با چرچیل بازی جزززشو در میاوردم . بگذریم ..

اوو سال دیگه خیلی سابقمون توی مدرسه خراب شده بود مخصوصا که یه زنگ راحتی یه خر نون خشکی  دم در مدرسه بود و صابشم رفته بود در یی خونه ای نون خشک بگیره . آقا ما هم طناب خره گرفتیم و بزوور کشیدیمش تو حیاط مدرسه . بعد هم به سید جعفر گفتم برو وارونه سوار خر بشو . خلاصه همی بچه دور ایی خر بیچاره هوو میزدن و آقووی رعنایی هم از پشت بلندگو فحش خار و مادر به من و حسین و جعفر میداد . خیلی التماس کردیم که به مامان جعفر زنگ نزنه چون از این جور کارای چیپ که میکردیم خودمونم جلویش حجالت میکشیدیم . خلاصه اول میخاسن بکشوننش مدرسه ولی خیلی التماس کردیم و گفتیم به باباهای خودمون زنگ بزن ولی به مادر جعفر زنگ نزن . خلاصه بخیر گذشت .

آهاا دوشتم میگفتم که اوو سال قبل از دهه فجر قرار شد از هر دانش آموزی ۵ تومن مگیرن واسه ایکه کلاس رو رنگ بزنن . جعفر و حسین گفتن چکار کنیم ؟ من گفتم اینا دروغ میگن . میخان با ایی پول ما برن کیک و چایی و نسکافه بخرن و گردنشون کلفت بشه و خودمونه بزنن . منکه اگه سرووم بره باج نمیدم . جعفر گفت میخووی من مال سه تامونه بدم ؟ گفتم کره بز نقل پولش نیس  بخاطر ایه که واسی ما افت داره که از همی حالو تو جامعه توسریخور بار بیویم .در ضمن به ایی مامانتم میگی زرتی دست نکنه پول بده  بیزاره مشکل خودمونه خودمون حل کنیم .

خلاصه همه پول دادن ما ندادیم .تاایکه یی روزی آقووی رعنایی اومد سر کلاس و به یی بچی که مبسر بود گفت همه پول دادن؟؟؟ گفت فقط ایی ۳تا پول ندادن . آقووی رعنایی هم گفت بیوین بیرون . ما هم اومدیم . آقا جلو همه گفت ایی ۳ نفر دانش آموز مایه خفت و خاری و سرشکستگی ایی مدرسه هستن . هر روز از کمیته زنگ میزنن و از اینا شکایت میکنن . با ایکه اسمشونه به کمیته عوضی گفتن ولی من میدونم خوده نره الاغشون هستن . بدبختا اگه ندوشتین یی حرفی . شما که دستوون بدهنتون میرسه . خلاصه به یکی از بچا گفت و انوم اومد از تو جیبمون در آورد ...

شکست روحی بزرگی خردیم . خیلی زورووم گرفت . جعفر و حسین گفتن چیکار کنیم ؟ گفتم صبر کنین . بیزارین اینجاره رنگ بکنن . من دانم ایی کلاس .

بقیه داره ..

ته دیگ :شرمنده اگه چند روز نبودم . شدید مریض بودم . چون وزن کم کرده بودم سیستم دفاعی بدنوم پایین اومده بود و سرمای شدید خوردم . و ایی یعنی فاجعه ... چون توی این مرحله سرماخوردیگی یعنی دیگه تمام ..  ولی عیبی نداره هرچی خیره پیش میاد  

دبیرستان حبیب ابن مظاهر ( زینت پلویی)

       فاضلاب آورزش و پرورش شیراز ۳

...اونایی که محل این دبیرستان بلدن >میدونن که پشت ایی مدرسه یی رودخونه خشکی هست . همو رودخونه معروف شیراز که وسط شهر رد میشه . اونجو پاتوق ما سه نفر بود . زنگووی راحت از دیوار میپریدیم تو رودخونه و اونجا میگشتیم . بیشتر موقعها با توله سگا بازی میکردیم . یا اینکه معتادا رو با سنگ میزدیم و فرارمیکردیم . ولی بیشترین جاذبه ایی رودخونه ایی بود که همیشه یه چیزایی عجیب و غریبی توش پیدا میش. هر کس هر چیزی رو که میخاس از شررش راحت بشه و نمیخاس کسی بفهمه میانداخت اونجو  .. اون موقعها بیشتر میشد عکسها و اعلامیه ای سیاسی که مردم توی اطاق بچه هاشون پیدا میکردن و یا بعضی وقتا چیزای خصوصی که مردا یا زنا نمیخاسن شوهراشو یا زناشون ببینن مث دسته گلهایی که دوست دختراشون بهشون میدادن و یا حتی نوزادان ناخواسته .. پیدا میشد .

یه روز داشتیم توی رودخونه خشک پرسه میزدیم که دیدیم دو تا کارتن بزرگ که سرش بسته بود و چند تا سنگ هم گذاشته بودن روش اونجان . دویدم و سرشو باز کردیم دیدیم یی مشتی کاغذی توی یه پلاستیک سیاهی هست . اول خوشحال شدیم >گفتیم شاید پوله و یه آدمایی دزدیدن و گذاشتن اونجا ولی بازش که کردیم دیدیم  وااااای اقا پر از عکسای عروسیه . عروسیای مختلف . اون موقعها خیلی رسم نبود که عروسیهای مختلط بگیرن . اصلا عروسی فقط توی خونه میشد مختلط باشه . تازه اگرم کمیته میفهمید که توی خونه عروسی گرفتی که مکافات بود .

 

خلاصه ما زود کارتنا رو که خیلیم سنگین بود ورداشتیم و بردیم توی پارک . دیگه او روز مدرسه هم نرفتیم . عکسا رو تقسیم کردیم . بعد از یه مشت کتکاری و زور ورزی  بالاخره به توافق رسیدیم که همه بطور مساوی  عکسای دخترای تکی و عروس داماد و خانوادگی رو  تقسیم کنیم . سید جعفر خاک برسر بیشتر عکس میزهای غذا رو وردوشت . 

منکه  عکسای تکی رو جدا کردم و بقیه رو بردم خونه . اون موقع توی محله ما خیلی همسایه ها با هم جور بودن . عکسا رو که گذاشته بودم توی خونه . زنای همسایه هر روز میومدن پیش مادروم و هم تعریف میکردن هم عکسا رو نیگاه میکردن و نظر میدادن . همشونم خیلی التماس میکردن که چندتا از عکسا رو بهشون بدیم . خلاصه ما هم به همسایه هایی که هر از گاهی میومدن کمک مادروم با هزار التماس ۲ تا عکس (اونم نه خوشکلاش) بهشون میدادیم . بعضیاشونم میومدن گله میکردن که چرا از ایی عکسا به فلانی دادین و به ما ندادین . جالب این بود که به هر کدومشون از این عکسا میدادیم اونا هم واسی جبران ظهرها یه کاسه آش رشته >آش ماست > نارنج درخت خونشون > سبزی خوردن باغچه شون > خرمای بوشهر> کشک > سفیدآب> گندم برشته ... میاوردن ( حالو عکسووی عروسی مردما).

 

روزی ۱۰ تا از عکسای تکی رو میذاشتیم لای کلاسورمون و به بچها نشون میدادیم . قرار شد هر عکسی رو ۱۵ > ۱۰ و ۵ تومن بفروشیم . عکسایی که دختراش خوشکل بود ۱۵ و عکسای معمولی ۱۰ تومن و عکسای ادمای ادبار و فلکزده رو ۵ تومن . استفبال خوبی شد . منکه روز دوم همه عکسامو فروختم . البته چندتاشو هم واسه خودم نگه دوشتم . یه ۴۰۰ تومنی کاسب شدم . حسین و جعفر هم تغریبا تموم کرده بودن . عکسا دست بدست خرید و فروش میشد . فیمتشم تا ۲۵ تومن هم رسیده بود . ۰ اون موقع اصلا تلوزیون خارجی و فیلم ... نبودا) .

تا اینکه یه روز توی حیاط مدرسه ۶-۷ نفر از بچه ها دعوای سختی کردن و سر یکی از بچا شکسته شد و دماغ و چک و پوز چندتاشونم خرد و خمیر شده بود . که فهمیدیم سر معامله همین عکسا بوده . من همون موقع به حسین و جعفر گفتم  بچا بدبخت شدیم . اگه بردنمون دفتر اصلا زیر بار نرید . اومدن دنبالمون و آقا ی مستشاری و آقای رعنایی مدیرامون خیلی ناراحت بودن . تا رفتم تو مستشاری یه کشیده زد تو گوش جعفر و یکی هم به حسین . همون موقع فهمیدم ترسید منو بزنه . هر چی  گفت این عکسا رو از کجا آوردین ما سه نفر هم بکلی منکر شدیم که تا بحال این عکسا رو دیدیمم . تا چند روز ۵۰ تا دانش آموزو میاورد وهمه میگفتن که از ما عکس خریدن ولی ما میگفتیم نه . بعد آقای رعنایی گفت خب پس پولشونو پس بدین کاریتون ندارم . ولی ما زیر بار نرفتیم که نرفتیم ....

از مدرسه به به بابام زنگ زده بودن و جریان عکسا رو گفته بودن . بابام هم یه دعوایی تو خونه راه انداخت و یه کتک هرفتی هم ماخوردیم و مادرم مجبور شد با هزار بدبختی عکسا رو توی محل جمع کنه .ما هم که نه اعتراف کردیم نه پول مردم رو پس دادیم  . تا اینکه مامان جعفر اومد و یه دسته پول گذاشت و به  مدیرمون گفت آفا هر کسی اومد و گفت این سه نفر ازشون پول گرفته > از این پول بهش بدین .

.... بعد ها فهمیدیم که یه مغازه عکاسی بوده که صاحبش بهایی بوده و مصادره اش کرده بودن . صاحبشم واسه اینکه این عکسا دست کمیته نیفته شبانه از مغازه عکسا رو برداشته بوده و انداخته بوده اونجا . ما هم کم کم بعضی از صاحباشونو پیدا کردیم و دادیمشون .  

 

 

دبیرستان حبیب ابن ماهر( زینت پلویی)

فاضلاب آموزش و پرورش شیراز ۲

انچه که گذشت: در قسمت قبل خوندیم که ... اصلا ولش کن خودتون برید بخونین . حوصله ندارم بنویسم . و اما بقیه ماجرا:

تو قسمت قبل در مورد ننه سید جعفر براتون گفتم . همونطوریکه گفتم ایی زن خیلی خوشکل و ناز و لوند بود . اصلا عین کارتون گربه های اشرافی بود که اووقتا اومد تو سینما بعد یی گربه سفیدی بود که ننه بچه گربه ها بود . دقیقا از نظر استیل و قیافه مث مرلین مونرو بود . منکه هنوز زنی به ایی زیبایی ندیدم . خدا رحمتش کنه چند سال پیش که هنوز ایران بودم شنیدم سرطان گرفته و بعد هم مرد. باور کنین ایقد ناراحت شدم که انگار یکی از نزدیکووی خودوم درور از جونشون مرده . بگذریم 

ولی برخلاف زنووی خوشکل دیگه که تا میفهمن یی کمی خوشکلی دارن زود بدجنس و خودخوا و پروقع میشن ایی زن خیلی مهربون و با معرفت بود .در عوض بابای جعفر خیلی بدجنس و بد فیافه و بد ذات بود . اصلا سلامش که میکردی زول میزد تو چیشووی آدم نیگاه میکرد بعد هم جواب نمیدادو میرفت . چیشاشم زاغ بود آدم از ترس میشاشید تو خودش( بلانسبت). 

 یه روز از قضا ما تو کلاس سرو صدا دادیم و ما سه نفر رو بردن دفتر . گفتن تا به ولییتوون نگین بیاد نمیذاریم برید سر کلاس .

منکه مجبور شدم به بابام گفتم و فردا صبح بابای من و بابای حسین اومدن تو دفتر . همی دبیرا و ناظم  و مدیر هم تو دفتر بودن . بابای منکه با صدای نتراشیده و نخراشیدش داشت در مورد گرونی و سیاست و چرت و پرت میگفت . بابای حسین هم که با لباس گچی و خاکی و ناخن های پر از سیمان نشسته بود . خلاصه قرار شد که تعهد بنویسن و تموم بشه . که یه دفعه دیدیم صدووی یه کفش زنونه تق تق کنون میاد و بعدشم یه بوی ادکلن گروونی که همه صداها بند اومد همه سرشون برگشت طرف در دفتر .

آقا بابای من که دوشت در مورد سیاست حرف میزد یی دفعه دیگه حرفش یادش رفت . بابای حسین هم یی لبخندی مث آدمووی ک... خل رو لبش اومد .و مدیر هم دستش رفت طرف زنگ و ۱۰ دقیقه زنگ اول رو زودتر زد . همه دبیرا هم یک از یک هیز تر بودن . اصلا جو دفتر شده بود عین وقتی داریوش رو صحنه میخاد شروع کنه به آواز خوندن . بعد یه چند ثانیه همه جا سکوت میشه .

ننه جعفر عین فرشته مهربون تو پینوکیو اومد جلو و سلام کرد و بابای منم که خیلی آدم خودشیرینکی هست خودشه انداخت جلو من گفتم بابا ایشون مادر جعفره . بابام انگار که دنیاره بهش داده باشن سلام علیک گرمی کرد و بمن گفت بچه چرو ایشونه دعوت نمیکنی خونه ؟؟؟؟ بابای حسین هم گفت بعله خانووم تشریف بیارین .. چه عیبی داره خانواده ها با هم آشنا باشن .و خلاصه .. مدیر هم اومد جلو همش از کره خر جعفر تعریف کرد و همی کاسه کوزه هاسر ما شکونده شد . همش به ننه جعفر میگفت ما میدونیم که این پسر خوبیه و نباید با این دوستای نا باب بگرده .

 

خلاصه قرارشد ما دونفر واسه یه هفته از کلاس محرووم بشیم ولی جعفر نکبت تشویق هم شد . باباهای ما هم رفتن . ولی مدیر و ناظم دوره ننه جعفر رو ول نمیکردن . اما ایی زن ایقد با معرفت بود که گفت ما رو هم ببخشن و گفت من خودم ضامن اینا میشم .خیلی خوب شد اما....

اما دیگه ما هر کاری میکردیم زود زنگ میزدن به مامان جعفر . پدر سوخته ها واسه اینکه لاس بزنن الکی به ما گیر میدادن . ولی اونم از اون زنای با اصالت و جدی بود . ما با جعفر شوخی ننه ای هم دوشتیم میگفتیم این مامانت کلید همه مشکلاته . مامانش خیلی به ما محبت میکرد و ما هم خیلی دوسش دوشتیم  . واسه همینم جعفر تونست خودشو بین ما جا کنه و کسی که هیچکسی تحویلش نمیگرفت تونست سری تو سرا در بیاره . بقیه داره... 

 

  

 

دبیرستان حبیب ابن مظاهر( زینت پلوئی)

                     فاضل آب آموزش و پرورش شیراز ۱

..اوو سالا واسی من دبیرستان قحطی شده بود . با ایکه معدلووم خوب بود ولی تو هیچ خراب شده ای ثبت ناموم نمیکردن . اول خودووم تصمیم دوشتم برم دبیرستانووی مشهور و خوب ولی از همشون نا امید شده بودم . تا ایکه بدبخت عاموم دیگه یی روز کارو زندگیشه ول کرد افتاد دنبال مدرسه واسی ما . با هزار بدبختی تو مدرسه حبیب ابن مظاهر که دوره شاه اسمش زینت بوده و موقوفه مرحوم زینت الملوک بوده و بخاطر ایکه ظهر تاسوعا و عاشورا توش پلو نذری میدادن . بهش میگفتن زینت پلویی . خلاصه اونجو ثبت نام کردیم .(درست پشت همین هتل پارس کنونی) 

 

از اونجووی که هر آدم از همی جو رونده ایی میومد تو اوو مدرسه > معروف شده بود به فاضلاب آموزش و پرورش . ولی من خودووم خیلی دوسش دوشتم . چون همیشه درش باز  بود و هر وقت میخاسی میرفتی و میومدی . البته منکه همیشه از رو دیواراش میپریدم ولی بعضی وقتا هم که میترسیدم خشتک شلوارووم پاره بشه راحت از در مدرسه میومدم بیرون .

 

با ایکه دوتا سریدار قلچماق و داهاتی هم دوشتیم ولی از روز اول بهش شرط کردم . گفتم آقووی زارع کاکو .. جلو هر کسی ره میخووی بیگیری بیگیر ولی من یکییوره معاف کن . من همی عمرووم کسی جلوومه نگرفته . ولی بخرجش نرفت که نرفت . تا ایکه یی روزی کشیدمش کنار بهش گفتم : آقووی زارع دو تا راه داری  اول ایکه بیزاری من ساعت ۲و نیم که مدرسه دخترونه سادات رفعیی و مهر آیین و بنت الهدی صدر تعطیل میشه برم بیرون و واسی همیشه با هم رفیق باشیم و نوکرتیم یا ایکه راه دوم که اول یی کتک مرگکیت بزنم و دوم یی کتک هرفتی و سوم دیگه ناقصت کنم و بعد بزاری من ساعت ۲ و نیم برم تو مسیر ایی ۳ تا مدرسه ؟ کدومش؟؟

اول خیال کرد شوخی میکنم و مسخره کرد . ولی عصر که شد من دم در ایستادم . بمن گفت بچه برو بیرون میخام دره مدرسه رو ببندم . منم گفتم نه آقووی زارع میخام اینجو آویزونت کنم > چون امروز نذاشتی برم تو خط . بیچاره یهو دید جدیه گفت آقا منکه حرفی ندارم ولی جلو بچه های دیگه نرو . رفتم جلو صورتشو ببسوم پرید عقب و گفت برو برو شر دوروس نکن . خلاصه ازش خداحافظی کردیم و رفتیم .

به مروور یه مشتی بچه دور من جمع شدن که البته یکیشون حسین بود که خیلی با هم صمیمی شدیم که باباش بساز و بفروش و معمار بود . پایه خوبی واسه همه چی بود . انگار که خدا واسه خودم ساخنه بودش . یعنی حرف که میزدم تا آخرشو میخوند . ولی یه پسر ی دیگه هم بود بنام سید جعفر .

این سید جعفر بچه جالبی بود . با ایکه از خانواده خیلی خیلی ثروتمند و با سوادی بود ولی خودش آدم چلومی بود . چلووم یعنی کت و کثیف و نا مرتب .  اون موقع بهترین ماشینی که میشد سوار بشی کادیلاک بود . 

یعنی خدای همه خیابونا و دخترا . جلو مریم مقدس ترمز میزدی عیسی رو ول میکرد وسط خیابون و میومد سوار میشد . اون باباش واسش یه کادیلاک خریده بود . با ایکه هنوز گواهینامه نداشت . ولی این خاک بر سر رفته بود یه موتور گازی از سوفوره محلشون خریده بود به پول اوو روزا گمونوم ۵۰۰ تومن . از ایی موتورووی که یی خورجین کثیف زشتی پشتشه و خیلی دود میکنه . یعنی زشت ترین وسیله نقلیه موتوری که انسان کشف کرده . 

 

 یه آور کت ارتشی خیلی خیلی کثیف و چرکی هم میکرد تنش که دبیرا بهش  میگفتن تو توی پنچرگیری کار میکنی؟؟؟ حالو مامانش  عین مرلین مونرو بود . ایقد با کلاس و خوشکل .. آقا ایی نکبت هم هر جا ما میرفتیم دنبالومون راه میفتاد و میومد . هر چی تیپا و تو سریش میزدیم ول نمیکرد . خلاصه آبرمون میرفت . شده بود دق سر جیگرمون . 

حسین میگفت بدبخت اگه قیافت مث بوآت نبود شکی برامون نمیموند که عصر یی روز سرد پاییزی زنگ در خونتون زده میشه و مامانت یی بچه ای رو که لای روزنامه پیچیده شده بوده پیدو میکنه . که معلومه تو بچب یی کارتن خوابی بودی که از بس زشت بودی انداختنت دم در ایی خونوو و فرار کردن . آخرشم حتما روزنامه نگار میشی . ...

 

 

توله پست

                توله پست

(کپی از سبک مالزی نشین)

آفلاین رو باز میکنم :

یه دختر بچه نسبتا رند:سلام عزیزم  .نمیدونی از پارسال که توی ایران دیدمت چقدر فکرمو مشغول کردی .

( عکس همی عروسکی که یی جیگری میشکنه و میفته ).

دختر ریقینکی :بگو چرا همون موقع جلو همه  داد نزدم که تورو دوست دارم ؟ ۰ (همو عروسکی که یی ماچی میفرسه)

دوباره دخترو : تو اولین مردی هستی که تونستی دروازه های یخزده قلب منو ذوب کنی .( عروسکی که ایی جیگر سرخو نمیشکنه که فکر کنم یعنی دوست دارم)

دخترو : بگو عزیزم کی میای ؟ بیصبرانه منتظرتم >خاطره بودن با تو.... هنوز زنگ صدات شبها گوشمو نوازش میده ووو(عروسکو که چیشک میزنه) فکر کنم ایی جریانو دیگه بی ناموسی باشه

من: خیلی تعجب نکردم چون توی ختم قوم و خویشا بهمه نخ میداد .

بازم من:کاشکی یه کمی خل بودم(راستی کدووم خاطره؟؟؟؟)منکه خیلی اونو ندیدم (عروسکی که چشماش از تعجب گرد شده) البنه توی ذهنم

جواب آفلاینش : مرسی عزیزم که توجه خاصی بمن کردی ولی فاصله ها میتونن حریف خاطره ها بشن و با یه ضربه ناک اوتشون کنن .

پی نوشت > بعد نوشت > شاخ بزنوشت > چرت و برت نوشت >.. فعلا نداریم

 

مزاحم نشوید

                بیزنس خدا ( استغفرالله)

بازم امروز میخام از ضرب المثلووی عجیب و غریب خودووم براتو بگم . ولی بیزارین اول داستانشه بگم .

ایی هندیا آدمووی عجیب و غریبی هسن . نه که شگفت انگیزاااا نه . بلکه آدمووی چرت و پرت و اخلاقووی زشتی دارن . البته بعضیاشون . ایی کلمه بعضیا و بلانسبت و دور از جون و معذرت میخام وو خیلی میتونه به آدم کمک کنه . فردو اگه یکی اومد یقمونه گرفت میشه بیگی ما همشونه نگفتیم و فقط گفتبم بععععضضضیییا .

 

ها راسی دوشتم میگفتم ایی هندیا اگه تاج شاهی هم سرشون بیزارن باز گدا بازیشونه دارن . مثلا یی دکتر هندی بود ایی زور زورکی خودشه انداخته بود گردن ما و بزور میخاس بگه که مثلا ما با هم خیلی رفیقیم . خیلیم وضع مالیش آباد بود . تو خونش که میرفتی خیلی بزرگ بود وهمه وسایلی مث مجسمه های گرون و فرشووی ابریشم گرون بود ولی آقا زمسوون از سرما آدم زغلقوز میگرفت . ایی مردک بخاری ره کم میکرد . یا ایکه رو تمام فرشاش یی صدتووی پتو و ملافه کشیده بود و از همه بدتر لیبل و مارک همه چی روش بود . همشم با قیمتی که روش خورده بود . ( غیبت بسه) 

همی هندیا وقتی میخان یی چی از آدم بخرن مثلا ماشین . وااای آدمه دیوونه میکنن . ده بار میرن و میان ( تو آمریکا این اصلا رسم نیست) . هر دفعه چند تا آدم جدیدتر میارن که یکیشون میکانیکه > یکیشون صافکاره > یکیشون چه میدونم مرده شوره .. اما اگه بفهمن ایرانی هسی حتما یکیشونم مسلمون میارن واسه چونه زدن و التماس کردن . اوو مسلمونو هم حتما باید اطلاعاتش در مورد تاریخ اسلام و تاریخ ادیان خوب باشه . چون دوساعت مخ آدمه میخوره که ما مسلمونیم و برادریم .. حالو مثلا واسه ۵۰ دلار تخفیف .

منکه اصلا باهاشون معامله نمیکنم . ولی چند وقت پیش میخاسن یی ماشینی از ما بخرن . یی مسلمونیش اومد از خدا و پیغمبر شروع کرد .

ما هم زود واسش یی ضرب المثلی جعل کردیم و گفتم ببین برادر ما ایرانیا توی فارسی یه ضرب المثل داریم واسه معامله که ترجمه اش اینه :شما بیزنس خودتونو بکنین بزارین خدا هم بیزنس خودشو بکنه و مزاحمش نشین .آقا مردکه هم مث ایکه مث خود من ایکاره بود . خیلی خوشش اومد و اونم چند تا ضرب المثل هندی که فکر کنم از خودش در آورده بود واسه ما گفت . البته ما که جلو کسی کم نمیاریم مخصوصا اگه هندی مندی باشه .

بعد گفتم بد نیس اگه ایران رفتم ایی ضرب المثلو ره بجووی ضرب المثل آمریکووی به ایرانیا قالب کنم . چطوره؟؟؟  

نصیحت

(نصیحت)........

                    فاصله

نمیدوم ایی نصیحتی که بهتون میکنم خوبه یا نه؟ ایی تجربه شخصی و عقیده خودووم نسبت به آدمای دور برومه . نه فقط دوس و رفیق بلکه از دورترین آدم گرفته تا نزدیکترین . خب بعضی آدما عقیده دارن آدم باید خیلی با همه دوست صمیمی باشه و با اصطلاح رفیق و ک. ... ن و یی تنبون باشه . منم با ایی مسیله مخالف نیسم ولی از یی زاویه دیگه بهش نگا میکنم .

از شوما چه پنهوون من بعضی وقتا یی کارووی میکنم که خودومم توش میمونم . یکی از کارام ایه که الکی واسی ایی بدبختووی آمریکویا و کلا خارجیووی اینجو ضرب المثل  من در آورد دروس میکنم و میگم ما تو فارسی همیچین ضرب المثلی داریم . اوو بدبختا هم زود خودکارشونه در میارن و مینویسن . یه بار هم رفتم خونه یکی از دوسوی آمریکوویم دیدم ننش که یی زن مسنی هم بود و میگفت هم نقاشه و هم شاعره > یی تابلو زده بدیوار . اقا اینا ماره بردن تو لیوینگ رومشون گفت بیا مادرووم یه سورپرایزی برات داره . آقا دیدیم یی تابلو قشنگی زده بدیوار عکس دوتا آدم عاشقه کشیده و یی خورشیدی هم گذوشته وسطشون . البته بدبخت خیلی با احساس کشیده بود . زیرشم نوشته بود : فاصله ها رو حفظ کنید چون محبت و صلح و عشق احتیاج دارن میوون فاصله ها جای بگیرن ( یی چی تو همی مایه ها به زبون شعری) .زیرشم نوشته بود ( یه ضرب المثل ایرانی)

آقا ما هم تا دیدیم میخاسیم بگیم ما تو فارسی همچی ضرب المثل خوبی نداریم . ولی انگار خدا میخاس آبرومون نره یه دفعه انگار یکی بهمون گفت  هیچی نگو  کپت بیگیره  فعلا....

بعد گفتم ها خیلی سورپرایز بود . من چه میدونسم خیال کردم ایی زنک بخاطر پیری یی چیزی از یی جا شنیده خیال میکنه ضرب المثل ایرانیه . تا ایکه آقا فهمیدم ایی حرفو از همو ضرب المثلووی ساختگی خودوم بوده که چند سال پیش از خودوم در آوردم و به ایی بدبختا گفتم . ایی مردیکه سبک و لوس و ننر هم رفته بود زرتی داده بود به ننش او هم از خودش شعر و نقاشی در وکرده بود.

ولی از هر چی بگذریم من همیشه ایی اصلو ره تو روابطوم رعایت میکنم.. من خودوم همیشه توی ذهنوم یه فاصله هایی رو تجسم میکنم . حالا با هر کسی که باشه . با خانواده  با دوست وحتی آدم باید با همسرش بدون فاصله زندگی نکنه. باید آدما رو اول تحلیل کنی بعد واسشون یی فاصله ای تعریف کنی و همیشه ایی فاصله رو حفظ کنی . با همسر  با پدر ومادر . با دوست و با همسایه . با همکار ....