دوستانی بهتر از زهر انار

         دوستانی بهتر از زهر افعی

خدا بیامرزه سهراب سپهری . چقدر خوشحال .و خوشبخت بوده .

دوستانی دوشته بهتر از آب روان . حتما هر وقت چند روزی میرفته مسافرت  هزارتا تهمت و افترا بهش نمیبسن . آقا ما بختمون برگشت یی چند روزی رفتیم یی مسافرتی . یی امتحان خیلی سختی دوشتیم . از اوو امتحانووی بد رقم . منم وقتی امتحان دارم دیگه اصلا به هیچی فکر نمیکنم . سراغ نت که اصلا و ابدا .

ولی حالو که اومدم میبینم وااااای پناه به خدا . چه دوسووی خوبی؟؟؟؟ ای الهی که زبونتون زودتر از خودتون از دنیا بره . ای الهی همیطور که نا حق میگید به نا حق گرفتار بیشین . خب خدا ذلیلتون بکنه دختر انگلیسی کوجو بود؟؟؟؟ منه بدبخت رفتم یی امتحانی بدم بعدشم یکی از دوسام تو یی دردسر بزرگی افناده بود و گفت برم پیشش .

جریانم از ایی قرار بود که ایی بدبخت دو ماه پیش زنش دوقلو زاییده بود . بعد ایی زنو هم معلوم بود که یی زن دل و دیوونه ای هس . من همو روزی که آوردش آمریکا فهمیدم . خلاصه مث ایکه آقا یی شب میبینه یکی از بچا  صداش در نمیاد و خلاصه تشنج و غش و ایی حرقا داره . بعد که برده بودش بیمارستان دکترا زود به پلیس زنگ زده بودن و از دادگاه و خلاصه کارشون بیخ پیدو کرده بود . چون مث ایکه ایی بچو زیاد گریه کرده بوده بعد ایی زن کره خر دیوونه هم بچه ره وردوشته حسابی تکونش داده .دکترا تا میبیننش میفهمن که ایی بچه زبون بسته باصطلاح ابیوز شده و نخاعش صدمه دیده. خلاصه دردسرتون ندم . قاضی حکم داده بود که هر دو تا بچه رو بدن به فاستر پارنتس ( پدر و مادر دیگه) . آقا ما به همه دری زدیم . باورتون نمیشه ایی دو تا هم مث بارون بهار گریه میکردن . گفتن دسکم واسه ۴ ماه بچه ها رو اجازه ندارن ببینن و داشته باشن . خب ولی من میدونسم که تا بخان ثابت کنن که ایی زن دیوونه نیس و لیاقت بچه دار بودن رو داره حداقل ۲ سال طول میکشه . دیگه مردیکه دیوونه شده بود و میگفت خودمو میکشم . زن احمق هم میگفت خودومه آتیش میزنم . بهشون گفتم بیشعورا کاره از ایی که هست خرابتر نکنین . اگه ایناره گفتین که دیگه واویلا میشه . خودتونم بدبخت میشین . خلاصه یه چند روزی آرومشون  کردیم و قرار شد ه که وقتی بچه ها رو گرفتن همه چیزاشونو بفروشن و بیان ایران .

حالو خجالت بکشین . یکی میگه خشت مال رفته با  دختر انگلیسی حال کنه . یکی دیگتون میگین رفته زن بوسوونه . ایی صدف زغلتون خورده میگه رفته تو ساحل هیز بازی .

حالا خسسه هسم . بعدا میام یه مصیبت دیگه رو هم تعریف میکنم .

 

ترشیجات شیراز

از خاطرات سعید سوسکی:

         ترشیجات شیراز

شیرازه میشه از معروفترین شهرووی ایران تو صنعت ترشی سازی به حساب بیاری . اصلا ما که جبهه بودیم > خدا بیامرز یه فرمونده ای دوشتیم آبادانی بود ما هم خیلی سر بسرش میذوشتیم . همش در مورد عینک ریبون براش جک میگفتیم . 

 او هم می گفت من هر جا باشم از دور میتونم شیرازیا ره بشناسم . میگفت خصوصیات شیرازیا ایه که : وقتی یی هواپیما از بالووی سرشون رد میشه زود سرشونه میکنن بالو و میگن :وای وای نیگا خارو مادر... خارجیا چی چی ساختن . هر وقت بستنی لیوانی میخرن سرشه که ور میدارن اول زیرسرشه لیس میزنن . از توالت که میان بیرون هنوز دارن کمربندشونه میبندن . یه کپه چمن که میبینن زود میشینن روش وبساط قیلون و کاهو ترشی ره پهن میکنن و از همه مهمتر اگه یی بادی در بکنی زود میکننش تو شیشه و سرکه میریزن روش و میکننش ترشی چ.. و گو..... خلاصه هی اوو میگفت ما هم کم نمیوردیم . ما هم از آبادانیا میگفتیم . بگذریم.

 سعید سوسکی بچه پولدار بود وضع مالیشون بد نبود و پول تو دست وپاش فراوون بود . بچه آخر خونواده بود و علاوه بر ایکه باباشه تیغ میزد . حاج خانوم که خودش یی مشتی ملک اجاره ای هم دوشت بهش پول میداد . خواهراشم هر از گاهی بهش پول میدادن . مخصوصا مامان صدف که شوهرش دکتر بود و خدا بیامرز همه پولاش دست زنش بود . بخاطر همی هم نون منم تو روغن بود .خب ما وضعمون بد نبود ولی در حد معمولی بودیم . از همه مهمتر ایکه من خیلی خجالت میکشیدم از خونه پول بیگیرم . حتی مادروم که پول میذوشت تو طاقچه تا مجبور نمیشدم برنمیدوشتم . از کوچیکی خیلی چس چرب و  مغرور بودم . رووم نمیشد . شایدم از سیاستووی بابام بود که پول خرج نکنه. خلاصه ما همیشه تو خونه اینا جل و پلاس بودیم . حتی قوم و خیشاشون که میخاسن سعیده دعوت بیگیرن حتما میگفتن که منم برم چون میدونسن اگر سعیدم منه نبره حتما حاجی خانوم منه دعوت میکنه چون خدا بیامرز منه خیلی دوس دوشت .

هر روز من میرفتم خونشون و واسی حاجی خانوم یی قلیونی چاق میکردم و میشنسیم غیبت همه ره میکردیم . زیر پاش میشنسم و غیبت عروسا و دوماداشه میکردیم . الکی هم من شورش میکردم و هم قولش میشدم . واسی همی هم از من خیلی خوشش میومد .

ولی تو این میوون مامان صدف چیش دیدین منه ندوشت . چون خیلی سربسرش میذوشتم و میگفتم دکتر گول خورده و حتما یی دعا و ثنایی تو کار بوده  بگذریم . عصرا که میشد همی صدف که تازه یی ۱۶-۱۷ سالیش بود یه بیست سیتایی از دوسووی کلاسشونه جمع میکرد و میوآورد خونه . همشون دور هم جمع میشدن و پچ پچ میکردن . (یعنی جون خودشون دارن درس میخونن) ولی من میدونسم که دارن در مورد پسرکا حرف میزنن . معلوم بود چون تا ما میومدیم رمزی حرف میزدن .ما هم رو هر کدوم از ایی دوساش یی اسمی گذوشته بودیم . چون همشون خیلی زشت بودن . یکیشون ترشی بادنجون و یکیشون ترشی گل کلم > ترشی تربیزه ( تربچه ) .. خلاصه همشون زشت بودن . ولی دخترووی زشت خیلی خوش اخلاق و فهمیده و مهربونن . از همشون خوشکلتر صدف بود حالو دیگه بیبین بقیشون چیچی بودن . بخاطر همی هم میگفتیم باید تو همی خونه بزرگو ۳۰ تا خمره بیاریم و ایناره ترشی بندازیم .

 

 

من اوو روزا با یی نفر آشنا شده بودم که آدم عجیبی بود . ایی آدمو درویش بود و خیلی کارووی عجیبی میکرد که حالو جاش نیس بگم . اما چند تا چیز رو به من خوب یاد داده بود از جمله فالگیری و دعا نویسی . ولی قول گرفته بود که از ایی راه پول در نیارم الا وقتی که خیلی محتاج شدم . تا ایکه یه کم وضعوم راه افتاد دوباره بیزارم کنار . خداره شکر تا حالا هم که ایجور نشده . بگذریم .

هر روز عصر اینا دور ما حلقه میزدن و ما براشون فال میگرفتیم و از زندگیشون یی چیزووی در میاوردیم که خودشون شاخشون در میومد(البته همی صدف خیر ندیده رازاشونه بمن میگفت )در ضمن نا گفته نباشد یی لاس لوسکی هم میزدیم ( که خدا ببخشتمون) ۰. دیگه اینا به من ایمان آورده بودن . هی گوش به گوش دوسووی دیگشونم خبر میکردن . خیلی هم به من احترام میذوشتن که من تو دلووم خندم میگرفت . چون تا حالو کسی ایقد احترامم  نیذوشته بود .

اینا رازاشونه به من میگفتن و شبا من و سعید و صدف در موردشون حرف میزذدیم و تا صبح ازشون میخندیدیم . بیشتر مشکلات ایی ترشیجات برمیگشت به مسیله شوهر و ازدواج . همشون عقیده دوشتن که بختشونه بستن . عموما هم خیال میکردن یا زن داییشون یا زن داداششون براشون جادو و سیاهی و قفل بخت و گل ارمنی و خاک شیطون و پیه گراز و ... کردن . که خب من میدونسم از دعا و جادو نیست بلکه از قیاقه زشت خودشونه . خلاصه با هزار بدبختی واسی همشون شوهرای خوب جور کردیم . هرچی دکتر و مهندس و بچه پولدار توی شهر بود انداختیم توی تور و با بدبختی ترشیهارو روانه بازار کردیم . انگار ۳۰ بار خونه خداره زیارت کردیم و سی هزار سال روزه گرفتیم ...

  ته دیگ: از همه سخت تر اما ... بخت گشایی همین صدف بود که الان برام شاخ و شونه میکشه . 

گالیله 3

سلام : میگما .. خب از بس که هی تو ایی مناقشات سیاسی ماره کشوندین > نیذوشتین بقیه داستانامونه تموم کنیم . خب من ایی داستانا ره که نمیگم که بخندین یا از لابلاش اطلاعات در مورد من کسب کنین . اگه چیزی میخوین بیگین تا بهتون بگم . ما اهل پنهوون کردن نیسیم . دیگه آقا در مورد سیاست بحث نکنیم . ما که سیاست مدار نیسیم .

بقیه داستان کلیدر :

.....خب دوشتیم میگفتیم که ایی کلیدر از هرچی کم دوشت ولی از بچه کم ندوشت . خودشم وقتی میگفتی چندتو بچه داری شروع میکرد با انگشت اسماشونه میشمرد . بعد وسط کار کم میوورد.بابام بهش میگفت کلیدر خدا هرچی میخاسه برکت به زندگیت بده بجاش برکت به ..... داده . ما هم رو بچه هاش هر کدومش یی اسمی گذوشته بودیم . اسم یکیش کله کومبیزه بود . چون کله اش مث کومبیزه بود . اسم یکیش پوز مولوکک بود . اسم یکیش توربیزه (تربچه) بود اسم یکیش عباس سه کله بود یکی دیگش دماغ فری بود خلاصه همشون یی اسمی دوشتن . ولی خداییش بامزه هم بودن و ما هم هر وقت میرفتیم تو دهشون براشون خیلی چیز میخریدیم . چون هم ازشون میخندیدیم هم پس کله شون میزدیم و حال میکردیم . اونا هم خیلی افتخار میکردن که ما ازشون میخندیم . تا ما میرفتیم اونجا میزدن تو سر و کله همدیگه و کتکاری میکردن تا ما بخندیم ازشون .

ولی یه چیزی بود که خیلی ما تعجب میکردیم . یه کمی که بزرگ شدن و کلاس راهنمایی رفتن > عجیب به کتاب خوندن علاقه پیدا کردن . در کمال تعجب میدیدم که بچه های بزرگتر همش کتابای علمی میخونن . و وقتی میرفتیم تو خونشون با اینکه خونه سقف و بدنه اش کاه گلی بود و دوتا اطاق هم بیشتر نداشتن ولی بزرگترو بلند بلند کتاب مبخوند و کوچیکترا هم گوش میدادن . منم خیلی خوشم میومد و هر چی کتاب خودم خونده بودم از نویسنده های بزرگ براشون میبردم . خیلی عشق میکردم و پیش خودم میگفتم خدایا از این بابایی که ضریب هوشیش اندازه خزوک ( سوسک) هم نیست چطور یه همچین بچه هایی پا میگیره ؟ اما بچه هایی که پدر و مادرشون با سوادن یه مشت سوسول و بی خاصیت بجا میمونه .

یه روز دیدیم کل حیدر با زنش اومدن در خونه . گفت آقی دوگدور دستوم به دامنت بدبخت شدم . گفتم چطور شده . گفت یه ماه پیش دختروم ( اون موقع ۴-۵ سالش بود) دوشته بازی میکرده >  بعد بچه های دیگه میخ زدن توی چیشش . توی ده هم گفتن شاش میش بزن روش خوب میشه . آقا ما هم چند تا فحش خاور میانه ای بهش دادیم و سوار ماشینش کردیم با بچه و بردیمش بیمارستان . که گفتن قرنیه چشمش عفونت کرده و خراب شده و باید چشمشو تخلیه کنیم < که کردن . 

خیلی دلوم سوخت . اصلا تا مدتها یاد ایی مسیله که میوفتادم حالوم بد میشد .چند سالی گذشت و من بنا بدلایلی خبری ازشون نداشتم . تا اینکه من اومدم خارج از کشور . یه روز مادروم از ایران زنگ زد و گفت همون دختره میخاد باهات حرف بزنه در مورد ادامه درس خوندنش . تموم بچه های کلیدر بلااستثنا بالای فوق لیسانس شده بودن . تا اینکه یه روز تلفن زنگ زد و صدای خیلی قشنگی گفت عمو سلام . حیف که گفت عمو و گرنه از روی صداش عاشقش میشدم .

یه مشت سوال در مورد تافل و دانشگاهای خارج کرد و دیگه ما خبری ازش نداشتیم .تا اینکه فهمیدم توی رشته خقوق بین الملل داره دکترا میگیره . بعد هم توی دانشگاه تهران تدریس میکرد .

خب بگذریم .. همه این داستان واسه یه منظور بود . و اون ایی بود که میخام بهتون بگم : عزیزا  هیچوقت از روی سابقه خانوادگی > از روی محل زندگی و از روی هیچ چیز دیگه ای در مورد مردم قضاوت نکنید .

یه آدم روشنفکر این نیست که در مورد موضوعات پیچیده بحث بکنه > یا اینکه در مورد یه اثر هنری یا فیلم و کتاب و شعر بحث کنه .آدم روشنفکر اول باید بیاد توی ذهن خودش نژاد پرستی رو از بین ببره . یعنی آدما رو از روی خودشون و رفتار زمان حالشون بشناسه .

خیلی تعجب میکنم که بیشتر آدمای بااصطلاح فهمیده هنوز میگن فلانی از کدوم خانواده هست ؟ خونشون کجاست چون محیط رو دخیل میدونن توی شکل گرفتن شخصیت آدما . یا ایکه واسه ازدواج میرن تحقیق میکنن که دختر یا پسر از کدوم خانواده هست و آیا توی خانوادش معتاد یا طلاق گرفته هست؟ والو بخدا اصلا این چیزا توی شناخت آدما اصلا موثر نیست ....

ته دیگ :چون گفتم هنوز حال و هوای شما جدیه منم خیلی لوس و ننر بازی در نیاوردم و جدی نوشتم . ایشالو همتون حالتون خوب بشه .

رفیق بی کلک مادر

ایی پستو قدیمیه . ولی بمناسبت روز مادر من دوباره آوردمش دم دست.

                               ننه هم .ننه های ایرانی

با هزار مکافات که شامل صرف چند هزار دلار و دو سه سال انتظار بود  بالاخره براش وقت مصاحبه از سفارت آمریکا رو گرفتم  .

 

پیش خودم گفتم خوبه باز میاد پیشم و از تنهایی در میآیم . ادم هر چی هم در خوشی باشه و با دوستاش ( پسر یا دختر) دور هم باشه  باز یه جاهایی احتیاج داره که با اعضای خانوادش در تماس باشه .

توی سفارت آمریکا در آنکارا همه بهش گفتن حاج خانوم اقلا این روسری رو بردار جلو سفیر خوبیت نداره اینا خوششون نمیآد . اونم زیر بار نرفت که نرفت . گفت گوره بابای دیووسشونم کرده کشورشون قشنگه خوب باشه دیگه چیکار به روسری من دارن ؟ اصلا میخاسم سه هفت سال به بیست و یه سال ویزا ندن . من چه دوره شاه چه دوره خمینی برام فرقی نداره . چه آمریکا برم چه همینجو باشم . کاکو من ایجوری دوس دارم . حالو زمان و مکانش فرقی نداره  .....

اینجا که اومد از همون روز اول پای هر چی بچه آهو و قرقاول و طاووس و خلاصه موجودات نرم و لطیف بود رو از خونه برید . خلاصه من که با هزار بدبختی و طی سالها رنج و مشقت واسه خودم یه کشتی نوح ساخته بودم و از هر موجود خوشکل و نرم و نازکی فقط نوع ماده اونو توی این کشتی گذاشته بودم .همه رو فرار داد .من تعجبم با زبون اشاره چطوری زیر آب اونا رو میزد که رفتن و حتی پشت سرشونم نیگاه نکردن .میگفت ننه این پدر سگ صاحابا برکت از خونت میبرن . میگفتم مادر ولشون کن اینا اصل برکت هستن  خب تو که این کشتی نوح ما رو از کشتی یوگی و دوستان بد تر کردی. میگفت نه اگه میخووی فقط یکیشونه نگهدار . اگه شدن چندتا مجبوری به همشون دروغ بگی . دروغ که گفتی برکت از زندگیت میره.

 

 

واسه خودش یه مافیا درست کرده بود . با اینکه زبون انگلیسی و اسپانیش نمیفهمید ولی عجیب بود که با همه در و همسایه دوست شده بود . در عرض یه ماه داستان زندگی همه همسایه های آمریکایی و مکزیکی و چینی و .. رو میدونست . و عصرا که میومدم خونه همه رو برام تعریف میکرد . که مثلا این بدبخت کریستینا همین همسایه بغلی از شوهرش جدا شده و با دوتا بچه تو رستوران کار میکنه . اون لئورا زن روبرویی دوساله که از مکزیک اومده و مادرش پاش درد میکنه . اون سوآن زن چینی که سر کوچمون میشینه بدبخت سرطان پستان داره ... اوایل توجهی نمیکردم . چون بعد از چند سال من اصلا همسایه هامو نمیشناختم . بعد دیدم مثل اینکه جدی میگه . بهش میگفتم مادر اگه تو اینهمه صحبت با اینا میکنی و میفهمی که واقعا انگلیست شاهکاره . میگفت ای ننه درد دل آدما از تو چیشاشون معلومه .نمیخاد که همشو بفهمی .محبت که زبون نمیخاد فطرت میخاد .

به زور منو واداشت که از بازار مکزیکیها یه دیگ و قابلمه بزرگ خریدم . غذا که درست میکرد تازه ظهر مصیبت من شروع میشد . سه چهارتا دیس غذا می کشید و میبرد در خونه اینا . هر چی بهش میگفتن مادر اینجا این کار خلاف قانونه و کسی حق نداره غذا به کسی بده . اگه شکایتمونو کنن هزار مکافات برامون پیش میآد .بعد جواب دادگاه رو چی بدیم ؟ میگفت : ننه شکایته چیچی؟ خب میگیم بوی غذا رو شنیدن گناه داره . ما هم به دلمون نمیشینه تنها بخوریم .

واسه کارگرای مکزیکی که برامون کار میکردن . هندونه و چای و شربت و نهار ... میبرد . اونا هم تعجب میکردن که چرا این زن اینقدر براشون چیز میبره . میگفتم مادر اینا رسم ندارن سر کار به کارگر چیزی بدن . اینها حتی حق استفاده از آب و دستشویی و این چیزا رو از خونه صاحب کار ندارن . میگفت ننه اینا هم عزیز ننه و باباشون هسن . اینا هم غریبن . میگفت خیال نکن اگه چیزی داری و دستت جلو هر مرد و نامردی دراز نیس از زرنگی خودته. نه . این از برکت دعای خیر مردمه ..

فکر میکردم بعد از رفتنش این آمریکاییا کلا فراموش کنن . اما هنوز که هنوزه همسایه ها احوالشو میپرسن . جالبه که از اون زمان هر وقت باربیکیو ( منقل کباب ) درست میکنن یا یه خوراک مخصوصی می پزن   واسه منم میارن . هر وقت یه پارتی و تولد ... دارن منم دعوت میکنن .و اگه چند روزی منو نبینن به من زنگ میزنن .

راست میگفت که :محبت کردن زبون دونستن نمیخاد فطرت میخاد .

 به قول سهراب سپهری : ایران مادران خوبی دارد و سیاست مداران بد .

 

سعید سوسوکی

                  سعید سوسکی

سعید سوسکی خیلی بچه پررو بود . هر کس از راه میرسید یه تو پوزی بهش میزد . خودش هم عادت کرده بود . اصلا اگه یی روزی کنفش نمیکردن مریض میشد . هر روز که سبکش نمیکردن خودش میرفت یه کاری میکرد که کنفش کنن . یه دفعه میگفت امروز کسی سر پوزووم نزده و خیلی کسل هسم  بعد مثلا میرفت دم یه آرایشگاه زنونه و سرشه میانداخت زیر و میرفت داخل بلند میگفت ببخشید خانوم منقاش طلا: مامان منو ندیدی؟؟... بعد میدیدم صدای جیغ و ویغ بلند میشد و صدتا فحش و داد و بیداد بهش میدادن . بعد میگفت آخییییش .. یکی پیدوو شد امروز کنفتمون کرد و حالومون جا اومد .

 

سعید سوسکی کلا آدم بیخودی بود . چرو راه دور میرید؟ دایی همین صدف بود. البته اون موقعه ها صدف یی دختر ریزه میزه بود که همیشه یا دوشت لواشک میخورد یا دوشت غرغروت و از ایی آشغال ماشغالا میخورد خیلی هم فضول و خبر چین بود همش یا میومد ما رو بو میکرد که بوی سیگار ندیم یا گوششه تیز میکرد ببینه ما داریم درمورد چی چی حرف میزنیم . ما هم خیلی بدمون میومد ازش . بعدها که یه کمی بزرگتر شد و دوستای خوشکل و موشکل دورش جمع شدن > دیگه شد نور چشم دایی سعید و تاج سر من . ولی هنوزم آدم فروش بود . و من و سعید رو به دو دولار و گه سنت میفروخت . ولی خارج از شوخی .بد جوری موی دماغمون بود . بگذریم ..

یه روز با بچه ها رفته بودیم در خونشون < مث اینکه ماشین باباش خراب بود و قرار شد که ببریمش دم تعمیرگاه . وقتی همگی سوار شدیم باباش اومد دم در و گفت : سعید به اوسا غلام بگو ماشینو توی سرعت میلرزه ... و همینطور که میگفت کمر و باسنشم لرزوند ... مث رقصای عربی که باسن . کمرشونو ریز میلرزونن ... دیگه لازم نیس بگم که چقدر خندیدیم . دیگه شده بود اوضووی *فیلم . تا به سعید میرسیدیم باسنمونو میلرزوندیم و میگفتیم بابات حالش خوبه ؟ خودشم هر وقت میخاست اسم باباشه بیاره باسن گنده شو میلرزوند و میگفت بابام سلام رسونده .

 

با اینکه بچه پولدار بود ولی همیشه کفراتی و نکبت میگشت . بعضی شبا میومد دنبال من و میرفتیم چند تا کارتن و مقوا میبردیم و رو چمنای وسط بلوار تا صبح میخوابیدیم . صبح هم مامورای شهرداری با زور بلندمون میکردن . خیال میکردن ما کارتن خواب هسیم ولی بعد که میدیدن سوار گالانت آخرین مدل شدیم و رفتیم تعجب میکردن .

اینو داشته باشین تا بعد ...

*اوضووی فیلم = یعنی شده بود دیگه ورد زبون همه

 ته دیگ : عامو اونجو چه خبره ؟ ما تو کامنتووی دیگروون یی کلام نوشتیم احمدی نژاد سیاست خارجیش خوب بوده .. دیگه از چیش همه افتادیم و هر کسی رسید یی لوغوزکی برامون خوند . عامو ملت چتون شده؟؟ تو همی کارا زود جو گیر میشین . والو کسی فرشته نجات نیس. بیزارین نظرووی مخالفتونم مطرح بشه ... اگه اوجوری دوس دارین .. خب .. هرچی شما بگین . ولی بدترین جواب تو زندگیتون همینه : هر چی تو بگی...

.                  شرمنده

آقا شرمنده : چن روزیه خیلی سرووم شلوغ بود نتونسم بهتون سر بزنم .

خب منم گناهی ندارم . مث شما که نیسم که یا خانومتون ظهر که میوین خونه از صبج براتون خوراک دروس کرده و خونه رو هم جارو پارو کرده و همی لباساتونم شسه و گذوشته کنار . یا مث شما زنا که از صبح تا شب نشسین یا با تلفن حرف میزنین یا کنار کامپیوتر دارین با دوساتون چت میکنین . خیلی بخوین زحمت بکشین میرین دانشگاه و میوین .

عامو منه بدبخت نمیدونم کی شب میشه کی صبح میشه . نه نهار دوروسی نه شامی.. همه کارامه خودوم مجبورم بکنم .. خلاصه خوشبحالتون ..

من یی پستی که میخام بیزارم عین زن حامله که میخاد بچه بیاره  .. هی اینور دلووم اوفینا .. اونور دلووم اوفینا میکنم .. تا یی فرصتی پیدو کنم و یی چی بینویسم . خلاصه به بزرگی خودتون ببخشین . ولی خدا وکیلی تا پس فردو مینویسن .. یعنی نوشتم ول عکساشه آماده نکردم

 

گالیله 2

                 گالیله ۲

...کل حیدر ماکارونی نمیخورد . میگفت اینا تو کوم (شکم)آدم میشه جونور . ما هم جرات ندوشتیم جلوش ماالشئیر بخوریم . هر وقت هم میخوردیم خیلی بهمون لونده میداد و لیوان و شیشه ها رو با یه انبر دستی برمیدوشت و مینداخت دور  یه بیست تایی هم تف میانداخت رو زمین و همش بر شیطون حرومزاده لعنت میفرستاد .

 

یه روز یکی از دوستامون اصرار کرد که میخاد توی باغ مجلس عقد کنون بیزاره . اومدن و اونجا رو چراغونی کردن و خلاصه عصر شد . کل حیدر هم دم در شد مامور مواظبت از ماشینها . یه آدمی با تیپ خدا بیامرز ویگن  قد بلند و موی جو گندمی نقره ای و کت و شلوار کراوات اومده بود ماشینشو پارک کنه . بهش گفته بود عمو جان مواظب این ماشین من باش که دزد نبرتش . کل حیدرم گفته بوده : کاکا جان آقی دوکدور مو سوات نداروم . آقای دکتر با تعجب میگه : عمو جان من از تو سواد نخواستم فقط میگم مواظب باش دزد ماشین منو نبره . کلیدر میگه : آقی دوگدور مو سوات نداروم از کوجو بدونوم کی دزده . دکتر میگه عمو جان تو چطور میفهمی من دکترم و لی دزد رو نمیشناسی؟ بعد یه پونصد تومنی بهش میده . کل حیدرم میگه آقی دگدور خیالت راحت باشه حالو دیگه سوات دارم .

 

از همه بشتر خواهرم خیلی از دستش شاکی بود . چون خودشو شوهرش هر دو استاد دانشگاه بودن . جلو همه به اونا میگفت ننه مشتی شایان و به شوهرشم میگفت بووآی مشتی شایان ولی به من که اون موقع تازه تو یه دانشگاه درپیتی تو یه شهرستان دور افتاده قبول شده بودم میگفت آقی دوگدور. خواهرم میگفت من از این شاکی نیستم که بما میگه ننه بوآی مشتی شایان > از ایی شاکیم که بتو میگه آقی دوگدور.

زن اولش با داشتن ۹ تا بچه قد و نیم قد بخاطر ذات الریه مرده بود . ولی خودش میگفت واسه که از حاملگی جلوگیری کنه دوگدور قرص بهش داده بعد قرص تو کومش (شکمش) پیچیده و مرده . واسه مردن هیچکس گریه نمیکرد ولی اگه تو یه فیلم یه نفر میمرد زار زار میزد زیر گریه . یه نوار حبیب داشتم که آهنگ مادر و شهلا رو میخوند تا میذاشتم میزد زیر گریه . چون بهش گفته بودیم که این واسه ننه و زنش خونده که توی تصادف مردن . هر وقت وراجی میکرد زود این نوارو میذاشتیم اونم میزد زیر گریه . ما هم به کارمون میرسیدیم .

حالا باز اینو داشته باشین تا برسیم به اصل داستان و نتیجه گری ..

بازی وبلاگی

قبل از اینکه شروع کنم بزارین یه چندتا توضیح بدم :

من اینجو که مینویسم حرفووی دلووم هس . نه داستانه نه بحث علمیه ..

حسی که من دارم ایجوره که مث اینکه چندتو رفیق دور هم نشستن و دارن تعریف میکنن .

ماجرووی کل حیدر هم داستان نیست . همیطوری براتون گفتم که خستگیمون در بره . . اما..

          

من نمیدونم ایی بازی وبلاگی دیگه کدوم کوفتیه که تازگی افتاده سر زبون همه . هر روز میبنیم که یه آدمی شب خوابیده و صبح بیدار شده یه موضوعی از خودش در آورده بعد اسم همه رو مینویسه و میگه دعوت شدی .

خب یکی نیس بگه آقا یا خانوم  عزیز اگه شومو خیلی لوطی شدی و میخای دعووت کنی. به بازی وبلاگی که مفتکی هس دعوت نکن . اگه راس میگی به یه رستورانی ساندویچی بستنی چیزی دعوت کن . ایکه کاری نداره یی مشتی اسمی بنویس و دعوت کنی . ایشالو اگه اومدم شیراز همتونه به یه بستنی دعوت میکنم . رستوران شرمنده .. قوه مالیم نمیرسه . بگذریم ..

خانوم سالی معرفت نشون داده و منو دعوت کرده . که در مورد اتفاق زندگیم بنویسم .

             زبون لوس لوسکی

والو سالی خانوم من اتفاقی تو زندگیم زیاد نیفتاده . تا اونجایی که یادوم میاد چند سال پیش گوش ما رو گرفتن و زور زورکی بردنمون خواستگاری . تا اومدیم به خودمون بجنبیم دیدیم ای دل غافل ... فردا عصرش تو خیابون ملاصدرای شیرازی داریم میریم طلا فروشی واسه حلقه و ملقه  . البته چرو دروغ بگم خودمم راستش آدم سبک تنکی بودم و ته دلوم کیف میکردم .

 

 خلاصه ما نامزدی کردیم . بعد از چند روز دیگه بهش عادت کرده بودم و ازشم خوشوم آومده بود . تا ایکه یه کمی که بیشتر باهاش صمیمی شدم دیدم بعضی وقتا با یه لهجه بچگونه لوس لوسکی جرف میزنه . عین این کارتن خاله قورباغه بودا که تو تلوزیون ایران نشونن میداد . آقا من یه دفعه بدوم اومد .

مثلا میومد با همون لحجه لوس لوسکی دستشو میزد به کمرش و میگفت : آقای عزیز سوما (شما) نمیدونی که نینیت دلس (دلش) گلفته باهت ببلیش ددر؟

 

آقا منم رو ایی لحجه حساسیت پیدو کرده بودم . چند بار بهش کفتم دیگه ایجوری حرف نزن . او هم لجبازی میکرد .تا ایکه یه روز بش زنگ زدم با همو لهجه لوس لوسکی گفتم خانو خانوم برو کنار دست مامانیت . ... او که همیشه لوسلوسکی حرف میزد یه دفعه با یه صدای عجیب و غریبی عین شعبون استخونی تو سریال هزاردستان داد و بیداد و فحش داد . دیگه تموم شد ....

 

از اون روز ببعد ما هم افتادیم دنبال درس و پول و ورزش . یعنی ایی خاله قورباغه با لهجه لوس لوسکیش زندگی منو عوض کرد 

                           

گالیله

                     گالیله

کلیدر (کربلایی حیدر)آدم عجیب و غریبی نبود . باغبون ما بود . البته نه خیال کنین ما هم مالی بودیما .. نه .. یه باغی بود که از پدر بزرگمون به ارث رسیده بود هزارتو کور و کچل و چپ و چوله روش ادعای مالکیت دوشتن .( خداره شکر شررش کنده شد) . خلاصه بریم سر کلیدر ..

کلیدر ظاهرا آدم صاف و ساده ایی بود . همه عمرش از دهشون و شیرازبیرون نرفته بود . خیال میکرد که ایران شامل  ده خودشن و شیراز هس . بعد فکر میکرد که اگر با تاسکی (تاکسی) ازطرف دروازه قرآن دو روز بری میرسی به خراسون و امام رضا و اگه ۱۵ روز بری میرسی به کربلا( اینجو زود گریه میکرد) و اگه ۲۵ روز بری میرسی به مکه . آها راسی : خیال میکرد یه مملکت دیگه ای بنام کویت هست. چون شنیده بود کویت مثل بهشته . خلاصه چیزی بنام علم جغرافیا تو ذهن ایی آدم پروگرام نشده بود . واسه همینم من و خواهرکوچیکم بهش میگفتیم گالیله .

 

 

کلیدر تو زندگیش دو تااتفاق مهم بیشتر نیفتاده بود . یکی از سربازی معاف شدنش و دیگری هم شب عروسیش که ۵۰۰ هزار بار برامون تعریف کرده بود . هر وقت میومد خونه ما خواهرم از عمد واسه ایکه لج مامانومه در بیاره میگفت کلیدر از عروسیت برامون تعریف کن .

آها .. دو نوع ماشین هم بیشتر بلد نبود . یکی لیسون( نیسان) و دیگه هم تاسکی ( تاکسی) . به همه ماشینای سواری میگفت تاسکی و به هر چی دیگه میگفت لیسون  . هر چیزی هم که تند میرفت میگفت : پدر سگ صاب قد یی تاسکی راه میره

.

من و خواهرم خیلی به ایی بدبخت اذیت میکردیم . یه روزی بابام رفته بود مکه و از اونجا تلوزیون رنگی با کنترل آوره بود . که تا اون روز تازگی داشت . ار قضا کلیدر هم اومده بود خونه ما . ما گفتیمش کلیدر قدرت خداره بین ایی تلوزیونو از مکه اومده زبون آدم سرش میشه بهش بوگو خاموش بشو .خاموش میشه بگو روشن بشو .روشن میشه . اونم میگفت . بعد رفته بود تو دهشون گفته بود حاجی یه تلوزیونی از مکه آورده حرف گوش میده . دیگه هر روز ظهر در خونمون زنگ میزدن و یی ۵۰ تایی داتی میریختن تو خونمون به بهونه های مختلف . بدبخت مادروم ایقد نفرین ما میکرد . میگفت مگه دل درد دارین بووسگا .. ایی بدبخته دس میندازین ؟

 

کلیدر همه عمرش دروغ نگفته بود .یه روز که دیگه منم جوون و جاهل و نا مهربون شده بودم  . با یکی از همکلاسای دوره دانشگاهم ( البته از جنس لطیفیش) رفتیم توی باغ که سیب ترش و گورجه باغی براش بچینم که دیدم کلیدر هم تو باغه . ما هم آقا خودمونه نشکوندیم و راحت قدم زدیم . بعد که خواستم برم گفتم : کلیدر اگه بابام اومد نگی من اینجو بودما سرمو میبره . گفت : کاکا جان آقی دوگدور (مثلا دکتر) مو دوروغ نمیتونم بگم . گفتم کلیدر جون بچه ات بیخیال . نمیخاد که دروغ بگی خب هیچی نگو . گفت خب اگه جاجی پرس کرد کی اینجو اومد مو میگم شومو با یی دختر دومبه گتی اومدی اینجو . خلاصه دردسرتون ندم . این نکبت آخرش مارو شوور داد و به گوش بابام رسوند .

کلیدر مرد خوبی بود خیلی هم کار میکرد . اما یه مرضی دوشت . اونم ایی بود که از صبح پنجشنبه بهوونه میگرفت و میگفت یکی از ده خبر آورده که یکی از بچه هات مریضه باید برم . بابام بهش میگفت : کلیدر شاید ننه بچو مریضه . خب چیجوره که بچه تو فقط شبای جمعه مریض میشه . یه ماشین موزر اصلاح سر برقی هم داشت که البته نمیتونست روشنش کنه . صبح جمعه به من التماس میکرد میگفت والو آقی دوگدور ایی موتور سرزنی سی مو روشن کن . مو که ندوشت چون سرشو با تاید میشست همه موهاش ریخته بود . .....

 

اینو دوشته باشین تا بعد ..

 

از بس که خوبم

امروز ۱۳ می یا ۲۴ اردیبهشت بود روز تولد من.

جالبه امروز هیچکس به من تبریک نگفت . حتی بهترین دوستام . یاد فیلم آدم برفی افتادم . که داریوش ارجمند (اسی خان ) میگفت : آی ی ی... آدم بیمیره هم توی ایران بمیره ....

ایی یه پست نیس فقط یه آه هس > همی . شاید از بس که آدم خوبیم ؟

خدا وکیلی شما هم تبریک نگین

توجه توجه : بعلت سر پوزی خوردن و سبک شدن بنده در قسمت نظرات توسط دوستان عزیز حرفم را پس میگیرم .

بچه های سربراه

                باباهای عتیقه

من و جعفر و هادی و هاشم و امیر خیلی با هم دوست بودیم . صبهای جمعه پاتوقمون بلوار چمران شیراز بود . شب قبل منکه ماشین دوشتم قابلمه میذوشتم دم مغازه منصور کله پز . جعفر مسئول نون سنگک بود . امیر از حیاط خونشون نارنج یا آبلیمو میاورد  . هادی هم کاسه بشقاب جور میکرد هاشم هم پتو متو میاورد . چایی هم به نوبت بود . بعد از اینکه کوه میرفتیم کله پاچه یا آش شیرازی رو میخوردیم و بعدش شروع میکردیم سربسر مردم گذاشتن .

اما یه عادت بدی بینمون مد شده بود که همه سربسر بابای همدیگه میذاشتن و به اصطلاح شرر درست میکردیم . گناهی هم نداشتیم >خب هم تفریح سالم دیگه ای نداشتیم هم خداییش بابای هممون آدمای عتیقا ای بودن .

بابای جعفر مغازه خشکشویی داشت . خیلی رو این مسیله حساس بود که جعفر سیگار نکشه . همیشه هم توهم داشت و لباسای جعفر رو بو میکرد . ما هم که مرض داشتیم هممون میرفتیم دستجمعی یکی یه سیگار میذاشتیم رو لبمون و میرفتیم دم مغازه باباش دنبال جعفر . وفتی وارد مغازه میشدیم یه ابری از دود تو مغزه میپیچید . باباش هم با غضب به ما نیگاه میکرد و میگفت جعفر نیستش  . درس داره ... مگه شما دانشجو نیسین؟ باباتون میدونه سیگار میکشین؟

بابای هادی آدم خیلی مومن و خشکه مقدسی بود . همیشه به اونایی که فیلمای بی ناموسی و بد رو انتشار داده بودن فحش و نفرین میداد . هادی میگفت باباش یواشکی میره تو چیزای خصوصیش میگرده که مبادا فیلمای مستهجن باشه خلاصه رو این مسیله خیلی حساس بود . ما هم هر وقت هادی نبود میرفتیم در خونشون و باباش که میومد دم در می گفتیم : ببخشید حاج آقا : یه فیلمی داریم دست هادی هست الان چون خونمون خالیه  لازمش داریم میشه برید توی کمدش قایم کرده بیاریدش  ؟ میگفت هادی فیلم مخفی و قایمی نداره . میگفتیم نه  حاج آقا یه کمی خصوصیه( با یه چشمک) . اونم دیگه پیله میشد و ما هم یه جوری میفهموندیم که از اون فیلمای حسابی خرابه.

هاشم یه بچه تپل مپل و سفید و مامانی بود . بااینکه خودش از اون پدر سوخته های روزگار بود اما باباش خیلی روش حساس بود . خیال میکرد دوستاش بهش نظر بدی دارن . خودشم به این شبهه دامن میزد . به باباش اینا میگفت : دوستام خیلی منو دوست دارن . همش برام چیز میخرن . جلو موتو میشوننم و موتو یادم میدن. میبرنم سینما . بعد ماهم دستجمعی میرفتیم دنبالش و به باباش میگفتیم امروز تصمیم گرفتیم همگی بریم حمام عمومی . باباش با چشم غره میگفت نه بابا حموم عمومی پر از میکروبه . هاشم نمیاد . هممون با هم اصرار میکردیم که نه ه ه ه .. بدون هاشم اصلا صفا نداره . ما چون اون میاد ما هم میریم ..

بابای امیر دبیر بود و به درس خیلی اهمیت میداد . میرفتیم و به باباش میگفتیم  هممون میخایم ترک تحصصیل کنیم و بیفتیم تو کاسبی . و بعدش هم اون یک ساعت نصیحت تحویلمون میداد . (جالبه که هممون دانشگاهی شدیم بغیر از اون)

 و اما بابای من ... بابای من آدم خسیسی بود . همیشه از این میترسید که دوستای ناباب دور منو بگیرن و بیفتن رو دست من و من خرجشون کنم . این بییشرفا هر روز واسه انفقام از من می رفتن دم مغازه ما و به بابام میگفتن : حاجی واقعا دستت درد نکنه با این پسر بزرگ کردنت . خیلی با معرفته. خیلی لوطیه . ساندوچ فروشی که میریم نمیذاره کسی دست تو جیبش کنه  . واسه همه بچه ها بلیط سینما میخره و همه رو میبره سینما . توی آرایشگاه که میره خیلی خوب انعام میده و همه دورشو میگیرن . بنزین که میزنه دیگه کارگرا میشناسنش و میدون واسش بنزین میزنن چون خوب انعام میده . هر وقت همراش رفتیم که لباس بخره یه چیزایی هم واسه ما میخره میگه به دلم نمچسبه . چغاله بادووم واسه همه جدا جدا میخره .....

خلاصه خانواده هممون شب و روز دعا میکردن که شرر همه از سر همدیگه کم بشه . مادرا شب و روز نفرین میکردن  .بدتر از همه بابای من بود که هنوز که هنوزه میگه : آتیش پولای منو تموم نمیکرد ولی این بچه همشو کرد تو شکم دوساش ....

توصیه های ایمنی

                   شنگول و منگول

توی این پست میخام دیگه خیلی از عکس استفاده نکنم و بیشتر بینویسم . راسش بعضی از ایی وبلاگا رو که  میخونم  . مخصوصا اونوویی که نویسندشون دخترا و زنا هسن خیلی تعجب میکنم . بعضی وقتا با همه فهمیدگیشون و تیزیشون باز میبینم یه جاهایی کم میارن . حالو بگذریم :

امشب میخام مث ایی ننه شنگول و منگول و تپه انگور و بوته کاهو و ...( من نمیدونم ایی بزو چنتو توله کرده بوده؟) که بچه هاشه نصیحت کرد که اگه آقو گرگه اومد دم در در زد اول بهش بگین دومبته بکن تو > بعدش بگین دستتو بکن تو بعدش پاتو > خلاصه همه اعضای بدن ایی گرگ بیبینن بعد در باز کنن. منم نصیحتتون بکنم . البته تو ایی داستان شنگول و منگل که احتمالا شنگول و منگل ... نویسندش مونگول بوده چون باید میگفت سر صاب مرده تو بکن تو . بگذریم ..

 

میخاسم بگم که ایقد توی وبلاگاتون از بدی روزگار و بی معرفتی یار و بدی عشق و ایی حرفا داد و بیداد نکنین . بابا جون یه کمی خودتون چشمتونو باز کنین و حقیقت زندگی رو درک کنین .

چرا میگین مردا روز اول عشقمون بودن و بعدش ولمون کردن؟ خب هر آدم خل و چلی اینو درک میکنه که بخاطر احتیاجه که هر مردی اولش مجبوره هزارتا حرفای قشنگ واسه یه زن بزنه تا اون زن راضی بشه و دلش نرم بشه . اگه بشینه از همون اول خیلی منطقی و خشک صحبت کنه که باید تا روز قیامت سماق بمکه .پس..

اگه دیدی یه مردی زیاد ازتون تعریف میکنه و از خانومی و خونه داریتون میگه یا اگه به  رانندگیتون احسنت میگه  یا اگه به مدیریتتون آفرین میگه  یا اگه توی وبلاگتون مدام کامنت میزاره از مطالب قشنگتون و قلم سحر آمیزتون میگه .. یا اگه شما رو یه زن متقاوت تلقی میکنه .. یا اگه به بچه کوچیکتون محبت بیش از اندازه میکنه...یا اگه داداش کوچیکتونو میبره باشکاه ورزشیوو..یا میشینه پای صحبت بابای پیرتون و مدام احسنت احسنت میکنه و میگه جناب استاد میخام از تجربیات شما همیشه استفاده کنم ویاواسه مادر تون میره از دم شاهچراغ مهر و تسبیح میگیره و میگه از کربلا آوردم و دور حرم تبرک شده یا به هر مناسبتی نذری در خونتون میاره و یا از همه بدتر به شما بگه تو مث خواهرم هستی...یا اگه ..... هزار کلک و حقه دیگه    بخدا باورتون نشه .

تو این دوره زمونه کی وقت داره به خودش زحمت بده از یه زن غریبه تعریف کنه . کدوم مرد بی نظری از رانندگی و مدیریت و آشپزی و نویسندگی و سلیقه و .. یه زن دیگه تعریف کنه؟

تو این روزگار وانفسا کی میاد یه زن دیگه رو بعنوان خواهر قبول کنه ؟ اصلا اینا همش کشکه . 

اگه یه روز براتون پیش اومد یاد من کنید . راستی اگرم قبلا براتونن پیش اومده و بعد فهمیدین که طرف واقعا منظورش یه چیز دیگه بوده از تعریف شمار رو کردن < تو قسمت کامنتا برام بنویسید . 

 

 

 

 

یافته های باستان شناسی من

          الهه های ناشناخته سرزمین من

 ایرانیا آدمای وطن پرستین . همیشه تو بعضی کاراشون دست از اصل و نسب خودشون برنمیدرن . دلشون میخاد یه تاریخ و گذشته پر باری داشته باشن . خدا عمرشون بده .

.. واما  چند وفت پیش که ایران بودم خیلی خوشحال شدم که بیشتر دوستا و قوم و خویشا که بچه گیرشون اومده اسمووی عجیب و غریب رو بچه هاشون گذوشتن  . منم سعی کردم در مورد اونا تحقیق کنم . بعد فهمیدم که بیشتر ایی اسما اسمووی هخامنشی و تخت جمشیدی و نمیدونم اهریمن و همی چیزا هس . فهمیدم  عامو ما خیلی عقبیم . مردم چه اطلاعاتووی دارن و لی ما تمرگیدیم اینجو و همش سرمون تو کتابووی بیهوده هس .

مثلا هارمسا : از ننش پرسیدم : ایی دیگه چه اسمیه رو بچت گذوشتی ؟ گفت : اه ه ه .. ( با لهجه تهروونی) شما دیگه چرا؟ هارمسا اسم یکی از ندیمه های ساریس بوده . گفتم ساریس دیگه کدوم خریه؟ گفت زن دوم داریوش سوم .

بعد رفتم تحقیق دیدیم بابا ما خیلی الهه داریم که قدرشه نمیدونیم .

خلاتوس : این الهه راحتی و فکر بوده . مجسمه این الهه در سر در توالت کاخهای تخت جمشید نصب بوده . وظیفشم پاسداری از پادشاهان در برابر اهریمن موقع قضای حاجت بوده .

تپالسیوس: الهه باروری بوده که کشاورزان آن رو مقدس میشمردن .

کیسیسوس: این الهه نبوده . کیسه کش مخصوص کورش بوده .

پمپریوز : اینم یکی از زنانی بوده که داریش سوم رو وقتی نوزاد بوده کهنشو عوض میکرده .

کره بز : اینو نمیدوم کی بوده فقط مجسمشو پیدا کردن .البته هنوزم که هنوزه بعنوان لقب ازش استفاده میکنن.

اختاتفاسوس:این یه اسم دخترونه هس . به معنی دختر چشم سبز هست . این اختاتفاتوس در واقع ریشه کلمه اخ تف  امروزی هست .

خلاصه خیلی خوشحال شدم که ملت شریف ما از هر چیزی حتی تاریخشون استفاده بهینه میکنن.

دعوت زورزورکی

               دعوت زور زورکی

 والو نمیدونم ایی دیگه چه نوع بازیه . دوره آخر الزمون شده . دخترا آدمه ول نمیکنن . یه چند مدته تو ایی بلاگفا یه چیزووی عجیب غریبی اتفاق میوفته که آدم نوک دماغش درخت گوز کلاغک سبز میشه .

یه دختر خانومی اومده دو ساعت التماس و التجا که میخام دعوتت کنم به بازی . هی میگم دختر من بازی مازی بلد نیسم . ولی عامو مگه ول کن بود . بهش میگم اسمت چیچیه ؟ میگه صدف . الله اکبر . صدفم شد اسم؟

حالو یکی  دوتو هم نیسن چندتو صدف پیدو شده . تازه باروون هم که یه مدتی نبودش او هم دعوتمون کرده . میگن آخوند که شانسش کج بشه دو جا دوجا دعوتش میگیرن حالو بگذریم . گفتیم دلشونه نشکنیم و بیویم بازی . عیبی نداره ثواب داره  .

در مورد قانون زندگی که : عزیزوم من اگه زندگیم قانون مانون دوشت که وضع و روزووم بهتر از حالام بود . ساده هستیا  . قانون؟ ؟

دختر خوب :تو ایی دنیا و مخصوصا ایران هر کس بخاد از قانون خاصی پیروی کنه باید نون شب هم نداشته باشه . من نمیدونم چرو همه خودشونهزدن به خوابی ؟ یه مدته که مد شده بین مردم که دائما سخنان بزرگان و دانشمندا و فیلسوفا رو از حفظ میکنن . جالبه که تا دوساعت بعدشم اصلا یادشون نمیمونه .

ولی خب بزارین منم قانون زندگیمو بگم .

۱. در زندگی چشم دیدن از خودم بهتر رو ندارم .

۲. سعی میکنم هر کسی از من پولدارتر باشه به نحوی ثابت کنم که از راه دزدی و خلاف بدست آورده .

۳.هر کسی حرفای علمی بزنه یه جوری سر پوزش میزنم و سبکش میکنم

۴.هر جا یه ادم قوی هیکل میبینم یه جورایی بهش گیر میدم که کتکاری راه بندازم با اینکه میدونم کتک میخورم ( اینو واقعا جدی میگم).

۵. و مهمترین قانون من اینه که تو آدما دقیق میشم که ببینم از چه چیزی و چه کسی خیلی خوششون میاد و رو چی تعصب دارن . بعد دیگه روزگارش سیاه هست . اینقدر گیر میدم بهش که دیوونه بشه. بهتر بگم مرض دارم

....

افتخارات من :

بزرگترین افتخار من این بود که تونستم جند تا شرکت بزرگ که صد در صد ورشکسته بودن رو آنقدر موفق کنم که الان بزرگترین در نوع خودشونن .

افتخار دیگم اینه که همیشه دوستام از بودن کنارم حال میکنن و تا حالا با هیچ دوستم قهر نکردم .

 

 

 

شما بگویید چکنم

             شما بگویید چکنم 

بیزارین تا براتون از اول داستان شروع کنم . آقا ایی جریانو برمیگرده به حدود ۱۰-۱۵ سال پیش .. او موقا من خیلی خیلی خوش تیپ و خارجی و قد بلند و کشتی گیر و با شخصیت و خلاصه ابرو خمار و چیش پیوسته  بودم . 

بگذریم . مشکل از اونجو شروع شد که یه روز تو خیابون داشتم میرفتم که یه دبیرستان دخترونه نزدیک خونمون تعطیل شد . طبق معمول عین اینکه در طویله بهشت رو باز کردن  یه مشت حوری بهشتی ازش ریختن بیرون .

 دردسرتون ندم .همین که داشتم رد میشدم دوتا دختر که تغریبا دوتاشون هم خوش قیافه بودن و هم خوش هیکل و معلوم بود خیلی هم با هم دوست و رفیق هستن .از کنار من که میگذشتن گفتن : حالا مامانت بادنجون و کدوهاشو با چی چی میخاد سرخ کنه تو که همه روغن نباتیاره زدی به کله ات ؟ 

 

 

آقا ایره گفتن ما از خجالت مث لبوسرخ شدیم . ما که رفته بودیم ۲ ساعت آرایشگاه و به موهامون ژل زده بودیم . اینا هم ماره مسخره کردن  برگشتیم گفتیم : ما بادنجون و کدو رو آب پز میخوریم  ... بعد یه شماره تلفنی بهش دادیم و گفتم : رمز خوشبختیت دست منه زنگ بزن تا بهت بگم .اونا هم گرفتن . و خلاصه بعد از چند روز باهاشون دوست شدیم .

روزای خوبی با هم داشتیم . ولی یه مشکلی از روز اول بروز کرده بود و اون این بود که اونا دو نفر بودن و خیلی هم هر دونفرشون با معرفت و خوشکل بودن . هیچکدوم هم نمیخواست به نفع دیگری میدونو ترک کنه . منم راستش دلم نمیومد هیچکدومشونو جواب رد بدم .. چون از هر دوشون بطور مساوی خوشم میومد .

هر مدل مویی که اون میزد اون یکی هم میزد . هر لباسی که یکیشون میپوشید اون یکی هم میپوشید .. وقتی جلو هم بودن همش قربون صدقه هم میرفتن و از خوشکلی و خوبی هم تعریف میکردن اما به محض اینکه یکیشون یه ثانیه دور میشد غیبت و بدگویی و حسادت شروع میشد .

منم ته دلم یه حس خوبی داشتم و از اینکه ۲۴ساعت اینا دوتا دوست صمیمی بخاطر من حرص میخورن قند توی دلم آب میشد  ولی خداییش هردوشونو دقیقا مساوی دوست داشتم ودارم .. و اصلا نمیتونم بگم که بیشتر عاشق کدومشون هستم . 

 

 

سالها از اون جریان میگذره و چندین خواستگار واسه هزکدومشون اومده ولی فقط از ترس اینکه یکی صحنه رو خالی نذاره تن به اردواج ندادن .

تو این میون زندگی منم تحت الشعاع قرار گرفته . منکه بهشون گفتم این مشکل رو خودتون دونفر حل کنین . اونا هم در ظاهر همش به هم تعارف میکنن اما پشت سر هم واسه هم میزنن. 

راستش از اون جریان حدود ۱۵ سال میگذره . اونا دیگه از سن ازدواجشون گذشته . منم بر سر دوراهی هستم . هر دوشون خیلی دخترای خوبین . منم دلم نمیاد دل هیچکدومشونو بشکنم .

حتی یه بار سه تایی به خانواده هامون گفتیم که اگه بشه تو یه شب هر دوشونو با رضایت هم عقد کنیم . که هر سه خانواده بعد از اینکه فهمیدن موضوع جدیه کاملا مخالفت کردن ..

حالا  بگویید من بدبخت چکنم ؟؟؟؟؟

 

 

 

 

بچگیا

          خیالات بچگیای من

بعضی آدما تو دوران بچگیاشون فکر و خیالات عحیب و قریبی دارن . اما از همه مهمتر اینه که آدما بتونن بیشتر جزییات اون دوران رو بخاطر بیارن .

خدا برای من یه چیزی بود مث  شمایل اماما . خدا تو دنیای بچگی من موجود خل و چلی بود . نمی دونستم این خدا چرا به ادما گیر میده؟ از ترس که تو جهنم نرم دوسش داشتم ولی ذاتا اون روزا دوست داشتم خدا وجود نداشته باشه . در عوض امام رضا وضعیت بهتری داشت . چون اقلا سالی یه بار میرفتیم  و تو راه مشهد میرفتیم کنار دریا .

بهترین عبادت رو هم این میدونستم که آدم روزی چندین دفعه یه مهر نماز رو ماچ کنه  . واسه همینم یه مهر نماز داشتم که روزانه ماچش میکردم .

شاه واسه من مظهر ثروت و پرستیژ بود . همیشه معما های زیادی در مورد زندگی شاه داشتم

همیشه دلم میخواست بدونم شاه هر وقت میره دستشویی توی آفتابه بحای آب چی میریزه؟ گرونترین چیز عسل بود که میشد واسه این کار استفاده کرد . و حدس میزدم که شاه با عسل خودشو میشوره اما بعد فهمیدم که نه چون در این صورت باید همیشه شلوار به پاش بچسبه .

دلم میخواست بدونم اگر شاه با فرح تو خیابون راه میرن و اگه یه اسکناس ۵ تومنی ببینن چکار میکنن؟ چجوری دولا میشن و ورش میدارن .

همیشه میگفتم خوش بحال بچه های شاه . خدا براشون خواسته . هر چی دلشون بخاد میتونن چیز بخورن . حتما یه آدمایی هستن که میشینن و واسه بچه های شاه تخمه هارو مغز میکنن که اونا حتی زحمت پوست کندنشو هم نداشته باشن .

اون روزا آدمای بزرگ واسه من خیلی عجیب بودن  اصلا قبولشون نداشتم . مصلا تو جریان محرم . خیال میکردم که هر سال واقعه کربلا اتفاق میوفته که اینجوری همه جا رو تعطیل میکنن و اینجوری همه عزاداری میکنن . به خودم میگفتم خب آخه چرا هر سال با اینکه میدونن یزید میاد و امام حسین رو میکشه .باز پلیس و ارتش نمیره کمکش کنه که اینجوری همه هر سال پشیمون بشن

پیش خودم گفتم کاش میشد آدم همیشه بچه میموند . بگذریم

اگه شما هم از دوران بچگیتون خیالات جالبی دارین واسم کامنت کنین

 

 

 

 

 

 

 

المپیک قمپز ها

               المپیک قمپز ها

ماه محرم با همه شکوه و جلالش داره میاد. گوئی یه تحول بزرگ داره اتفاق میوفته . کم کم طبق ها و الم ها گرد گیری میشن و دیگ و بادیه ها آماده.

 

مردم لباسای مشکی و زنجیز و قمه رو از کمد ها در میارن و واسه دهه محرم آماده میشن . اونایی که نذر دارن مداح ها .... همه و همه آماده میشن . ولی تو این میون یه عده هسن که واقعا از همه بیشتر خودشونو مسئول میدونن.

قمپزای هر محله خودشونو آماده یه تحول میکنن. تو ماه محرم لب به عرق نمیزنن. پیراهن و شلوار مشکی  با کفشو کمر بند سفید تهیه میکنن . ریششونو میزارن بلند بشه . موهای پشت بلند و انگشترای عقیق و شال و چفیه عربی هم جزو لاینفک دهه محرمشون هست .

حالا دیگه هر شب تا صبح توی دکه ها پر میشه از این قمپزا.همه خلاف رو کنار میزارن .

توی این مرسم و در حاشیه هم گاهی اتفاقات جالبی میوفته.  پسر و دخترای جوون تو این مراسم زیر چشمی همدیگه رو میپان .

اصولا دخترا توی چادر مشکی جذابیت خاصی پیدا میکنن . بگذریم .

اما یه تیپ ادمای دیگه ای هم هسن که بازم بر عکس ظاهرشوون تو محرم تحولی پیدا میکنن .

موهای بلند و ریشهای مرتب. لباسای شیک و پیک .و خلاصه تیتیش مامانی .

همه و همه جدا از ظاهرشون و نوع زندگی و طبقه اجتماعیشون به نوعی یه حرکت رو شروع میکنن . اما....

یه سوال واسه من پیش اومده . چرا این باورهای مذهبی و این عشق و شور میتونه درون قلب و روح آدما وجود داشته باشه و ظاهر افراد و عوض نمی کنه؟

چرا این نوع عشق کاری به ظاهر زنا و مردا و دخترا نداره؟

اگه عشق مذهب و خدا کاری به ظاهر افراد نداره  به قمپز و سوسول نداره پس چرا ......؟ آقا بیخیال

 

 

از دفتر خاطرات خشت مال

          عشق عشقه  چه توی مسجد چه توی کافه

اون سالها تازه از تبعید بندر عباس اومده بودیم . هر هفته باید میرفتیم تو شهربانی و تعهد میدادیم . اگر کسی ازمون شکایت میکرد بدون هیچ سوال و جوابی بازداشت میشدیم . با اینحال ما زیر این بارها نمیرفتیم .

شهربانی سیخی چن؟ مگه کله خراب ما این چیزا توش فرو میرفت؟ هر کاری میخاسیم میکردیم .

کلا پنج نفر بودیم . من و مشت اسدلله و مشت عزیز و مشت منصور و مشت حسین آقو . ( اینجا مشتی به معنی کسی که مشهد رفته نیست به معنی داش مشتی هست) .خلاصه واسه خودومون نیمچه امپراتوری راه انداخته بودیم . کاری به کار کسی نداشتیم و مزاحم کسی نمیشدیم  ولی به موقش هم شر بودیم .

یه شب روزای اول فروردین بود رفتیم جلو حافظیه یه دکه کبابی بود که جیگر و کباب و این چیزا داشت . اون مسئول دکه کبابی چون یه مشت مسافر تهروونی دورش بود دیگه به ما توجهی نمیکرد . بعد از اینکه اعتراض کردیم . زود به کلانتری خبر داد و اومدن مارو جمع کردن و بردن کلانتری .حالا ما کاریش نداشتیم تازه از همه  هم بهتر پول و انعام میدادیم .

چیشتون روز بد نبینه فردا شبش یه کامیون اینترناش آوردیم و یه سیم بکسل انداختیم دور دکه کبابی و دکه رو با وسائل توش و آدمای توش کشیدیم و از جا کندیم و بردیم تو بیابون اطراف ول کردیم .اینو گفتم که حساب دستون بیاد .

میون ما از همه شر تر و شرور تر مشت عزیز آقوی خ بود . که به زمین و زمان گیر میداد . مخصوصا اگه یه دو سه بطر از آب آهک عزرووی جهود هم میخورد .

یه شب ساعت ۱۱-۱۲ شب بود که هممون مست و پاتیل بودیم و تو کوچه دژبان خیابوون زند شیراز داشتیم واسه خودومون غزل میخوندیم و میرفتیم . از توی تاریکی کوچه سر و کله یه آخوند روزه خونی پیدا شد . که داشت رد میشد.دیدیم که عزیز آقو رفت طرفش و من فهمیدم که میخاد گیر بده بهش. من خودوم از ایی اخلاقش شاکی بودم .

رفت و به آخونده گفت : سید این وقت شب کوجو بودی؟

آخونده که دید اوضاع مناسب نیست  خودشو جمع و جور کرد و گفت : روزه حضرت سید الشهدا و حضرت ابوالفضل بودم .

عزیزآقو گفت : خب عشق کردم واسه منم الان روزه بخونی .من جلو رفتم و گفتم : مشتی بیخیال شو  ما دهنمون امشب نجسه اسم امام و پیغمبر نیار این هم سیده اذیتش نکن.

زیر با نرفت و دستشو به جیب کرد و هر چی اسکناس داشت داد به سید و گفت باید روزه بخونی. آخونده گفت بابا من منبر ندارم . عزیزآقو دولا شد سجده کرد و گفت بیا بشین رو کمر من . آخونده هم از ترس نشست روی کمرش و بنا کرد با صدای سوزناک یه روزه از امام حسین(َع) و ابوالفضل خوند . نمی دونم چقدر طول کشید .ولی یه وقتی بخودومون اومدیم دیدیم که اثری از مستی تو سرمون نیست و بسکه که گریه کرده بودیم از هوش رفته بودیم .

هممون یه حالت گیج و منگ بودیم . بدون اینکه حتی یه کلمه با هم حرف بزنیم از هم جدا شدیم و رفتیم خونه. تا یه هفته ای از همدیگه خبر نداشتیم . آدم شدیم . از اون تاریخ نه لب به مشروب گذاشتیم . نه دیگه کسی صدامونو شنید .دیگه اون آخونده رو هم هر جای شیرازو که گشتیم پیدا نکردیم که نکردیم . هر چی بود و هر کی بود  زندگی هممون زیر و رو شد و هممون سعادتمند شدیم .... 

 

 

تپه گوگوش (از دفتر خاطرات خشت مال)

                تپه گوگوش (جبل القوقوش) 

سال ۱۳۴۶بود . توکشور شیخ نشین عمان یه درگیری به ظاهر داخلی و قومی در گرفته بود . یه طرف حکومت سلطان قابوس با حمایت دولت انگلستان و آمریکا و طرف دیگه هم نیروهای شورشی با حمایت کمونیستها که شامل نیروهای چریکی که از طرف شوروی سابق و کشورهای عربی چپی حمایت میشدند به جوون هم افتاده بودند. نیروهای حکومتی سلطان قابوس و انگلیس بد جوری در مقابل چریکها شکست خورده بودند و عنقریب بود که اون منطقه کاملا سقوط کنه .

 

از اونجایی که ایران بعنوان ژاندارم منطقه خلیج فارس و دریای عمان بود .نیروهای ارتش ایران وارد عمل شده بود .

ارتشیها و سربازا میرفتن و واسه ۴۵ روز ماموریت پول خوبی میگرفتن . البته واقعا هم شجاعانه میجنگیدن و تونستن اونجا رو نجات بدن .

اون زمان من جزو نیروهای ویژه گارد شاهنشاهی بودم . شبانه بمن تلفن زدند که باید واسه یه ماموریت خودمو آماده کنم .

 

خلاصه جریان از این قرار بود که پسر یکی یه دونه یکی از تیمسارای ارتش رو که خواسته بود خودشیرینکی کنه و رفته بود عمان واسه جنگ . تو دست یه مشت چریک عرب کمونیست اسیر شده بود.

اون شب جلسه تو دفتر ستاد نیروهای مسلح برگذار شده بود و از بهترین افسرای ارتش ایران اونجا بودن .

خلاصه فرادا صبح با یه هواپیمای سی-۱۳۰ ارتش به عمان رفتیم . اونجا تمامی جرئیات رو  یاد گرفتیم . من و سه نفر دیگه شبانه با لباس عربی با ۲ نفر افراد محلی به کوهایی که خبرچینا گفته بودن محل اختفای اسیرا هست رسیدیم .

در اونجا تپه ای بود که تحت اشغال شورشیان بود و همونجا تمام منطقه رو زیر نظر داشتن .

ساعت ۳ شب بود که به اولین نگهباناشون رسیدیم و اونا رو با سیم مرگ کشتیم و بی سرو صدا به ساختموناشون رسیدیم .

به هر کسی که میرسیدیم بی درنگ با سیم مرگ میکشتیمش. بدون سرو صدا این تحفه نطنز و بچه سوسول رو پیدا کردیم و از زندان بیرون آوردیم .

اما این کره خر از بس دست و پاچلفتی وبود که دستاش به پاهاش میگفت :گه نخور .

اینقدر از خودش سرو صدا در آورد که عاقبت نگهبانا فهمیدن و شروع کردن به تیر اندازی. پنج دقیقه بعدش همه آسمون مث روز روشن شده بود . ولی ما یه جا قایم شده بودیم و ما رو نمیدیدن .

تا اینکه نیروهای ارتش که منتظر ما بودن وارد عمل شدن و اونا رو محاصره کردن .

یکی از سخت ترین جنگایی بود که حتی هنوزم تو فیلمای هالیوود نمیشه دید .جنگ ادامه داشت تااینکه فردا عصرش متوجه شدیم همه چریکها فرار کردن و اون تپه ها رو تخلیه کردن.

این عملیات باعث شد که در عرض یه هفته تمامی چریکها تسلیم بشن یا به کشورای خودشون فرار کنن .

از طرف فرماندهی ارتش جشن مفصلی در قرارگاه نیروهای ایرانی گرفته شد .

 

گوگوش که اون موقع یه دختر ریزه میزه سبزه بود و تازه روزای آغازین شهرت رو داشت شروع میکرد . با هلیکوپتر ارتشی اومد داخل قرارگاه. و اون شب تا نزدیکای صبح برنامه اجرا کرد . آخرشم با همه افسرا دست داد و عکس گرفت . اما جالب اینجا بود که تا به من رسید منو بغل کرد و بوسید. من خودمم باورم نمیشد  اما چشمم به چشم فرماندهان بلند پایه که افتاد فهمیدم که دارن از حسادت می ترکند.

شناسنامه گوگوش

سلطان قابوس هم اونجا و به من دو افسر دیگه  یه ماشین شورلت نو جایزه داد . و اون شب به افتخار گوگوش اون تپه رو تپه گوگوش نامگذاری کردن که هنوز تو نقشه هاشون بنام تپه گوگوش نامیده میشه .گوگوش

قضیه

    اول اینو که زاییدی بزرگش کن

شاید بارها و بارها از بزرگترا و یا آدمای با تجربه تر شنیده باشید که بهتون گفتن:حالا اینو که زاییدی اول بزرگش کن تا بعدیش .

و اما قضیش :

میگن او زمونای قدیم  البته نه خیلی قدیم که عاموت ماموت میخورده . همین ۲۰۰-۳۰۰ سال پیش . وفتی که میخاسن یه عروسی رو بفرسن خونه بخت اول واسه شب عروسی آمادش میکردن . او موقا که مث حالا آرایشگاه وشهین خانوم منقاش طلاو ماکس صورت و اپیلیدی و دیکلره و اپیلاسیون و فیشیال و  هزار کوفت و زهر مار که نبوده . خوشکل واقعا خوشکل بوده و زشت هم زشت . خلاصه بگذریم .

ولی واسه اینکه شب عروسی  دوماد تو حجله از ترس زهله ترکمون نشه . عروسو میبردن پیش بند انداز .بند اندازا معمولا از این زنای کولی بودن .

میگن یه روز یه عروسی زیر دست بند انداز بوده و گلاب به دماغتون یه باد مخالفی تو دلش پیچیده بوده . هر چی خودشو میگیره و فشار بخودش میاره نمیتونه  مهارش کنه. تا ایکه خیر سرش از دستش در میره . و از بخت بد صدای ناهنجاری هم ایجاد میکنه . دیگه از خجالت داشته آب میشده که زن بندانداز واسه ایکه یه کم آرومش کنه : هورا میکشه و کل میزنه و میگه مبارکه چون نشونه اینه که بچه اولت پسره . عروس هم خیلی خوشحال میشه و خیالش راحت میشه .

بعد از چند دقیقه بند انداز میبینه که عروس خانوم داره جابجا میشه و زور میزنه . میگه ننه چته؟ چرو داری بخودت فشار میاری؟

عروسه میگه : والو میخام دومیشم پسر باشه .

بند انداز میگه ننه بزار حالا همی رو که زاییدی بزرگش کنی تا بعدیش.

نتیجه ۱: همیشه  قبل از آرایشگاه رفتن ....

نتیجه ۲: گل اول رو که تو فوتبال زدین نگین  ما منتظر دومیش هسیم.

نتیجه ۳: نتیجه   یک هیچ به نفع خدیجه

 

تررکایت (حکایت)

                        خداکریمه؟

اصولا ما ایرانیها و بیشتر ما شیرازیها همیشه به کریمی خدا دل میبندیم . و بجای اینکه امید به اون داشته باشیم اونو یه مسئله اساسی میکنیم و کریمی خدا رو پایه و اساس تصمیم های مهم قرار میدیم. در صورتیکه ..... اصلا بیخیال بریم سر حکایت .

در زمانهای دوره  دوره  دووووررر  .. . نه ببخشید این مسئله کاری به زمان نداره . در همه زمانها آدمای نادوون وجود دارن .

میگن یه روزی یه پسر نوجوونی تغریبا ۱۳-۱۴ ساله ای با مامانش زندگی میکرده . پسره هیچ غم و غصه ای نداشته و روزگار خوبی رو میگذرونده.

مامانش هم با اینکه کم کم  به ۴۰ سالگی نزدیک میشده ولی هنوز مث بنز ۲۲۰ چراغ خربزه ای و قالی کرمان و موتور هوندای۱۰۰۰ گولد وینگ سه آمپر ... روز بروز بهتر و سر حالتر میشده .

DSCF2189                             Honda CBX 4-stroke 6-cylinder open class superbike 1980

تا اینکه پسره میبینه که مامانش چند وقتیه رفتارش عوض شده . یه روز مامانه میاد میگه : ببین عزیزم تو دیگه بزرگ شدی و منم دارم پیر میشم . چند وقت دیگه تو میری سر خونه زندگی خودت و من تنها میمونم . خب منم باید واسه جلوگیری از حرف مردوم یه سایه بالای سری داشته باشم .

خلاصه ... مدتی بعد  پسره میبینه که هفته ای دو سه بار یه مردیکه گنه و بد قواره ای که رو پیشونیشم جای مهر نماز بوده و معلومه از مردان خوب خدا هست بعنوان بابای جدید میاد خونشون.  همون روزا هم مامانش از صبح به سر و وضعش خوب میرسه .

این مردیکه هم میومده و از تو حیاط رد میشده و از پله ها میرفته بالا . چون اطاق خواب بالا بوده .بعد از یکی دو ساعت برمیگشه و با یه خنده مرموزی دستی به سر و روی این آقا زاده میکشیده و لپشو میکشیده و با لحن تمسخر آمیزی میگفته: آفرین پسر گل . چه پسر آقایی .

این پسره هم خون خونشو میخورده ولی راهی به نظرش نمیرسیده . هر چی هم به مامانش میگفته و اعتراض میکرده  مامانه فقط میگفته : عزیزم ناراحت نشو  خدا کریمه.

پسره هر چی به مغزش فشار میورده نمیفهمیده معنی خدا کریمه یعنی چی؟ و این  خدا کریمه  کی میخاد  اتففاق بیفته .

تا اینکه یه روز تو مدرسه با یه بچه شیرازی تیز و زبل و با هوش رفیق میشه و خلاصه سفره دلشونو واسه هم باز میکنن . پسره به رفیقش میگه :حالا همه این جریانات به کنار ولی این جریان خدا کریمه رو من نمیفهمم یعنی چی؟

بچه شیرازیه میگه الان بهت نشون میدم. روزی که قرار بوده شوهر ننه بیاد و از پله بره بالا  دوسته میره ۲تومن میده نخود و میاره میده به پسره .

خلاصه وقتی شوهر ننش از پله ها میره بالا این دو نفر نخودا رو میریزن تو پله هاو موقع برگشتن مردک پاش میسره و با کون میخوره زمین و لگن و دنده و دست و همچیش میشکنه و دیگه از اوون طرفا پیداش نمیشه .

نتیجه: ۲تومن نخود عرضه و تواناییش از هزار تا خدا کریمه بیشتره

 

خلیج موقتی فارس ,  

سالن مملو از ایرانیان مقیم دبی و اونایی که از ایران اومده بودند بود . صدای قوی و پر از تمطراق ابی تا عمق وجود آدم نفوذ میکرد . و اون روزا  هنوز آهنگسازا و شاعرای خوبی واسش آهنگ و ترانه میساختن . همه راضی بودن که اینهمه رنج سفر رو بخودشون خریدن و اومدن .

بعد از چندتا آهنگ کم کم زمزمه ای شروع شد . مردم میخاستن که ابی آهنگ خلیج همیشگی فارس رو بخونه. ولی هر بار از خوندنش طفره میرفت و یه آهنگ دیگه رو شروع میکرد. بعضیها دیگه عصبانی شده بودند و داشتن به نشونه اعتراض از سالن بیرون میرفتن. کم کم جند نفری هم که معلوم بود مست هسن و حال خوبی ندارن داشتن شروع میکردن به فحاشی و بد و بیراه گویی .

یه برنامه تو تلوزیون لوس آنجلسی گذاشته بودن و ابی بیچاره رو کشیده بودن زیره اخیه . که چرا آهنگ خلیج رو تو کنسرتت تو دبی نخوندی.

اون موقع خیلی برام جالب بود که ما ایرانیا همه چیزمون عجیب و عریبه . و از جمله وطن پرستیمون. مثلا همین که اگه یکی یه جا بجای خلیج همیشگی فارس بگه خلیج یا خلیج عربی .

همه رگ گردنشون میزنه بیرون که عربا میخان اسم خلیج رو عوض کنن و فلان و بیسار...

واقعا خنده داره وقتی میبینم که بیشتر منافع اون منطقه رو همون عربهای بی فرهنگ دارن میبرن . بیشتر افتخاراتی که از نظر توریستی و شهر سازی  صنعتی  تو اوون منطفه وجود داره از صدقه سر همین عربهای موشخور هست . وقتی میبینم که عجایب جدید دنیا همچون برج العرب و جزایر مصنوعی و دیزنی لند و ... تو همین دبی نیم وجبی داره ساخته میشه.

وقت مییبینم که مردم ایرانی حاشیه همین خلیج همیشگی فارس اگر به فکر زندگی بهتری باشند .باید چشم به اونور خلیج و به دست همون عربها داشته باشند نه به اینور . پیش خودم خنده ام میگیره که این مردم ما رو چه چیزای غیر واقعی تعصب دارن . اصلا وطن پرستی رو هم بلد نیستن .

بابا خلیج فارسی که حتی ماهیگیراش وقتی ماهی میگیرن  اگه تازه و مرغوب باشه اول میبرن اون طرف و بعد هرچی ته مونده شد  اجبارا میارن و تو بازار ایران میفروشن . پس چرا بگیم خلیج فارس .

فارسها از این خلیج چه سهمی دارن؟  رو چه حسابی باید بگیم خلیج همیشگی فارس؟ آیا با گفتنش خلیج فارس مال ما فارسیها میمونه؟ قکر نمیکنین امروز خلیج مال اون کسیه که داره خیلی راحت منافشو میخوره و مردمش از وجود همین خلیج تو همی دنیا آقایی میکنن؟ اما همین فارسیها اگه بخان اونجا برن باید واسه ویزا مقداری پول بدن و واسه عملگی و نوکری منت هموون عربها رو بکشن ؟ 

ها ها ها .... خلیج همیشگی فارس

تنها استفاده ما از خلیج فارس اینه که تا تقی به توقی میخوره امید داریم که یه جوری تنگه هرمز رو ببندیم و جریان نفت رو تو دنیا نا امن کنیم . چون خلیج همیشگی فارس رو داریم .

شتر نجاست خوار ( قسمت اول)

          شتر نجاست خوار

دبیرستان حبیب ابن مظاهر یا هموون زینت پلوویی  سابق . معروف شده بود به فاضلاب دبیرستانای ناحیه ۲ آموزش و پرورش شیراز.

سال چهاروم دبیرستان تغریبا تا وسطای سال دبیر معارف اسلامی نداشتیم.

از قدیمیا که کسی حاضر نمیشد کلاس ما رو برداره . دبیرای جدید هم که عمدتا یا دانشجوی معارف بودن یا از شهرای دیگه میومدن و هنوز بقول معروف صابون بچووی مدرسه زینت به تنشون نخورده بود .

پنجشنبه عصرا دو ساعت معارف اسلامی دوشتیم که طبق معمول چون دبیر نداشتیم تعطیل بود و پاتوق مام تو سینما سعدی بود.

اما اون پنجشنبه مث ایکه خبرایی بود . سر کلاس که رفتیم . آقای مستشاری مدیر مدرسه همراه یخ جوون تغریبا ۳۰ ساله اومد سر کلاس و گفت : تخم سگها .کره خرا .... خوب گوش کنین . این آقووی فلان قبول کرده که کلاس شماره ور داره . اگه ایشونه ناراحت کردین و رفت  دیگه دبیر نداریم براتون بیاریم .

بعدشم خدافظی کرد و رفت.

دبیر جدید رو به ماها کرد و صورتشو کشید تو هم و با چشم غرنه و با لهجه غلیظ دشتستاتی و برازجانی گفت : آقایون من مث دبیرای قبلی نیسم. هر کسی سرسو هم بجنبونه کتک میخوره و از کلاس اخراج میشه .

ما که از این تهدید ها و قمپز در کردن دبیرا گ.شومون پر بود . هیچکدوممون اعتنایی نکردیم .

اون موقع بچها تیکه کلامای بخصوصی بکار میبردن . اوون موقع سر زبونشون افتاده بود :"بیشتره" . هر کس هر چی میگفت همه با هم میگفتن "بیشتره" .

این آقای دشتستونی کم کم دیگه داشت نسق همه رو میگرفت . هر کس تکون میخورد یه کتک سیری میخورد. یه روز داشت در مورد کائنات صحبت میکرد و میگفت بعله خداوند در آسمانها میلیونها میلیون ستاره داره . همه بچها با هم گفتن : آقا بیشتره . گفت شایدم بیشتر باشه . خلاصه سر یه موضوع دیگه ای گفت خداوند در قیامت هزاران سال انسان رو در جهنم میندازه . بازم بچا گفتن نه آقا بیشتره .

دیگه دوزاریش افتاده بود . خلاصه یه روز بحث بر سر نجاسات بود . و جریان این بود که نجاسات مثلا بول و غایت و خون و ووو . و همچنین عرق شتر نجاست خوار هم نجس هست. یه دفعه من زدم زیر خنده . بطرف من اومد و گ شتر نجاست خوار رو چی جوری عرقشو میگیرن > مگه تو دیگ عرقگیری جاش میشه؟

برو اوو بر نجس نشی

 
طرفووی چارووی مشیر و چارووی خیرات , حالو درس یادوم نیس جاشه دقیقا, یی بزازی بود , که مال عمو یکی از رفیقووی ما بود. یی پیرمرد اخمو, بد اخلاق, بد سلیقه...
تو مغازش که میرفتی, پشت پیشخون رنگ و رو رفتش نشسه بود و دوشت یو دعا میخوند یا تسبیح می انداخت. پارچه ها هم تو قفسه های بد ریخت , پشت سرش , همه خاک گرفته بودن.
مشتریها که بیشترشون زن بودن,اگر اتفاقی داخل مغازه میشدن, که اصلا تحویلشون نمی گرفت. اگرم بختشون بر میگشت و میخاسن یه طاقه پارچه رو بیاره و اینا نیگاش کنن, اول میگفت متری مثلا هزار تومنه ها میخوین؟ بعد که اونا میگفتن باشه, در حالی که زیر لب قر قر میکرد , طاقه پارچه ره میورد.خدا نکنه که مشتری بگه یه طاقه دیگه بیار. همش زیر لب میگفت : لا الله لا لله, لعنت خدا به دل سیاه شیطون. .....
خلاصه مشتری یواشکی زیر آبشو میزد و از در مغازه در میرفت.
یکی از خصوصیات ای آقو ای بود که همیشه به جهودا فحش میداد. و از دست دادن و معاشرت با اونا پرهیز میکرد.
بعضی وقتا ایی رفیق ما که عاشق دختر عموش بود,(همین عموش),شبهایی که تو خونه عاموش روضه بود ما ره هم عین پارکابی اتوبوس دنبالش میبرد.
بعد از مراسم سینه زنی , که چراغ رو روشن میکردن ,ایی حاج عامو واسه هیئت سحنرانی میکرد و همه رو نصیحت میکرد.
محور اصلی نصیحتاشم فقط حول محور جهودا بود. از پدر سوختگیشون, از بد جنسیشوون, از دشمنی که با ما مسلمونا دارن میگفت.همیشه هم همه رو میترسوند که ای جهودا, بچه مسلمونا ره میدوزن , خونشه میگیرن میکنن تو یه نونی بنام نون فتیرک. و هر سال اگه هر جهودی ایی نون فتیرک رو نخوره , کافر میشه .
خلاصه یه روز از همی رفیقم پرسیدم , چرو عاموت ایقد با ایی جهودا بده؟
خندید و گفت , خب خره چطور نمیفهمی؟ بیبین همه بزازیووی که دور بره معازش هس همیشه پره مشتری هس , همشونم جهودن, مشتری که میاد ایقد بهش احترام میزارن که دیگه همیشه مشتریشون میشه.خود خونواده ما از این عاموم پارچه نمیخرن از بس بد اخلاقه.میرن از جهودا میخرن, چون همه جوره با مشتری راه میان.
اگه این هم دکونیاش ارمنی هم بودن, بعد از روضه , میگفت ارمنیا , نجسن

بیست و پنجم مرداد او سالو

باز هم بیست و پنجم مرداد شد. هر سال به بیست و پنجم مرداد که نزدیک  میشه دلوم بد جوری شور میزنه.

بیست و پنجم مرداد روز تولد مهتاب بود . دلوم میخواست بهترین هدیه دنیا ره براش بخرم. اما منکه اونروزا نه پول دوشتم نه خونواده ای که بوتونم اونقدر ازشون بگیرم .

پیش خودووم گفتم خدایا تو هم آفریدیاااا؟ خب نه یی مغز دوروس حسابی به ما دادی که درسومون خوب بشه. نه یی فیاقه خوشکلی  نه یی بووی پولداری . خب به چی چیت دلومون خوش باشه؟ اصلا اگه من بخام عبادتت بکنم و نماز و روزه ایچیا برات بوخونم  خودت رووت میشه روز قیامت تو چیشام نیگا کنی؟

از اونجووی که خودومه میشناختم که آدم زبل و دل و جرات داری هسم گفتم بهتره که برم تو نخ دوزی. میرم تو یی مغازه عطر فوروشی و یی عطری ادکلانی  چیزی  بلند میکنم . ولی عامو نه . عطر و ادکلان که فایده نداره.

اون سال روز بیسو چهارم مرداد با دوچرخه همی شیرازه پا زدم. تا ایکه بهترین هدیه دنیا ره  نرسیده به چارووی هوابرد پیدو کردم. دوچرخو ره تکیه دادم به دیوار و ازش رفتم بالو . با یی پیچ گوشتی موسه بلند تابلو شهرداری که بزرگ نوشته بود کوچه مهتاب . کندم و کادو پیچی کردم .

سالها بعد وقتی به ایران رفتم  دیدم او دیوار خراب شده و اثری ازش نیست . اسم کوچه هم عوض شده .

یاد شعر : بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم . همه تن چشم شدم خیره بدنبال تو گشتم ....

افتادم

بار فرهنگی هر کلمه, عبارت,یا واژه

خشت مالی به معنی دروغ گویی یا خالی بندی یا چاخان نیست.

برای درک بهتر هر عبارت یا واژه در هر زبان و گویش محلی بهتر است و باید که در میان اون مردم زندگی کرد.

وازه خشت مال و خشت مالی در گویش مردم شیراز به چیزی بین خالی بندی و حقیفت میباشد که معدل آنرا در دیگر گویشها کمتر میتوان یافت.

خشت مالی داستانکهایی عامیانه و شرح ماجراهای ساختگی که موجب سرگرمی دیگران میشود و در ضمن آمیخته با طنز و شوخی و سایه ای از حقیقت را هم همراه دارد.

 صحت و سقم خشت را نمیتوان بدرستی ثابت کرد یا بهتر است که بدنبالش نباشیم و از آن درس بگیریم .